شنبه, 18 مرداد 1399
قرآن و قرآن پژوهي .
 بهاء الدين خرمشاهي
 
1 - تعريف قرآن .
در فـرهـنـگ اسلام و تشيع قرآن را همواره با صفت کريم به صورت قرآن کريم ( اهل سنت ) با صفت مجيد , به صورت قرآن مجيد ( اهل تشيع ) مي نامند و اين دو صفت منشا قرآني دارد. از قرآن مجيد دوگونه تعريف مي توان به دست داد. نـخـسـت تـعريف ساده و عرفي که قرآن را کتاب مقدس و آسماني اسلام و وحي الهي بر حضرت محمد (ص ) مي داند. دوم تـعريف علمي که قرآن را وحي نامه اعجازآميز الهي مي داند که به زبان عربي , به عين الفاظ توسط فرشته امين وحي , جبرئيل , از جانب خداوند و از لوح محفوظ , بر قلب و زبان پيامبر اسلام (ص ) هـم اجمالا يکباره و هم تفصيلا در مدت بيست و سه سال نازل شده و حضرت (ص ) آن را بر گـروهـي از اصـحـاب خـود خوانده و کاتبان وحي ( از ميان اصحاب ) آن را با نظارت مستقيم و مـسـتـمر حضرت (ع ) نوشته اند و حافظان بسيار , هم از ميان اصحاب , آن را حفظ و به تواتر نقل کـرده انـد و در عـصـر پـيامبر (ص ) هم مکتوب بوده ولي مدون نبوده است , و در عصر عثمان با نظارت او طي چند سال , منتهي به حدود سال 28 هجري , مدون بين الدفتين ,از سوره فاتحه تا ناس , در 114 سوره , مي گردد. و متن آن مقدس و متواتر و قطعي الصدور است و تلاوت آن مستحب مؤکد است . ايـمـان بـه قـرآن مـجـيد به توصيفي که گفته شد و نيز معجزه الهي و سند نبوت دانستن آن و مـحـفوظ بودنش از خطا و هرگونه افزود و کاست ( تحريف ) , از ضروريات اسلام و مذهب تشيع است . قـرآن به زبان عربي بسيار شيوايي که مايه اعجاب فصحاي عرب ( و بعدها اقوام ديگر ) گرديده و در تـاريـخ زبـان عـربي , سابقه و همانندي نداشته , در طي مدت بيست و سه سال , يعني سراسر زمـانـي کـه حـضـرت رسـول (ص ) به وظيفه رسالت و ابلاغ پيام الهي و دعوت به اسلام اشتغال داشـتـه انـد , بـه صورت بخش بخش ( منجما يا نجوما ) بر حضرت رسول (ص ) وحي شده است و چنانچه اشاره شد حافظان , حفظش کرده و کاتبان با نوشت افزارهاي بسيار ابتدايي , با خطي که هـنـوز نـقـطـه و نـشان و علائم اعراب نداشته است , و کوفي نام داشته است , در چندين نسخه بازنويس شده است .
2 - اندازه و حجم و تقسيمات قرآن .
قرآن کتابي است که در مقايسه با ساير کتابها , کتابي است متوسط الحجم و مي توان گفت حجم آن برابر است با عهد جديد ( اناجيل اربعه و رسالات وابسته به آن ) يا ديوان حافظ. طبق دقيقترين آمار تعداد کل کلمات قرآن 77807 کلمه است . ( فرهنگ آماري کلمات قرآن کريم , دکتر محمد روحاني , 1/23 ). قرآن داراي 114 سوره و کلا 30 جزء است . هر جزئي چهار ( يا دو ) حزب است . نيز هر پنج آيه را خمس [ خ ] و هر ده آيه را عشر [ ع , و اين عمل را تعشير ] ناميده اند ( تاريخ قرآن , راميار 543 ). تقسيم دروني و تفصيلي ديگر قرآن , تقسيم آن به رکوعات است . منظور از رکوع , بخشي و گروهي از آيات است که در يک موضوع آمده و اتحاد مضموني دارد که با شروع آن موضوع , رکوع آغاز مي گردد و با تغيير و تحول کلام به موضوعي ديگر , ختم مي شود. پيداست که شماره آيات مندرج در هر رکوع , کم و زياد است , به خلاف جزوها و حزبها که به طور مساوي تقسيم شده است . وجـه تـسـميه رکوع را مي توان از آنجا دانست که در نمازهاي شبانه روزي , پس از خواندن سوره حمد در رکعت اول و دوم , مي توان به خواندن سوره هاي ديگر , يا لااقل چند آيه اکتفا کرد. پيرو اين عقيده , بعضي که قرآن شناس بوده اند , اوايل هر چند آيه اي را که يک عنوان و موضوع را تـشـکـيـل مـي دهد , معين ساختند و از آن جهت که بعد از قرائت آن بخش , نمازگزار به رکوع مي رود , نام هر بخش را رکوع گذارده اند. عدد رکوعات قرآن طبق مشهور 540 رکوع است ( به طور متوسط و تقريبي هر صفحه از قرآن يک رکـوع دارد ) ( مقاله قرآنهاي چاپي نوشته کاظم مدير شانه چي , در مشکوة , شماره دوم , بهار 1362 ش , ص 151 - 152 ). گفتني است که در قرون جديد , ابتدا خوشنويسان قرآن نويس در امپراتوري عثماني و سپس در مـصـر و لبنان و سوريه , کوشيده اند و توانسته اند که قرآن مجيد را با رعايت قواعدي از جمله آغاز هـر صـفحه با اول آيه , و پايان صفحه به پايان يک آيه , بنويسند و هر جزء را در بيست صفحه و لذا کل قرآن را در 604 کتابت کنند ( 4 صفحه اضافي مربوط به صفحات آغازين و پاياني است ). در ايـن شيوه کتابت که در معتبرترين قرآن جهان اسلام ( مصحف المدينة , به کتابت عثمان طه , خـطاط هنرمند سوري و طبع دارالقرآن عربستان سعودي در مدينه , و متن مبناي همين ترجمه هم هست نير رعايت شده , هر صفحه داراي 15 سطر است . بـعضي از غرابت گرايان قرآن را در 30 صفحه عادي ( هر جزء در يک صفحه ) به خط بسيار ريز يا غبار , کتابت کرده اند. و کـسـاني که غرابت گراتر بوده اند , کل قرآن را در يک صفحه - که ابعاد آن از سراسر يک صفحه روزنـامه عادي فراتر نيست - کتابت و چاپ کرده اند که طبعا براي قرائت نيست , و براي به همراه داشتن از جهت حفظ و تعويذ به قرآن است , و حتي با ذره بين نيز قابل خواندن نيست . همچنين قرآن را با تعداد صفحات عادي , في المثل همان 604 صفحه , ولي با ابعاد بسيار کوچک در حـدود يـک - دو سـانـتـيمتر , بر روي کاغذي بسيار نازک ( حتي نازکتر از کاغذ خاص کتاب مقدس ) به طبع رسانده اند , که آن نيز فايده هاي غير قرائتي دارد. از سوي ديگر و نقطه مقابل اين ابعاد کوچک , قرآن را در ابعاد بسيار بزرگ نيز کتابت کرده اند که يـکـي از مشهورترين نمونه هاي تاريخي آن , قرآن مکتوب به خط محقق ( ولو معروف به ثلث ) به قلم شاهزاده هنرمند تيموري , بايسنقر ميرزا ( 802 - 838 ق ) است که اوراق پراکنده آن , به ابعاد تقريبا بيش از يک متر در نيم متر , در موزه ها و کتابخانه ها , از جمله در موزه قرآن کتابخانه آستان قدس رضوي , محفوظ است . کتيبه هاي مساجد در جهان اسلام نيز نمونه اي از درشت نويسي آيات قرآن مجيد است .
3 - آيه و سوره .
الف ) آيه .
واحد کوچک قرآن کريم , آيه است . در بيشتر موارد هر آيه يک جمله است . ولي گاه آياتي هست که متشکل از چند جمله و يک پاراگراف است ( نظير مثلا آية الکرسي يا آيه نور ). و گاه حتي به اندازه چند پاراگراف است . مـانـنـد آيـه ديـن ( کـه آيه تداين و مداينه هم گفته اند ) که بلندترين آيه قرآن است و در کتابت عثمان طه ( مصحف المدينة ) درست يک صفحه پانزده سطري است . گاه هست که آيه نه فقط از يک جمله کمتر است , بلکه فقط يک کلمه است مانند مدهامتان ( الرحمن , 64 ) , يا از آن هم کمتر مانند اغلب حروف مقطعه يا فواتح سور نظير طه , يس يا الم . شناخت حد آيه توقيفي و از سوي شارع است . زيرا حتي در فواتح سور في المثل المص را يک آيه شمرده اند , ولي نظير آن يعني المر را يک آيه نشمرده اند. يا حمعسق [ حم . عسق ] را دو آيه شمرده اند. ولي باز کهيعص يک آيه شمرده شده است . کلمه آيه و جمع آن آيات , به معناي همين جملات يا جمله واره هاي قرآن , در خود قرآن هم آمده است . ( آيه : بقره , 106 ; نحل , 101 , آيات ; بقره , 252 ; آل عمران , 7 ; يوسف , 1 ; نور , 1 ). پـر آيـه تـرين سوره قرآن کريم سوره بقره است ( 286 آيه ) ,و کم آيه ترين سوره قرآن , سوره کوثر است ( 3 آيه ). در تعداد کل آيات اقوال متعددي هست . طـبـق معتبرترين قول که ابوعبدالرحمن عبداللّه بن حبيب سلمي از اميرالمؤمنين علي (ع ) نقل کرده و امام شاطبي آن را در ناظمة الزهر آورده است , تعداد کل آيات قرآن , 6236 آيه است ( تاريخ قرآن , راميار , 570 ). تـرتـيب و توالي آيه ها , اعم از اينکه طي يک فقره وحي يا طي يک سلسله وحي متوالي نازل شده باشد , توقيفي است . يعني خود اين امر نيز جزو وحي است و به امر الهي و رهنمايي جبرئيل انجام گرفته است . در مـواردي هـم کـه حضرت رسول (ص ) آيه يا آياتي را جابجا مي کردند و مي فرمودند : اين آيه يا آيات را در فلان سوره بين کدام آيات قرار دهيد , باز به رهنمود وحي بوده است . بعضي از آيات قرآن , برجستگي و شهرت خاصي يافته اند و با نام کلمه يا معنايي از خود آيه مشهور شده اند که بعضي از آنها عبارتند از : آيه اخوت ( حجرات , 10 ) , آيه اذن يا آيه تصديق ( توبه ,61 ) ; آيه اکمال ( مائده , 3 ) ; آيه امانت ( احزاب , 72 ) ; آيه انذار ( شعراء 214 ) ; آيه تبليغ ( مائده , 67 ) ; آيه تداين ( يا دين يا مداينه , بقره , 282 ) ; آيه تسميه که همان بسم اللّه الرحمن الرحيم است در آغـاز کـلـيه سوره ها , جز سوره توبه ; آيه تطهير ( احزاب , 33 ) ; آيه حجاب ( نور , 30 - 31 ) ; آيه حـفظ ( حجر , 9 ) ; آيه خمس ( انفال , 41 ) ; آيه سيف [ آيه قتال ] ( توبه , 5 ) ; آية الکرسي ( بقره , 255 ) ; آيه مباهله ( آل عمران , 61 ) ; آيه مشيت ( کهف , 23 - 24 ) ; آيه نور ( نور , 35 ) ; آيه و ان يـکـاد ( قـلم , 51 ) ; آيه ولايت ( مائده , 3 ) ( براي تفصيل و شرح آنها ـ دايرة المعارف تشيع , ذيل کلمه آيه ... ) . آيات قرآني به مکي و مدني و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه تقسيم مي گردد که شرح هر يک خواهد آمد. ب ) سوره . واحد بزرگ قرآن کريم , سوره است . سوره در لغت يعني بريده شده و در اصطلاح گروهي مستقل از آيات قرآن که مطلع و مقطعي دارد , و گفته اند که به اين معني از سورالمدينة ( ديوار دور شهر ) گرفته شده است . کلمه سوره به همين معني در خود قرآن هم به کار رفته است ( از جمله در بقره , 23 ; توبه , 64 , 86 ; نور , 1 ) همچنين جمع آن سور ( بر وزن گهر ) نيز در قرآن به کار رفته است ( هود , 13 ). قرآن مجيد , کلا 114 سوره دارد که کمابيش به ترتيب بلندي طول مرتب شده اند. بلندترين سوره قرآن سوره بقره است ( 286 آيه , برابر با 48 صفحه در کتابت عثمان طه - مصحف المدينة ) و کوتاهترين سوره , سوره کوثر است ( داراي 3 آيه ). بـعضي سوره هاي قرآن , نام گروهي دارند : الطوال السبع [ السبع الطوال ] : ( هفت گانه بلند ) کـه عـبارتند از : بقره , آل عمران , نساء , مائده , انعام , اعراف و در مورد هفتم , اختلاف نظر است کـه آيا شامل انفال و توبه است ( که بين آنها بسم اللّه الرحمن الرحيم فاصله نينداخته است ) يا يونس . الـمـئون [ الـمئين ] : ( صدگانه ها ) به سوره هايي اطلاق مي گردد که تعداد آيات آنها از 100 آيه بيشتر است . ( مانند يونس , هود , يوسف , نحل , کهف ). المثاني : سوره هايي است که کمتر از صد آيه دارد ( مانند قصص , نمل , عنکبوت , يس و ص ). المفصل : سوره هاي اواخر قرآن که نخستين آنها به اختلاف اقوال سوره ق يا حجرات است . نامهاي گروهي ديگر نيز براي بعضي از سوره ها به مناسبتهاي خاصي نهاده اند. از جمله سوره الم : هفت سوره اين که با الم آغاز مي شود. سور مسبحات : ( که با کلمه سبحان , يا سبح , يا يسبح آغاز مي گردد , که عبارتند از اسراء , حديد , حشر , صف , جمعه , تغابن , و اعلي . سـور حـواميم : هفت سوره که با حم آغاز مي گردد ( مؤمن , فصلت , شوري , زخرف , دخان , جاثيه , و احقاف ). سور طواسين : سوره هايي که با طس يا طسم آغاز مي شود ( شعراء , نمل , قصص ). سـور عزايم : چهار سوره اي چهار سوره اي که در آنها سجده واجبه هست ( سجده , فصلت , نجم , علق ). الزهراوان : ( بقره و آل عمران ). المعوذتين : دو سوره آخر قرآن ( فلق و ناس ). چهار قل : چهار سوره پايان قرآن که با کلمه قل آغاز مي شود. نام سوره ها ( فاتحة الکتاب , بقره , آل عمران , نساء , تا آخر ) توقيفي يعني به تعيين رسول اللّه (ص ) بوده است ( نيز ـ تاريخ قرآن , راميار , 581 ). بعضي سوره ها , دو يا چند نام دارد از جمله : فاتحة الکتاب ( حمد , ام القرآن , سبع المثاني ) ; توبه ( برائت ) اسراء ( بني اسرائيل ) نمل ( سليمان ) ص ( داود ) مؤمن ( غافر ) , اخلاص ( توحيد , قل هو اللّه ) ; مسد ( لهب ). درباره اينکه ترتيب و توالي سوره هاي قرآن که آغاز آنها , فاتحة الکتاب و پايان آنها , سوره ناس است , تـوقـيـفـي اسـت يـا اجتهادي ( اجتهاد صحابه ) و به راي و نظر گردآورندگان بازمي گردد , اختلاف اقوال است . بعضي گفته اند توقيفي و به امر و ارشاد پيامبر (ص ) و رهنمود وحي است . بعضي گفته اند اجتهادي است و به عهده سامان دهندگان مصحف عثماني است , چون حضرت رسـول (ص ) بـه دلايـلـي کـه بـعـدا گـفته خواهد شد , قرآن را کتابت و جمع کرده ولي مدون بين الدفتين نکرده بودند. و بعضي گفته اند آميزه اي از توقيف و اجتهاد است و اين راي پذيرفتني تر است . نام و نشان سوره هاي 114 گانه قرآن مجيد در اغلب تاريخهاي قرآن ( از جمله تاريخ قرآن , تاليف رامـيـار , 583 بـه بـعـد ) و نيز با آمار و ارقام مربوط به کلمات و حروف هر يک در فرهنگ آماري کـلـمات قرآن کريم , تاليف محمد روحاني , و نيز در پايان هر قرآن طبع جديدي آمده است , و به رعايت اختصار , از آوردن آن در اينجا خودداري مي شود.
4 - صورت و سبک قرآن .
از آنجا که قرآن , متني مقدس و قدسي است , نمي توان و از ادب شرعي به دور است که درباره آن , هـمـانـنـد سـايـر کـتـابـها سخن گفت , يا آن را در معرض پژوهشهاي زبانشناسي و مخصوصا سبک شناسي آورد. ولي از سوي ديگر از آنجا که قرآن يک سند عظيم الشان زباني و يک اثر بسيار مهم ادبي است , لذا شـايـد بـا قيد احتياط و رعايت احترام جنبه قدسي قرآن , بتوان به ضرورت بحث و تحقيق از اين زاويه نيز به آن نگريست و درباره آن بحث کرد. نثر در زبان عربي , در عصر جاهليت و اوان ظهور اسلام , سابقه و نمونه چنداني ندارد. نمونه هايش يا بعضي خطبه هاست يا سجع کاهنان . و در قـرآن سـجـع فراوان هست , که احتراما و براي آنکه به سجع کاهنان و شعر شبيه نشود به آن فاصله مي گويند و مراد از آن کلمات مشابه پاياني هر آيه است . قرآن با شعر عربي هم که سابقه درخشاني دارد , شباهت ندارد. قـرآن , قول کساني را که مي گويند قرآن شعر و پيامبر (ص ) شاعر است , به شدت نفي مي کند و مي فرمايد که به او شعر نياموخته ايم و سزاوار او نيست ( يس , 69 نيز ـ الحاقه , 41 ). اما در قرآن , جوهر شعري بسيار است . يعني بيان ظريف و مجازي و انواع استعاره ها و تمثيلات و تشبيهات هنري . همچنين آيات موزون يا موزون افتاده قرآن نيز از يکصد فقره بيشتر است . با وجود اين , و با آنکه نفوذ قرآن در شعر و ادب عربي و فارسي , بسيار عظيم است , ولي قرآن شعر نيست . اين نکته و واقعيت هم حيرت آور است که بين قرآن و ساير کلمات و ماثورات و خطبه ها و احاديث و آثار بازمانده از رسول اللّه (ص ) و علي بن ابيطالب و ديگر بزرگان اسلام , شباهت چنداني ديده نمي شود. و بايد گفت که قرآن نوعي منحصر به فرد و تافته اي است جدا بافته . ارزش موسيقايي کلمات و جملات قرآن نيز از ديرباز مورد توجه محققان بوده است . قابليت خوشخواني قرآن و ترتيل و تغني و همخواني آن کم نظير يا بي نظير است . از سوي ديگر , قرآن با آنکه اينهمه قصص و حکايات در بر دارد , قصه هم نيست . و با وجود اشارات تاريخي , تاريخ هم نيست . امـا مـهمترين مشخصه و خصيصه ساختاري قرآن که شايد قدما نيز به آن توجه داشته اند , اسلوب چند وجهي و بلاتشبيه گسسته نماي آن است . يـعـني شاخه به شاخه شدن معاني و مضامين و قطع پياپي توالي يک مضمون و مدام از معنايي به معناي ديگر پرداختن . اين گسسته نمايي ظاهري قرآن مجيد , در فرهنگ و ادب فارسي نظير دارد. دو کـتـاب عـظيم که از شاهکارهاي جاويدان زبان فارسي هستند , نيز همين اسلوب و ساختار را دارند. نخست مثنوي معنوي اثر مولانا جلال الدين بلخي ( م 672 ق ). دوم غزلهاي خواجه شمس الدين حافظ ( م 792 ق ). در مـورد مـثـنـوي , مرحوم فروزانفر بر آن بوده اند که تحت تاثير قرآن , اين سبک و سياق را پيدا کرده است . در مـورد غزلهاي حافظ که به اصطلاح بعضي فارسي زبانهاي پاکستان پاشان ( از پاشيدن ) است , نگارنده براي نخستين بار اين نظر را مطرح کرده است که حافظ با انقلابي که ( به قول آربري ) در غزل کرده است , نه تحت تاثير سنت شعري و تاريخ غزل فارسي است ( چنانکه غزلش هيچ شباهت صـوري و سـاخـتاري با غزل بزرگترين سلفش سعدي ندارد ) , بلکه تحت تاثير ساخت و ساختار سوره هاي قرآن کريم است . مسلمانها اعم از عرب و غير عرب , گويي بيم داشته اند که به اين خصيصه اشاره کنند. قـديـمـتـريـن اشـاره اي که در اين باب ديده مي شود حديثي است که يکي از معاصران پيامبر که يـهـوديي به نام سلام بن مشکم بوده است از سر شکوه و گلايه به حضرت (ص ) عرض مي کند : چـگـونـه از تـو پيروي کنيم حال آنه قبله ما را ترک کرده اي و کتابي هم که آورده اي آن طور که تورات متناسق است , تناسق ( نظم و نسق ) ندارند , کتابي بياور که مانوس و متعارف باشد وگرنه ما هم نظير اينکه تو آورده اي مي آوريم . سپس خداوند اين آيه را [ در مقام تحدي ] نازل کرد : قل لئن اجتمعت الانس و الجن ... [ اگر انس و جـن هـمـدسـتي کنند که نظير اين قرآن را بياورند , نظير آن را نخواهند آورد , ولو آنکه بعضي پشتيبان بعضي باشند ] ( اسراء , 88 ـ اسباب النزول , سيوطي ) اگر آن يهودي را بهانه جو و نادان و سـخـن نـشـنـاس بـدانيم , در سخن داني و قرآن شناسي طه حسين , ترديدي نيست که بحث مـبسوطي در اين باره دارد و مي نويسد : مثلا موضوعهاي سوره بقره بسيار و از هم بيگانه اند , و ايـن خـود دليل است که اين سوره يکمرتبه نازل نگشته , بلکه به تدريج و خرد خرد نازل مي شده است . سپس دهها موضوع و مضمون متنوع سوره بقره را براي نمونه ياد مي کند ( ـ آئينه اسلام , نوشته طه حسين . ترجمه محمد ابراهيم آيتي , ص 149 - 151 ). از قرآن پژوهان اروپايي گويا ابتدا نولدکه اسلامشناس آلماني که مهمترين تاريخ قرآن را نوشته اسـت , در مقاله قرآن که براي طبع يازدهم دايرة المعارف بريتانيکا نوشته است به اين خصيصه از سبک قرآن اشاره کرده و گفته است اصولا ذهن هر پژوهشگر امروزين اروپايي سبک قرآن را به اصطلاح ناپيوسته و پاشان مي يابد. ريـچـارد بـل يـکي از برجسته ترين قرآن پژوهان غربي , در کتاب مقدمه بر ترجمه قرآن به اين خـصـيـصه اشاره و آن را ناشي از بيدقتي و اشتباه ناسخان و کاتبان وحي مي داند ولي مونتگمري وات , قـرآن شـنـاس اسکاتلندي معروف که اين مقدمه او را تهذيب کرده و گسترش داده است , تعليل او را نادرست مي شمارد. آرتـور جـان آربـري کـه از بزرگترين اسلامشناسان و قرآن پژوهان غربي است در مقدمه ترجمه قـرآنش به انگليسي , و نيز فريتيوف شوآن در کتاب فهم اسلام , بهتر از ديگران به اهميت هنري و زباني - ادبي اين خصيصه ساختاري قرآن پي برده اند و آن را حسن و هنر قرآن شمرده اند , نه عيب و ايراد آن . به نظر مي رسد که اعجاز و سبک تقليد ناپذير و خارق العاده قرآن , جز از اين طريق ميسر نمي شد. اگر بيان انديشه با رعايت ترتيب و توالي منطقي و مضموني در کتابهاي ديگر خطي باشد , شيوه بـيـان انـديـشـه قـرآن حـجـمي و حلقوي و بلکه اگر غريب ننمايد کروي است و به قول آربري کنترپوآني و پلي فونيک است . اگـر قـرآن مـي خـواسـت هـر مضمون را از في المثل انديشه توحيدي و نفي شرک و تعدد آلهه تا هشدار به کافران و منافقان تا قصص يکايک انبياء تا توصيف جهنم و بهشت , تا تسلي دادن حضرت رسـول (ص ) تـا اشـارات و تلميحات تاريخي به غزوه ها هريک را در جاي خود و از آغاز تا انجام و يـکـبـار براي هميشه بياورد , سبکش عادي و شايد ملال آور و حداکثر شبيه به تورات ادعايي آن يهودي , يا في المثل تاريخ طبري مي شد. و هرگز نمي توانست همانند صورت فعلي هنري باشد. هنر در اين تلفيق و تلفيق هنري است . ( بـراي تـفـصـيـل در ايـن باره تطورالاساليب النثرية في الادب العربي , نوشته انيس المقدسي , مـخـصوصا فصلهاي اول و دوم همچنين مقاله قرآن و اسلوب هنري حافظ نوشته نگارنده در کـتـاب ذهـن و زبـان حـافـظ و مقدمه بر ترجمه قرآن ( به انگليسي ) اثر ريچارد بل , ويراسته مونتگمري وات , فقصل پنجم ويژگيهاي سبک قرآني ).
5 - محتواي قرآن .
مضامين و معاني قرآن بسيار متعدد و متنوع و درهم تنيده و سرشار از طراوت تکرار است .
در قـرآن توحيد و دعوت به انديشه درباره خداوند و دعوت به ايمان , با نهي و نفي شرک و نفاق و ارتـداد , بـا انکار آلهه و تخطئه شيطان و بت پرستي و اشاره به گوشه هايي از قصص انبياء از آدم تا خـاتـم (ص ) و اشـاره به گوشه هايي از زندگي و پرسشهاي عادي عربهاي معاصر پيامبر (ص ) از جـمله درباره اهله قمر يا حتي مسائلي چون حيض , و وعظ و پند در باب گذران و لهو و لعب نما بـودن زنـدگـي و مـظـاهر آن چون مال ( با نهي از مال پرستي و مال اندوزي ) و تجملاتي چون داشـتـن پسران و نازيدن به باغ و بستان , تا اشاراتي درباره وحي و تنزيل و تاويل قرآني تا احکامي فقهي چون تنظيم ميراث و تعيين سهم الارث و تازيانه زدن به زناکاران و بريدن دست دزد و انواع تـحـليلها و تحريمها و احکام اخلاقي چون دستگيري از بينوايان و اطعام مساکين تا رعايت حقوق والـدين و احترام فوق العاده به پدر و مادر , و نهي از مفاسد و رذايل اخلاقي , چون کشتن فرزندان از تـرس فـقـر يا حميت جاهليت , و رباخواري و توصيه مکارم اخلاق از صدق و اخلاص تا توصيف فـرشـتـگـان و اعمال آنان و دهها و صدها موضوع ديگر در هم تنيده است , و طبق ساختار ظاهرا نـاپـيـوسته يا گسسته پيوند قرآن مجيد که در بخش پيشين به آن اشاره کرديم , همه و همه در کنار همديگر آمده اند. مـاحـصـل آنـکه مضامين اصلي قرآن عبارت است از 1 ) اشاره به وقايع تاريخي ( غزوات , هجرت رسـول اللّه - ص - و نـظاير آن ) , 2 ) قصص انبياء و حکايات ديگر , 3 ) انديشه توحيدي و دعوت به ايـمان و اسلام , 4 ) نهي از شرک و نفاق , 5 ) معاد شناسي ( توصيف عوالم اخروي و حيات پس از مرگ ) , 6 ) فرشته شناسي ( نيز شامل بحث درباره شيطان و شياطين و جن ) , 7 ) احکام فقهي , 8 ) احـکـام اخلاقي ( اعم از وعظ و ارشاد و انواع امر به معروف و نهي از منکر ) , 9 ) توجه دادن به آيات الهي و شگفتيهاي آفاق و انفس ( که شباهت به برهان نظم يا اتقان صنع دارد ) , 10 ) اشاره به شـرايـع پـيشين و کتب و صحايف آسماني , 11 ) داستان آفرينش و خلقت انسان , و انسان شناسي روان شناسانه . تـنـوع و تعدد موضوعات و مضامين قرآن مجيد تا به حدي است که فهرست موضوعي قرآن که فـقـط سرعنوانهاي موضوعي را به نظم الفبايي با اشاره به نام سوره و شماره آيه ( يعني بدون نقل آيـات قـرآنـي ) در بـر دارد حـجمش به اندازه خود قرآن است ( ـ فرهنگ موضوعي قرآن مجيد , تدوين کامران فاني و بهاءالدين خرمشاهي ; همچنين فهرس المطالب , تدوين محمود راميار ).
6 - حروف مقطعه يا فواتح سور.
حروف مقطعه يعني حرفهاي گسسته از هم , و فواتح سور يعني آغازگر سوره ها.
اين دو اصطلاح به آيات يا حروفي از قرآن مجيد اطلاق مي گردد که مرموز هستند. يـعـنـي مـعـنـاي آنـهـا يـا مراد از آنها از زمان جريان وحي تا به امروز - به نحوي که مورد قبول صاحبنظران و قرآن پژوهان باشد - روشن نشده است . ( براي تفصيل ـ سوره بقره , توضيح آيه 1 ).
7 - وحي و کيفيت نزول قرآن .
الف ) وحي .
قـرآن مـجيد به توسط فرشته وحي , جبرئيل از سوي خداوند و بر وفق آنچه در لوح محفوظ ثبت است , به عين الفاظ بر قلب [ قواي دراکه ] حضرت رسول (ص ) وحي يا نازل شده است . وحـي , پـديـده اي اسـت واقعي و عيني و روحاني و عبارت است از ارسال پيام از سوي خداوند به پيامبران , و در مورد قرآن به حضرت خاتم الانبياء (ص ). قرآن پژوه معاصر , استاد محمد هادي معرفت , در تعريف وحي نشده است : وحي پديده اي است روحاني که در بعضي از مردم پديد مي آيد که با آن به خصايص روحي , ممتاز مي گردند که آنان را سـزاوار اتصال به ملااعلي مي گرداند , و اين يا با مکاشفه در باطن نفس است يا با شنيدن که گـيـرنـده وحـي احـسـاسـي ناگهاني را درمي يابد که از خارج وجودش بر او نازل مي گردد و برخاسته از ضمير خود او نيست . و مي افزايد که وحي از مقوله ادراک وصف ناپذير است و اين پديده روحاني را کسي که شايسته دريافت آن است درمي يابد. و جز او کسي نمي تواند ژرفناي آن را وصف کند , مگر آنکه به آثار و عوارضش از آن تعبير کند. ( التمهيد , 1/26 ) همو وحي را سه گونه مي داند. 1 ) بـه صـورت رؤيـاي صـادقـه 2 ) به وساطت جبرئيل 3 ) به صورت مباشر ( بدون واسطه ) که مخصوصا دو صورت اخير بر حضرت رسول (ص ) فرود مي آمده است . و صورت اول در آغاز بعثت براي حضرت (ص ) پيش مي آمده است . شادروان راميار براي وحي مراحل هفت گانه شمرده است ( تاريخ قرآن , 112 ). و فرق آن را با الهام باز نموده است ( پيشين , 145 به بعد ). شـادروان عـلامـه طـبـاطـبايي مي نويسد : آنچه از قرآن به دست مي آيد اين است که اين کتاب آسماني [ قرآن ] از راه وحي اي که به پيغمبر اکرم (ص ) شده به دست آمده , و وحي يک نوع تکليم آسـمـانـي ( غـيـر مادي ) است که از راه حس و تفکر عقلي درک نمي شود , بلکه با درک و شعور ديـگـري اسـت که گاهي در برخي از افراد به حسب خواست خدايي - پيدا مي شود , و دستورات غيبي يعني نهان از حس و عقل را از وحي و تعليم خدايي دريافت مي کند. عهده داري اين امر نيز نبوت ناميده مي شود. ( قـرآن در اسـلام , 107 ) همچنين : عقيده عمومي مسلمين - که البته ريشه آن همان ظواهر لـفـظي قرآن است - درباره وحي قرآن اين است که قرآن مجيد به لفظ خود سخن خداست که به وسـيله يکي از مقربين ملائکه که موجوداتي آسماني هستند , به پيغمبر اکرم (ص ) فرستاده شده است . نام اين ملک يا فرشته , جبرئيل و روح امين است . سخن خدا را تدريجا در مدت بيست و سه سال به پيغمبر اکرم (ص ) رسانيده و به موجب آن به آن حضرت ماموريت داده شده که لفظ آيات آن را بر مردم بخواند. ( پيشين , 90 ). بـه گـفته مرحوم راميار , واقعيت وحي به انبياء به تواتر تاريخي رسيده است و مورد تاييد ياران و حتي دشمنان ايشان بوده است , ولو آنکه در تبيين و توجيه آن اختلاف نظر بسيار است . ( تاريخ قرآن , 133 ). در حـين نزول وحي به حضرت رسول (ص ) احوال سنگين گوناگوني دست مي داده است نظير لـرزيدن , در هواي سرد عرق ريختن , به حالتي نزديک به بيهوشي و بهت درآمدن , و گاه قبل از فرارسيدن وحي , صدايي مانند زنگ ( جرس ) مي شنيده است . بهترين و کاملترين توصيف از آغاز شدن وحي در سيره ابن هشام آمده است . ( ـ سيرت رسول اللّه , 1/205 به بعد , باب دوازدهم . ) پـس از انـقـضـاي هـر نوبت از وحي , حضرت رسول (ص ) الفاظ قرآن را که به نحوي روشن در خـاطـرش نـقش بسته بوده است , به ياد مي آورده و به کاتبان وحي که عده آنان را تا چهل نفر از صـحـابه با سواد ( از جمله خلفاي چهارگانه , ابي بن کعب , زيد بن ثابت , طلحه , زبير , سعد بن ابـي وقـاص ) يـاد کـرده انـد , امـلا مـي فـرمـوده انـد و آنان با نوشت افزارهاي بسيار ابتدايي آن را مـي نـوشته اند , و سپس با نظارت مستقيم حضرت (ص ) بر مردم مي خوانده اند و حافظان , حفظ مي کرده اند. ( درباره حافظان اوليه ـ تاريخ قرآن , راميار , 247 به بعد ). ب ) نزول . نـزول قرآن مجيد عبارت است از فرود آمدن وحي به تفاريق , از مصدر وحي ( خداوند ) به مهبط وحـي ( قـلـب حـضـرت رسول - ص - ) در طي مدت بيست و سه سال از ليلة القدر ( شبي از شبهاي فرد دهه آخر رمضان ) سال اول بعثت , تا اندکي پيش از وفات آن حضرت (ص ). در قرآن مجيد , نزول وحي چون به خداوند نسبت داده شود , انزال و تنزيل ناميده مي شود. نخستين سوره اي که بر حضرت رسول (ص ) نازل شده است , سوره علق ( اقرا ) است . بـعضي گفته اند ابتدا فقط پنج آيه اول اين سوره نازل شده است , بعضي از محققان هم برآنند که نخستين سوره کامل که نازل شده است , فاتحة الکتاب ( سوره حمد ) است . ( التمهيد , 1/93 - 98 ). آخرين سوره اي که نازل شده است , سوره نصر است . بـعـضـي از قـرآن پـژوهان گفته اند که قرآن بتمامه در ليلة القدر به صورت جملة واحدة ( يکباره ) از لوح محفوظ به بيت العزة يا بيت المعمور ( در آسمان چهارم ) نازل شده , و سپس نجوما يا منجما يعني بخش بخش و به تفاريق در طول مدت 23 سال به تفصيل نزول يافته است . ( بحارالانوار , 18/253 - 254 ). مـلا مـحسن فيض گفته اند مراد از اين [ دو نحوه نزول ] نزول معناي قرآن به قلب پيامبر (ص ) اسـت ... سـپـس در طول بيست [ و سه ] سال , هر بار که جبرئيل بر او ظاهر شده و وحي آورده و الفاظ آن را بر حضرت مي خوانده است , بخش بخش از باطن قلب او به ظاهر زبانش نزول مي يافته است . ( مقدمه نهم از تفسير صافي ). عـلامه طباطبايي هم بر آن است که حقيقت قرآن , يعني کتاب مبين در يک شب ( ليلة القدر ) بر قـلـب رسـول خدا (ص ) نازل شده و سپس همين قرآن بعد از آنکه تفصيل يافت , تدريجا در طي مدت دعوت نبوي , نزول يافته است . ( الميزان , ذيل تفسير آيه 185 بقره . ) نزول تدريجي قرآن , نظر به چند علت يا حکمت داشته است . 1 ) رخ دادن پيشامدهايي که دستوري و حياني يا الهي مي طلبيد , 2 ) کساني پرسشي داشتند که جواب اقتضا مي کرد , 3 ) تشريع حکمي در موقع مناسب و معين لازم مي نمود. 4 ) پايدار ساختن پيامبر ( فرقان آيه 32 ) , 5 ) ايجاد روحيه ثبات قدم در مؤمنان و مجال دادن به کـافران يا تازه ايمان آوردگان تا براي ترک عقايد باطله و عادات رذيله و ايجاد عقايد و عبادات و آداب درست به جاي آن ; همچنين سير از نرمش و مماشات با کفار به جهاد با آنان . ( تاريخ قرآن , راميار , 200 - 204 ). نزول قرآن مجيد , چند آيه به چند آيه بوده است که تعداد اين آيات را 3 تا 5 گفته اند. ( پيشين , 201 ).
8 - جمع و تدوين قرآن .
مراد از جمع و تدوين قرآن اين است که چگونه وحي , بيست و سه ساله که به صورت 3 تا 5 آيه اي نازل مي شد , نهايتا به صورت مدون بين الدفتين و مصحف ( مانند کتاب امروزي ) درآمد. کـهـنـتـريـن مـنـبع اين بخش مهم از سرگذشت يا تاريخ قرآن در احاديث اهل سنت و نيز تا حدودي احاديث شيعه است . چنانکه حاکم در مستدرک گفته است جمع و تدوين قرآن , سه مرحله دارد : الف ) زمان حضرت رسول (ص ) , ب ) زمان ابوبکر , ج ) زمان عثمان . الف ) زمان حضرت رسول (ص ) . در سـراسـر عصر نزول وحي و حيات پيامبر (ص ) , قرآن به صورت مکتوب ولي پراکنده بود يعني صحيفه به صحيفه . و چنانکه اشاره شد با نوشت افزارهاي ابتدايي و بر روي چيزهايي نظير تکه هاي چرم , استخوانهاي شـانـه و دنده گوسفند و شتر , چوب درخت خرما که پوست آن را کنده بودند , سنگهاي صاف و صيقلي و قطعاتي از حرير و اندکي نيز کاغذ نوشته شده بود. در اين مرحله , مهم اين بود که بسياري از صحابه , قرآن را حفظ بودند. سوره هاي قرآن کامل بود و حتي نام داشت , اما تا پايان حيات رسول اللّه (ص ) مجموع بين الدفتين نبود. مهمترين عللي که پيامبر (ص ) را از جمع نهايي و کتاب ساختن قرآن باز مي داشت دو واقعيت بـود 1 ) باب وحي باز بود و در هر وهله از وحي آياتي نازل مي شد که حضرت (ص ) به کاتبان وحي مي فرمود : اين آيه يا آيات را در فلان سوره بين کدام آيه ها قرار دهيد. 2 ) ديگر آنکه به گفته خطابي پيامبر (ص ) همواره در انتظار نسخ احتمالي بعضي از احکام قرآن يا نسخ تلاوت قسمتي از آن بود. ( ترجمه اتقان , 1/200 ). لذا تا وحي به پايان نمي رسيد , امکان تدوين و مصحف سازي نبود. بعضي برآنند که مراد از جمع قرآن در عصر رسول اللّه (ص ) همان حفظ آن در دلها بوده است . ( تاريخ قرآن , راميار , 211 ). جمع در زمان رسول اللّه (ص ) را اصطلاحا تاليف گويند. ( پيشين , 213 ).
در سـراسر ايام نزول وحي و کتابت قرآن , پيامبر اکرم (ص ) نظارت همه جانبه داشتند و نوشتن و خواندن و حفظ ( از بر کردن ) آن را تعليم مي دادند يا تشويق مي کردند. در زمان حيات ايشان , سي و هفت نفر حافظ تمامي قرآن بودند ( پيشين , 255 ). تعداد کاتبان وحي در عصر پيامبر (ص ) - که گاه حافظ قرآن هم بوده اند - و کساني که براي خود نسخه اي برمي گرفتند , به بيش از پنجاه نفر مي رسيده است . ( پيشين , 280 ). نـتيجه يک چنين همت و نهضت عظيمي اين بود که قرآن به هنگام رحلت رسول اللّه (ص ) [ سال يـازدهـم هجري ] به تمامي و چنانکه در آخرين عرضه [ دوره کردن پيامبر (ص ) قرآن را و عرضه داشـتن قرائت خود بر جبرئيل در هر سال يک بار و در سال وفات دوبار ] تثبيت شده بود , تاليف و گردآوري شود. در اين دوره بود که قرآن به معناي درست کلمه تاليف شد. ( پيشين , 281 , نيز ترجمه اتقان , 1/201 , 205 ). ب ) در زمان ابوبکر . رويـداد يمامه ( سرکوب ابوبکر شورشيان برگشته از اسلام از جمله متنبيان [ پيامبران دروغين ] را کـه بـه جـنـگهاي رده معروف است ) که در آن عده اي کثير از حافظان قرآن ( تا هفتاد نفر هم گفته اند ) کشته شدند , تکان عظيمي در جامعه نوپاي اسلامي ايجاد کرد. بـه پـيـشـنـهاد عمر , ابوبکر , خليفه وقت پذيرفت که بايد براي حفظ قرآن اقدام عاجل به جمع و تدوين آن کرد. بـراي ايـن کـار , زيـد بن ثابت را که از پرکارترين و جوان ترين کاتبان وحي و حافظ قرآن و داراي مصحفي اختصاصي بود , انتخاب کرد. شايد دليل انتخاب زيد با وجود جواني اش , اين بود که عرضه اخير ( آخرين دوره و مقابله پيامبر (ص ) قرآن را با جبرئيل ) را کتابت کرده بود. زيـد هـمـه نـوشـته هاي پراکنده قرآني را جمع کرد و هر آيه قرآني را ولو آنکه دهها حافظ و دهها نوشته , مؤيد و مطابق آن بود , با اخذ حداقل دو شاهد ( يکي از کتابت , يکي از حفظ ) مي پذيرفت . قرآن جمع و تدوين زيد همچنان متشکل از صحيفه ها بود و بصورت مصحف نبود و سرانجام آن را در جعبه اي نهادند و کسي را مامور حفظ و نگهباني آن کردند. اين گردآوري , 14 ماه و حداکثر تا وفات ابوبکر در سال 13 هجري طول کشيد. اين نسخه را طبق وصيت ابوبکر در اختيار عمر نهادند. پـس از عـمـر نـيز طبق وصيتش آن را در اختيار دخترش حفصه - همسر رسول اللّه (ص ) - قرار دادند. ج ) جمع در زمان عثمان . عثمان در سال 24 قمري به خلافت رسيد. در زمـان او بـا فـتـوحـات شگرف مسلمانان و رفتن آن به سرزمينهاي تازه گشوده , اختلافات و مشکلات بسياري در قرائت کلمات قرآن پيش آمده بود. و اين زنگ خطر تازه اي براي عثمان بود که کار ناتمام رسول اللّه (ص ) و دو خليفه پيش از خود را به سرانجام برساند و قرآن و جامعه اسلامي را از خطر پراکندگي برهاند. او انـجـمـنـي مـرکب از زيد بن ثابت و سعيد بن عاص و عبداللّه بن زبير و عبدالرحمن بن حارث تشکيل داد. اين هيات با همکاري دوازده نفر از قريش و انصار ( که حضرت علي (ع )بر کار آنان به نوعي نظارت و اشراف داشت و آنان را به واضح و خوانا نوشتن تشويق مي فرمود - تاريخ قرآن , راميار , 423 ) کار استنساخ نسخه نهايي را آغاز کردند. نخستين کاري که کردند اين بود که تمام نوشته هاي زمان پيامبر (ص ) را گردآوردند. سپس نسخه کتابت زيد در زمان ابوبکر را که نزد حفصه محفوظ بود , به امانت گرفتند. قـرار بـر ايـن بـود که هر وقت سه تن همکار زيد با او در کتابت کلمه اي اختلاف يافتند , به لهجه قريش کتابت کنند. بـه ايـن تـرتيب کار تدوين متن نهايي , بر مبناي صحايف بازمانده از رسول اللّه (ص ) و نسخه هاي اخـتـصـاصـي از جـمله نسخه محفوظ نزد حفصه و نسخه خود زيد , و با تکيه به حفظ حافظان و شهادت شاهدان , پيش رفت و مصحف امام يعني مصحف نمونه و رسمي و نهايي که معروف به مـصـحـف عثماني بود , در فاصله چهار پنج سال از سال 24 ق تا قبل از سال 30 هجري , سرانجام يافت و از روي آن پنج يا شش نسخه عينا استنساخ شد. دو نـسـخـه در مـکه و مدينه نگه داشته شد و سه يا چهار نسخه ديگر همراه با يک حافظ قرآن که نقش معلم و راهنماي درست خواني را داشت , به مراکز مهم جهان اسلام يعني بصره , کوفه , شام و بحرين ارسال شد. سـپـس عـثـمان دستور داد تمام کتيبه ها و نوشته ها , استخوانها , پوستها , سنگهاي نازک سپيد , چـرمها , حريرها و نظاير آن که آيات قرآني بر آنها نوشته شده بود و صحابه براي تدوين متن نهايي تقديم داشته بودند , با آب و سرکه جوشانده و محو شود. بعضي از محققان گفته اند که اين آثار پراکنده را سوزاندند يا به نحو ديگري محو کردند. تـا ريـشـه نزاع و اختلاف بکلي از ميان برود و به اصطلاح توحيد نص [ يگانه سازي متن نهايي ] حاصل گردد. و مردم را به اطاعت از همان يک نسخه نهايي [ مصحف امام - مصحف عثماني ] فراخواند. ( تاريخ قرآن , راميار , 407 - 431 ) , اين مصحف با خط ابتدايي کوفي و فاقد نقطه بود , تا چه رسد به اعراب و نشانه هاي حرکت حروف . و در طي يک دو قرن بعد , مصاحفي که از روي آنها استنساخ شد به تدريج نقطه و نشان پيدا کرد. ( بـراي تفصيل بيشتر و اطلاع از کيفيت ساير نسخه هاي همزمان با مصحف امام از جمله مصحف مـنـسـوب بـه حـضـرت علي (ع ) و ابن مسعود و ساير صحابه و دلايل درستي کار عثمان و تاييد حـضـرت عـلـي (ع ) از عملکرد و پذيرفتن ائمه اطهار (ع ) همين مصحف عثماني را نگاه کنيد به مقاله تحريف ناپذيري قرآن پيوست همين کتاب ).
9 - قرائت و قراء بزرگ .
در فـرهـنـگ بشري , هيچ خط از خطوط وابسته به زبانهاي معروف نيست که نشان دهنده تلفظ کامل فصحاي آن زبان باشد. پديد آمدن لهجه و گويشها در درون هر زبان هم امري طبيعي و ناگزير است . از سوي ديگر , خطها در جنب کاستيها , کژيهايي هم دارند. يعني امکان تصحيف نويسي يا تصحيف خواني . در خـط عـربـي - فارسي که اصولا همان خط قرآني است که از کوفي به نسخ و سپس در ايران به نـسـتـعليق تکامل و تحول يافته است , چندين حرف يا گروه حرف هست که تفاوتشان با يکديگر فقط در نقطه است و در قديم تا قرنها اين نقطه ها را به کتابت درنمي آوردند. بعدها هم که رعايت آنها شايع شد , همچنان امکان تصحيف نويسي و تصحيف خواني وجود داشت , و همچنان وجود دارد. به اين دلايل و دلايل ديگر اختلاف قرائت در هر متني , به ويژه در هر متن کهني پيش مي آيد. حـتـي در ديوان حافظ , که متعلق به قرن هشتم هجري و در واقع هشت قرن جوانتر و جديدتر از قرآن مجيد است , اختلاف قراآت فراواني رخ داده است . در قرآن مجيد هم به طريق اولي همين مساله و مشکلات پيش آمد. فتوحات پياپي در زمان خلفاي راشدين و گسترش عظيم امپراطوري اسلام , نشان داد که مردم غير عرب در تلفظ کلمات قرآن تا چه حد لحن ( غلط خواني ) و تصحيف و تحريف دارند. عثمان با احساس مسئوليت هر چه تمامتر , کار خلفاي پيشين را دنبال گرفت که شمه اي از کار و کارنامه او را شرح داديم . با وجود نهايت احتياط و امانت داري و امعان نظر و مشورت و دقت , اختلاف قراآت در قرآن مجيد هم راه يافت , و نمي شد راه نيابد. و در واقع از آن زاده شد. در حيات و حضور خود پيامبر (ص ) نيز گاهي تفاوت دو تلفظ نزد ايشان مطرح مي شد و حضرت يکي يا گاه هر دو را تصويب مي کردند و حديث سبعة احرف ( اينکه قرآن هفت وجه مقبول دارد ) نـاظـر بـه همين معناست , يعني حضرت رسول (ص ) براي رفع عسر و حرج , و تا زماني که قرآن هـمه گير شود و هيچ صاحب لهجه اي خود را از آن يا آن را از خود بيگانه نيابد در اين باب چندان سـخـت نـمـي گـرفـت , و اخـتلاف تلفظها را , تا حدي که مخل معني نبود , خطير يا خطرناک نمي يافت . علل عمده اختلاف قراآت چند امر بود. از جمله : 1 ) اختلاف لهجات . چنانکه مثلا تميمي ها به جاي حتي حين عتي عين مي گفتند. 2 ) نبودن اعراب در خط عربي و مصاحف امام ; تا آنکه ابوالاسود دؤلي به رهنمود حضرت علي (ع ) اقداماتي در اين باب صورت داد ولي کمال و تکميل آن دو سه قرن به طول انجاميد. 3 ) نبودن اعجام يا نقطه و نشان در حروف . بـراي رفع اين نقيصه در اواخر قرن اول , در عهد حجاج بن يوسف , کوششهايي به ميان آمده ولي کمال و تکميل آن نيز تا آخر قرن سوم طول کشيده است . 4 ) اجتهادات فردي صحابه و قاريان و بطور کلي قرآن پژوهان که هر يک استنباط نحوي و معنايي و تفسيري خاصي از يک آيه و کلمات آن داشته اند. 5 ) دور بودن از عهد اول و مهد اول اسلام - مکه و مدينه -. 6 ) نـبـودن عـلائم سجاوندي و وقف و ابتدا هرگونه فصل و وصلي که بعدها علم قرائت و تجويد عهده دار تدارک آن شد. نـمـونـه مـعروفي که از اين کمبود زاده شد و اختلاف نظر کلامي و قرآن پژوهي دامنه دار و دراز آهـنـگـي در مـيان فريقين پديد آورد , وقت يا عدم وقف بر سر کله اللّه يا العلم در آيه هفتم سوره آل عمران است که شيعه پس از اللّه وقف نمي کند لذا راسخان در علم را داناي تاويل قرآن مي داند. از اواخـر قرن دوم و اوايل قرن سوم نهضت تدوين قراآت درگرفت و بسياري از قرائت شناسان بر آن شدند که از ميان انواع قراآت , صحيحترين آنها را برگزينند و ثبت کنند. نخستين کساني که به اين کار همت گماشتند هارون بن موسي ( 201 ـ 291 ق ) و ابوعبيد قاسم بـن سـلام ( 157 ـ 224 ق ) بـودنـد کـه فرد اخير , بيست و پنج تن قاري ثقه را شناسايي و قراآت ايشان را ثبت و ضبط کرد کا قاريان هفت گانه ( قراء سبعه ) از آن جمله بود. يک قرن بعد , ابو بکر بن مجاهد ( 245 ـ 324 ق ) که قرآن پژوه برجسته اي بود , در سال 322 ق از ميان قاريان بسيار , قراء سبعه را برکشيد , که از آن پس مرجع طراز اول قرائت قرآن شناخته شدند . بعدها سه قاري بزرگ ديگر نيز بر اين عده افزوده شدند ( قراء عشره ). الـبـتـه قاريان چهارده گانه و بيست گانه هم در تاريخ علم قرائت مشهورند ; ولي قاريان دهگانه کساني هستند که سند روايت آنان از طريق تابعين تابعين , به تابعين و از آن طريق به صحابه , اعم از کاتب وحي و حافظ قرآن يا ديگران , و سپس به رسول اکرم (ص ) مي رسد. سند روايت بقيه قراء به اين روشني نيست و يا در کتب معتبر مربوط به اين علم ثبت نشده است . در اينجا لازم است به بعضي اصطلاحات علم قرائت اشاره کنيم . قـرائت يـعـنـي عـلـم بـه کـيـفـيـت اداي کلمات قرآن و شناخت اختلاف آنها به حسب راويان ( منجدالمقرئين , 3 ) مقري ( از مصدر اقراء ) يعني قرآن شناس و قرائت شناسي که اين اختلافها را به طريق شفاهي فراگرفته باشد و بشناسد و بيان کند. سنت شفاهي , يعني استماع از استادان پيشين و حفظ سينه به سينه در قرائت اهميت شاياني دارد . مقري بايد در عربيت و نحو و لغت و تفسير و روايت و درايت مهارت داشته باشد. آموزندگان و قاريان , قرآن را نزد او يا بر او مي خوانند. قاري , قرائت شناس مبتدي را گويند که حداقل سه گروه از قراآت را جدا جدا بشناسد. قاري منتهي - با سابقه و ماهر و مجرب - آن است که اکثر قراآت را بشناسد ( پيشين ). با اين تعاريف في المثل خواجه حافظ که قرآن را از بر , در چهارده روايت مي خوانده است , و داناي نحو و لغت و تفسير و قرآن پژوه برجسته اي است , مقري بشمار مي آيد , نه قاري . پس هر مقري , قاري است , ولي هر قاري , مقري نيست . نـمـونـه اي از اخـتـلاف قـراآت قـرآني را که فقط سوره کوچک حمد ( فاتحه ) رخ داده است ياد مـي کـنـيـم : مـلک يوم الدين , همچنين مليک يوم الدين , به جاي مالک يوم الدين , حتي قراآت شـاذي ( غـريب و نادر و دير پذيرفتني ) هست که اين عبارت را ملک يوم الدين و مالک يوم الدين خوانده است . دال در الحمد , با حرکات سه گانه خوانده شده است . و غيرالضالين , به جاي و لاالضالين . اختلاف قراآت در سراسر قرآن مجيد , طبق کتاب التسير في القراءات السبع تاليف ابوعمرو عثمان بـن سـعـيـد داني ( 372 ـ 444 قمري ) که از معتبرترين و کهنترين منابع ثبت قراآت هفتگانه و راويـان چهارده گانه است , در حدود 1100 مورد , اعم از مهم يا غير مهم است و بيشتر از دو سوم آنـهـا بـه ادغـام يـا اظهار يا حاضر / غايب خواندن صيغه مضارع ( به اختلاف ي يا ت بر سر فعل مضارع ) مربوط مي شود. بـعضي ديگر از منابع مهم و چاپ شده مربوط به قرائت و اختلاف قراآت قرآني عبارتند از : الحجة للقراء السبعة , اثر ابوعلي فارسي ; همچنين الحجة في علل القراآت السبع تاليف همو. الکشف عن وجوه القراآت السبع اثر مکي بن ابيطالب ( 2 مجلد ). حـجـة الـقراآت , اثر ابوزرعه عبدالرحمن بن زنجلة ; النشر في القراآت العشر , اثر ابن الجزري ( 2 مجلد ) غاية النهاية في طبقات القراء , اثر همو. تـفاسير قديم شيعه مخصوصا تبيان شيخ طوسي و مجمع البيان شيخ طبرسي در تفسير هر بخش از آيات قرآني , به بحث مستوفا در باب قرائت و اختلاف قراآت مي پردازند. از ديگر آثار شيعه اماميه در عصر جديد : القراآت القرآنية , اثر عبدالهادي الفضلي ( که به قلم دکتر محمد باقر حجتي به فارسي ترجمه شده است ). و کتاب جامع چهارده روايت در قرائت قرآن مجيد , ترجمه و تدوين دکتر محمد جواد شريعت . و مجلد دوم التمهيد اثر محمد هادي معرفت . قـراء هـفـتـگـانـه و دهگانه : از قراء سبعه عده کثيري نقل کرده اند , ولي قرآن پژوهان و قرائت شناسان بعدي , روايت دو تن از راويان هر قاري را که از نظر ضبط و صحت سند و طول ملازمت و آمـوزش نـزد قـاريـان يا مقريان هفتگانه , دقيقتر و پذيرفتني تر بوده است , به اصطلاح استاندارد کرده اند , لذا چهارده روايت پديد آمده است . در اينجا اسامي قاريان هفتگانه و راويان چهارده گانه آنها را ـ که صاحبان چهارده روايت اند ـ نقل مي کنيم 1 ) عبداللّه بن عامر دمشقي ( م 18 ق ). راوي اول او : هـشام بن عمار ( 153 ـ 245 ق ) ; راوي دوم : ابن ذکوان , عبداللّه بن احمد ( 173 ـ 242 ق ) , 2 ) عبداللّه بن کثير مکي ( 45 ـ 120 ق ). راوي اول : الـبزي , احمد بن محمد ( 170 ـ ح 243 ق ) راوي دوم ابوعمرو محمد بن عبدالرحمن ملقب به قنبل ( 195 ـ 291 ق ). 3 ) عاصم بن ابي النجود ( 76 ـ 128 ق ). راوي اول : حفص بن سليمان ( 90 ـ ح 180 ق ) ; راوي دوم : شعبة بن عياش ( 95 ـ 194 ق ). 4 ) زبان بن علاء - ابوعمرو بصري ( ح 68 ـ 154 ق ). راوي اول : حفص بن عمرالدوري ( م 246 ق ) ; راوي دوم : ابوشعيب سوسي , صالح بن زياد ( 190 ـ 261 ق ). 5 ) حمزة بن حبيب کوفي ( 80 ـ 156 ق ). راوي اول : خلاد بن خالد کوفي ک ابوعيسي شيباني ( 142 ـ 220 ق ) ; راوي دوم : خلف بن هشام ( 150 ـ 229 ق ). 6 ) نـافع بن عبدالرحمن مدني ( 70 ـ 169 ق ) راوي اول : ورش , عثمان بن سعيد مصري ( 110 ـ 197 ق ) راوي دوم : قالون , عيسي بن سينا ( 120 ـ ح 220 ق ). کسايي , علي بن حمزة ( 119 ـ 189 ق ) , راوي اول : ليث بن خالد ( م 240 ق ) ; راوي دوم : حفص بن عمر الدوري ( که راوي ابوعمرو بصري يعني زبان بن علاء هم بوده است ). چون سه تن بر اين قاريان هفتگانه ( قراء سبعه ) اضافه شود , قاريان دهگانه ( قراء عشره ) به دست مـي آيـد : 8 ) خـلف بن هشام ( 150 ـ 229 ق ) ; راوي اول : اسحاق ( ابويعقوب اسحاق بن ابراهيم بغدادي ) ( م 286 ق ) ; راوي دوم : ادريس , ابوالحسن بن عبدالکريم حداد بغدادي ( م 292 ق ). 9 ) يعقوب بن اسحاق ( 117 ـ 205 ق ) ; راوي اول : رويس , محمد بن متوکل ( م 238 ق ) ; راوي دوم : روح , ابوالحسن روح بن عبدالمؤمن هذلي ( م 234 ق ). 10 ) ابوجعفر يزيد بن قعقاع ( م 130 ق ) ; راوي اول : عيسي , ابوالحارث عيسي بن وردان مدني ( م 160 ق ) ; راوي دوم : ابن جماز , سليمان بن مسلم ( م ب 170 ق ). ( بـراي تـفـصـيـل بيشتر ـ التيسير داني , 4 ـ 7 ; النشر ابن جرزي , 1/99 ـ 174 , ترجمه الاتقان , 1/246 , چهارده روايت , محمد جواد شريعت , مقدمه ). قرآن پژوهان و اصوليان شيعه درباره حجيت قراآت هفتگانه و دهگانه بحث کرده اند. آيت اللّه خوئي ـ اعلي اللّه مقامه ـ در پايان دو فصل پرباري که درباره قراآت و قراء دهگانه نوشته اند آورده انـد : در نـماز , قرائت بر وفق هر قرائتي که در زمان اهل بيت عليهم السلام متعارف بوده است , جايز است . ( البيان , 183 ).
10 - مکي و مدني .
قرآن پژوهان اعلم از اهل سنت يا شيعه براي شناخت سوره ها ( و آيات ) مکي و مدني , سه قاعده يا معيار نهاده اند. 1 ) ( قاعده همگاني ) آنچه در مکه ( و پيرامون آن ) نازل شده , ولو بعد از هجرت , مکي است . و آنچه در مدينه ( و پيرامون آن ) نازل شده , مدني است . 2 ) قاعده ناظر به انسانها. آنچه خطاب به اهل مکه باشد ( غالبا يا يا ايها الناس يا يا بني آدم مکي است , و آنچه خطاب به مدينه باشد ( غالبا با خطاب يا ايها الذين آمنوا مدني است . 3 ) ( قاعده زماني ) که محققان آن را جامع و مانع تر شمرده اند , اين است که آيات و سوره هايي که پيش از هجرت نازل شده است , مکي است , و آيات و سوره هايي که پس از هجرت فرود آمده است , مدني است . چه در مکه نازل شده باشد , چه در مدينه يا در سفرها و غزوات . ( ترجمه اتقان , 1/46 ـ 47 ; مناهل العرفان , 1/186 ـ 187 ; تاريخ قرآن , راميار , 601 ـ 603 ). شـنـاخت مکي و مدني سماعي است و ملاک همان است که از پيامبر (ص ) و صحابه و تابعان به ما رسيده است . بعضي نيز معيارهايي ديگر وضع کرده اند. از جـمله : الف ) مشخصات سوره هاي مکي : 1 ) هر سوره اين که کلا دارد ( و اين کلمه فقط در نيمه دوم قرآن آمده است ). 2 ) هر سوره اي که سجده دارد. 3 ) سوره هايي که درآغاز آن حروف مقطعه ( مانند الم و الر که بحثش گذشت ) آمده است ( جز بقره و آل عمران , و درباره رعد اختلاف است ). 4 ) هر سوره اي که قصص انبياء و امتهاي پيشين دارد ( جز بقره ). 5 ) هر سوره اي که قصه آدم و ابليس دارد ( جز بقره ). 6 ) سوره اي که يا ايها الناس و يا ايها الذين آمنوا ندارد. ( جز سوره حج ). 7 ) سوره هاي مفصل يعني سوره هاي کوتاه اواخر قرآن . مـرحـوم صـبـحي صالح پس از برشمردن همين ضوابط يا مشخصات , و با قيد اين تصريح که اين ضوابط نشانه هاي قطعي نيست , پنج نشانه ديگر براي سوره ها يا آيات مکي برمي شمارد. 1 ) کوتاهي آيات و سوره ها و ايجاز آنها و شدت و گرمي تعبير آنها , و تجانس آوايي و موسيقايي . 2 ) دعوت به اصول ايمان به خداوند و روز قيامت و تصوير و توصيف بهشت و دوزخ . 3 ) دعوت به تمسک به اخلاق کريمه و استقامت در راه خير. 4 ) مجادله با مشرکات و نفي احوال و انديشه هاي آنان . 5 ) فراواني سوگند , بر وفق اساليب عرب . ب ) مـشـخصات سوره هاي مدني : 1 ) هر سوره اي که در آن حدود ( احکام ) و فرايض و قوانين اجتماعي و مدني آمده است . 2 ) هر سوره اي که در آن اذن جهاد و احکامش آمده است . 3 ) هر سوره اي که در آن ذکر منافقان آمده است ( جز عنکبوت ) ( مناهل العرفان , 1/189 ـ 191 ; تاريخ قرآن , راميار , 605 ـ 607 ). صـبحي صالح نشانه اي ديگري هم براي شناخت سوره هاي مدني برمي شمارد : 1 ) مجادله با اهل کتاب و دعوتشان به عدم غلو در دينشان . 2 ) طول اکثر سوره ها و بعضي آيات و اطناب آنها و اسلوب تشريعي آنها. 3 ) تفصيل براهين و ادله در مورد حقايق ديني . ( مباحث في علوم القرآن , 183 ـ 184 ). از اقوال مشهور اين است که سوره ها و آياتي که به اصطلاح شعرگونه تر يا شاعرانه ترند مکي اند , از جمله سوره هاي پرشور آخر قرآن . سوره هاي قرآن از نظر مکي و مدني به چهار دسته تقسيم مي شوند : 1 ) سوره هاي مکي . 2 ) سوره هاي مدني . 3 ) سوره هاي مکي با آيات مدني . 4 ) سوره هاي مدني با آياتي مکي . بـعـضـي فـهارس که در عصر جديد براي آيات و کلمات قرآن تدوين شده است , از جمله المعجم الـمـفـهـرس لالفاظ القرآن الکريم , تدوين محمد فؤاد عبدالباقي , و فرهنگ آماري کلمات قرآن کـريـم , تـاليف دکتر محمود روحاني مکي [ ک ] , و مدني [ م ] بودن هر آيه را با علامت نامبرده , تعيين کرده اند. مـنـبـع اخـير حتي آيات مستثنيات ( مکي در مدني و مدني در مکي ) را هم با جدولهاي صريح و روشن نشان مي دهد. طـبق آمار و جداول فرهنگ آماري کلمات قرآن کريم ( 1/39 ) 4468 آيه مکي با 45653 کلمه و 1768 آيه مدني با 32154 کلمه در قرآن مجيد وجود دارد. يـعـنـي هـفتاد و يک و شش دهم درصد آيات قرآن مکي , و بيست و هشت و چهاردهم درصد آن مدني است . همچنين در فرهنگ آماري علاوه بر ضابطه هاي جديد و جدا از آنچه از منابع ديگر نقل کرديم ( 1/627 ) , فـهرست الفاظ و ماده هايي که آيات متضمن آنها مکي يا مدني است , آمده است ( 1/631 به بعد ). قرآن پژوهان , فوايدي براي شناخت مکي و مدني برشمرده اند : 1 ) چون سوره ها و آيات مکي زمانا بر آيات مدني مقدم است , لذا معار خوبي براي تعيين ناسخ و منسوخ و خاص و عام و مطلق و مقيد و نظاير آن دارد. ( التمهيد , 1/99 ; تاريخ قرآن , راميار , 603 ). 2 ) شناخت تاريخ تشريع و حکمت تدريجي بودن آن . 3 ) اطـمـيـنان به سلامت و مصونيت قرآن از تغيير و تحريف که از اهتمام عظيم مسلمانان صدر اسـلام به امر قرآن و همه شئون کوچک و بزرگ آن برمي آيد که حتي آياتي را که در سفر يا حضر , در شب يا روز , در تابستان يا زمستان و در بستر يا در حالت عادي بر پيامبر (ص ) نازل شده تعيين کرده اند. ( مناهل العرفان , 1/188 ; تاريخ قرآن , راميار , 603 ). قـرآن پژوهان همچنين از سوره هاي مکي که حکم مدني و سوره هاي مدني که حکم مکي دارند ( يعني با آنها معامله سوره هاي مکي مي شود ) سخن گفته اند. ( مباحث ... صبحي صالح , 173 ـ 174 ).
11 - ناسخ و منسوخ .
نـسـخ در لغت به معناي ابطال و ازاله است و در اصطلاح علوم قرآني عبارت است از رفع تشريع سـابـق - کـه ظـاهرا مقتضي دوام بوده - به تشريع لاحق , به نحوي که جمع آنها يا ذاتا يا به دليل تنافي آشکار يا به دليل خاصي از اجماع يا نص صريح ممکن نباشد. ( التمهيد , 2/720 ) يا ساده تر : رفع حکم شرعي , به دليل شرعي ( مناهل العرفان , 2/72 ) يا پايان يافتن تعبد مؤمنان به قرائت يک آيه يا حکم مستفاد از آن يا به هر دو. ( تفسير بيضاوي ). خود قرآن مجيد به وقوع نسخ در قرآن تصريح دارد. چـنانکه مي فرمايد : هر آيه اي را که نسخ کنيم يا فروگذاريم , بهتر از آن يا همانندش را در ميان آوريم . ( بقره , 106 ). همچنين : و چون آيه اي را جانشين آيه ديگر سازيم - و خدا داناتر است که چه فرو فرستاده است - گويند تو دروغزني , چنين نيست بلکه اکثرشان نمي دانند. ( نحل , 101 ). همچنين : خداوند هرچه را بخواهد مي زدايد يا مي نگارد , و ام الکتاب نزد اوست . ( رعد , 39 ). از نظر قرآن پژوهان مسلمان اعم از اهل سنت و شيعه , نسخ هم در قرآن و هم در سنت رواست , و نسخ قرآن به قرآن , و قرآن به سنت و سنت به سنت و سنت به قرآن جايز است و سابقه دارد ( براي تفصيل ـ تفسير ابوالفتوح رازي , ذيل آيه 106 بقره ). بـعـضي نيز مانند يهوديان , منکر نسخ هستند و ايراد آنان به نسخ اين است که مي گويند خداوند عـالـم مطلق و علام الغيوب است و همه کليات و جزئيات گذشته و حال و آينده را مي داند , چرا حـکـمي مي فرستد که بعد آن را تغيير دهد ؟
در پاسخ گفته اند خداوند عالما و عامدا حکم اول را مـي فـرسـتد و خود مي داند که آن موقت و زماندار است , اگرچه اين زمانداري آن بر بندگان يا حتي بر پيامبر (ص ) پوشيده باشد. سـپس چون زمان آن سررسيد , حکم دوم را که متضمن تبديل اعم از تشديد يا تضعيف حکم اول است , فرومي فرستد. مـوارد نـسخ در قرآن بسيار است از جمله تبديل عده زن شوهر مرده از يک سال ( بقره , 240 ) به چـهـار مـاه و ده روز ( بقره , 234 ) ; يا مساله تغيير و تحويل قبله از بيت المقدس به سوي کعبه ( بقره , 144 ) ; يا پرداخت صدقه اي پيش از نجوا با پيامبر (ص ) که حکم آن در آيه 12 سوره مجادله , و نسخ آن بلافاصله در آيه بعدي همان سوره آمده است . يـا تبديل وجوب نماز شب به استحباب که حکم آن در اوايل سوره مزمل , و نسخ آن در آخرين آيه همان سوره آمده است . سيوطي بر آن است که 19 مورد نسخ صريح در قرآن مجيد وارد شده است . ( تـرجـمـه اتـقـان , نـوع چـهل و هفتم , 2/69 به بعد ) زرقاني 22 آيه مشهور به منسوخه بودن را مشروحا ياد کرده و توضيح داده است . ( مناهل العرفان , 2/151 ـ 165 ). نـسخ فقط در احکام که معروض امر و نهي است و همه از آيات محکمات است رخ مي دهد , نه در قصص و اخبار يا متشابهات . مگر آنکه يک نهي , در لباس نفي و بصورت خبري وارد شده باشد. قرآن پژوهان براي نسخ , انواعي شمرده اند. 1 ) نسخ حکم و تلاوت با هم ( مانند آيات مجعولي که اهل سنت قائلند که ابتدا وحي شده و سپس حکم و تلاوت آنها باهم نسخ شده است . اين مورد را شيعه نمي پذيرد ). 2 ) نـسـخ حـکم و ابقاي تلاوت , مانند آياتي که پيشتر ياد شد , و نسخ اصطلاحي و مشهور همين است . 3 ) نسخ تلاوت و ابقاي حکم ( مانند آيه مجعول به آيه رجم , اين مورد را هم شيعه نمي پذيرد ). بـعضي از مهمترين آثار ( چاپ شده ) درباره نسخ عبارتند از : کتاب الناسخ و المنسوخ اثر ابوعبيد قاسم بن سلام ( م 224 ق ) از اهل سنت که به کوشش جان برتون انتشار يافته است . 2 ) کتاب الناسخ و المنسوخ , اثر ابن متوج بحراني , از علماي اماميه در قرن نهم هجري . شرح سيد عبدالجليل حسيني قاري , که با ترجمه و تعليق محمد جعفر اسلامي انتشار يافته است . 3 ) الناسخ و المنسوخ تاليف ابن العتائقي ( م . 790 ق ) , تحقيق عبدالهادي الفضلي که در مقدمه آن 73 کتاب در زمينه ناسخ و منسوخ معرفي شده است .
12 - شان نزول ( اسباب نزول ).
شـنـاخـت شان يا اسباب نزول همانند شناخت مکي و مدني , ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه از علوم و معارف قرآني است و قرآن پژوهان و مفسران و مترجمان قرآن , به آن نيازمندند. آيات قرآن به دو دسته عمده تقسيم مي شود. قـسمي که بخش اعظم را تشکيل مي دهد , آياتي است که به اراده الهي بدون هيچ گونه انگيزه و ملاحظه ديگر بر حضرت رسول (ص ) وحي شده است . قسم ديگر و کمتر آياتي است که به دنبال حادثه اي يا پرسشي پيش آمده است . سـبـب نـزول يا شان نزول عبارت از سؤال يا رويدادي است که در عصر رسالت پيامبر (ص ) پيش آمده و انگيزه نزول آيه يا آياتي شده است . و چـه بـسـيـار آيـه هـاي قـرآن هـست که با کلماتي چون يسئلونک ( و مشتقات ديگر آن ) و يستفتونک از پيامبر (ص ) حکم يا حکمت الهي پرسيده شده است . اگر معرفت به سبب نزول نباشد , بسيار موارد هست که خواننده از ظاهر آيه يا آيات قرآن , راه به حاق معناي واقعي آيه نمي برد. مـثـلا از و للّه المشرق و المغرب فاينما تولوا فثم وجه اللّه ( بقره , 115 ) ( مشرق و مغرب خداي راست , پس به هر جا که روي آوريد , رو به سوي خداوند است ) , چنين گمان مي برد که در نماز استقبال يعني رو به قبله بودن واجب نيست و مي توان به هر سو نماز خواند. ( براي تفصيل ـ مباحث في علوم القرآن , 131 ; تاريخ قرآن , راميار , 628 ). يـا از ايـنـکه گفته مي شود بر کساني که ايمان آورده اند و کارهاي شايسته کرده اند در آنچه در گذشته خورده اند , گناهي بر آنان نيست . ( مـائده , 93 ) , چه بسا استنباط شود که خوردن خمر هم در گذشته بي اشکال بوده است و در آينده هم بي اشکال است . يا آنجا که گفته مي شود : ( صفا و مروه از شعائر الهي است , چون کسي حج يا عمره بگزارد , بر او گناهي نيست که بين آن دو را بپيمايد. ( بقره , 158 ) ممکن است چنين استنباط شود که سعي بين صفا و مروه مکروه است يعني ترک آن اولي است . حال آنکه اين عمل جزو شعائر و مناسک حج و انجام آن واجب است . علت اينکه با تعبير نفي جناح ( گناهي و عيب و ايرادي ندارد ) بيان شده اين است که در محل تـپـه هـاي صفا و مروه در عصر جاهليت دو بت بوده است و مسلمانان انديشناک بوده اند که مبادا سعي بين صفا و مروه يادآور خاطره بت پرستي جاهليت و لذا ناروا باشد. پـس پـي بـردن به حکمت تشريع و يافتن استنباط درست فقهي بدون اعتنا و اتکا به سبب نزول , امکان ندارد. همه قرآن پژوهان اهل سنت و شيعه برآنند که معرفت به شان نزول راهي جز نقل و روايت صحيح , يعني احاديث و اخبار صحيح مروي از پيامبر (ص ) و صحابه يا معصومين عليهم السلام ندارد. يعني علمي است علي الاصول نقلي و تاريخي . اصوليان و قرآن پژوهان برآنند که خصوص سبب , مانع عموم لفظ يا معني نمي گردد . يـعـنـي بـا آنکه ممکن است شان نزول يک آيه يا گروهي از آيات ناظر به مورد خاصي باشد , ولي مـحـدود و مقيد به همان مورد نمي شود , و با آنکه مورد و مصداق خاص است ( خصوص سبب ) , لفظ يا معناي آن قابل تسري و تعميم به موارد ديگر هم هست ( عموم لفظ يا معني ). نـظـيـر آيه ظهار , يا لعان يا کلاله يا آيه حد قذف ( در داستان افک ) که ناظر به مورد خاص بوده است ولي براي همه مسلمانان ساري و صادق است . و اين بيشتر در آيات الاحکام و فقه القرآن پيش مي آيد. از آنجا که شان نزول کاملا روايي - تاريخي است , لذا مفسران و مترجمان و قرآن پژوهان براي آنکه پـي بـبـرنـد که آيا هر آيه يا گروه آيات , اسباب نزولي دارند يا نه , بايد به مظان و منابع خاص آن مراجعه کنند. اين منابع عبارتند از 1 ) مجموعه هاي حديث 2 ) تفسيرهاي قرآن , مخصوصا تفسيرهاي روايي که سرشار از احاديث و ماثورات هستند. 3 ) کتبي که مستقلا درباره شان نزول تدوين شده که معتبرترين و معروفترين آنها اسباب النزول اثر واحدي , و لباب النقول في اسباب النزول اثر سيوطي است . قـرآن پـژوهـان شيعه در عصر جديد , سه اثر در اين زمينه تدوين کرده اند : الف ) شان نزول آيات قرآن , تاليف صدرالدين محلاتي شيرازي , ب ) آيات بينات در شان نزول آيات , تاليف دکتر محمد باقر محقق , ج ) اسباب النزول تاليف حجة الاسلام دکتر سيد محمد باقر حجتي .
13 - محکم و متشابه .
محکم از احکام به معناي اتقان است .
و مراد از کلمه يا آيه محکمه , آن است که معناي آن واضح است و چند وجهي يا مبهم نيست . و به قول راغب اصفهاني چه از نظر لفظ , چه از نظر معني , شبهه در آن راه ندارد. مانند اکثر آيات تشريع ( آيات الاحکام ) و مواعظ و آداب و اخلاق قرآن . متشابه از تشابه است يعني همانندي , و هم ريشه با شبهه و اشتباه است . و عبارت يا آيه متشابه به گفته راغب اصفهاني ظاهرش بيانگر باطنش نيست . شيخ طوسي مي نويسد : محکم آن است که به خاطر وضوحش بدون قرينه يا دلالت [ خارجي ] به صرف توجه به ظاهرش مراد از آن دانسته شود .... و متشابه آن است که با توجه به ظاهرش مراد از آن دانسته نشود , مگر آنکه قرينه اي [ خارجي ] بر آن افزوده شود که معناي مراد را برساند. ( تبيان , ذيل تفسير آيه 7 سوره آل عمران ). بـه تـعـريـف ديگر متشابه لفظي است محتمل وجوه معاني که در معرض شک و شبهه است و لذا محتاج به تاويل است ; و هم قابل تاويل صحيح است و هم تاويل فاسد. مانند اکثر آيات خلق ( آفرينش انسان و انسانها , و تقدير و صفات و افعال الهي . ( التمهيد , 3/8 ). اکـثريت عظيم آيات قرآني محکم , و اقليت آنها ( در حدود دويست آيه ـ التمهيد , 3/14 ) متشابه است . بعضي از متکلمان و جدل پيشگان با تمسک به آياتي چون هذا بيان للناس ( آل عمران , 138 ) و کتاب احکمت آياته ثم فصلت من لدن حکيم خبير. ( هود , 2 ) منکر وجود متشابهات در قرآنند. و به عکس با تمسک به آياتي چون اللّه الذي انزل احسن الحديث کتابا متشابها. ( زمر , 23 ) برآنند که همه قرآن متشابه يا متشابهات است . اخـبـاريه نيز کمابيش همين حرف را مي زنند و فهم قرآن را جز از طريق اخبار و احاديث معصوم (ع ) جايز نمي دانند ( التمهيد , 3/15 ). قـرآن کـريـم خـود بـه فصيح ترين وجهي به وجود محکمات و متشابهات در قرآن تصريح دارد و درباره هر يک توضيح مي دهد : او کسي است که کتاب [ قرآن ] را بر تو نازل کرد که بخشي از آن محکمات است که اساس کتاب است و بخش ديگر متشابهات است .
اما کج دلان براي فتنه جويي و در طلب تاويل [ دلخواه خود ] پيگير متشابهات مي شوند , حال آنکه تـاويـل آن را جز خداوند و راسخان در علم - که مي گويند به آن ايمان آورده ايم , همه از پيشگاه خداوند است - نمي دانند. ( آل عمران , آيه 7 ). بـعضي وجود متشابهات را عيب قرآن مي دانند و مي گويند اگر تمام آيات و عبارات آن روشن و محکم و بدون تشابه بود , برتر بود. در پاسخ بايد گفت که قرآن در قالب و بر وفق موازين کلام طبيعي انساني نازل شده است . و در کلام بشري از ساده ترين تعبيرات روزمره گرفته تا عاليترين تعبيرات و عبارات ادبي و هنري , انـواع تـعـبـيرات مجازي و استعاري و تمثيلي و کنايي راه دارد و هر جا که مجاز باشد , لا محاله تشابه و متشابه پيش مي آيد. زمـخـشـري در حکمت وجود متشابهات مي گويد : اگر تمامي آيات قرآن محکمات بود , همه مـردم از روي آسـانـگـيـري بـه آن اکـتفا مي کردند و از آنچه لازمه بحث و فحص و تامل و نظر و اسـتـدلال اسـت , رويگردان مي شدند ... و هم از آنجا که علما به روشنگري برمي خيزند , و ذهن و ضمير خود را در جست و جوي معاني درست و باز بردن متشابهات به محکمات به کار مي اندازند , فـوايـد بـسـياري حاصل مي شود , و علم به پيش مي رود و کوشندگان در نزد خداوند ارج و اجر افـزونـتري مي يابند ... و نيز آنگاه که [ سرانجام و يا بحث و فحص علمي ] مطابقه محکم و متشابه براي آنان مسلم مي گردد , طمانينه قلبي شان بيشتر و ايمانشان استوارتر مي شود. ( کشاف , ذيل تفسير آيه 7 سوره آل . عمران ). امـيـرالمؤمنين علي (ع ) فرموده اند : ان القرآن حمال ذو وجوه ( قرآن دربردارنده وجوه معاني گوناگون است ). در ايـنکه متشابهات را بايد تاويل کرد , بين اکثر قرآن پژوهان مخصوصا معتزله و شيعه اتفاق نظر است . فـقط ظاهرگرايان و بعضي از اشعريان افراطي و حشويه برآنند که بايد از تاويل پرهيز کرد و آيات متشابه را حمل بر معناي ظاهري کرد و در چون و چند آن ژرفکاوي نکرد. چـنانکه درباره يک عده از آيات قرآني که مربوط به استواء خداوند بر عرش است ( از جمله يونس , 3 ) مـالـک بـن انـس گفته است : استوا معلوم است , و کيفيت آن مجهول است [ و ايمان به آن واجب است ] و سؤال از آن بدعت است . ( ـ تفسير قرطبي , ذيل آيه 54 سوره اعراف ). حـال آنـکـه خود عرش الهي و استواء خداوند بر آن , و بودن عرش بر آب ( هود , 7 ) و حمل عرش توسط فرشتگان همه از متشابهات مهم قرآن است و متکلمان و مفسران در اطراف آن و معناي آن , بحث و تحقيق کرده اند. ديگر از متشابهات قرآني , آيات مربوط به رؤيت الهي است و تعبيراتي که در آن از چشم و دست و آمـدن خداوند سخن گفته مي شود , معروفترين کتاب از آثار قدما در زمينه تشريح متشابهات , متشابه القرآن , اثر قاضي عبدالجبار همداني ( م 415 ق ) متکلم بزرگ معتزلي است . بـعـضـي از آثـار قـديـمـي شـيـعـه عبارتند از : حقائق التاويل اثر شريف رضي ( م 406 ق ) جامع نهج البلاغة که فقط مجلد پنجم آن محفوظ مانده و به طبع رسيده است . تفسير نعماني که منسوب به شريف مرتضي ( م 436 ق ) هم هست , هم جداگانه به نام المحکم و الـمـتـشـابه و هم تماما در مجلد 93 بحار الانوار به طبع رسيده است , متشابه القرآن و مختلفه , تاليف ابن شهرآشوب مازندراني ( م 588 ق ). در عـصر جديد دو اثر از آثار قرآن پژوهان شيعه در اين زمينه عبارت است از اضواء علي متشابهات الـقـرآن , تـالـيف شيخ خليل ياسين , و ديگر مجلد سوم از کتاب التمهيد في علوم القرآن , تاليف استاد محمد هادي معرفت .
14 - تحدي و اعجاز قرآن .
کـفـار مـکه و قتي که با دعوت پيامبر (ص ) و کلام الهي روبه رو شدند , يا از استماع آن خودداري مي کردند و ديگران را هم بازمي داشتند ( فصلت , 26 ) يا مي گفتند اين جز سخن انسان نيست . ( مدثر , 25 ) يا مي گفتند اگر مي خواستيم همانند اين مي گفتيم . اين جز افسانه هاي پيشينيان [ اساطيرالاولين ] نيست . ( انفال , 31 ) در اينجاست که خداوند تحدي مي فرمايد. يـعـنـي از منکران و معاندان مي خواهد که اگر قرآن را غير و حياني و غير الهي مي دانند نظيري بـراي آن بـياورند ( طور , 33 ـ 34 ) همچنين : يا مي گويند اين [ قرآن ] را برساخته است بگو اگـر راست مي گوييد ده سوره برساخته همانند آن بياوريد , و هرکسي را که مي توانيد , در برابر خـداونـد , بـه ياري بخوانيد , آنگاه اگر از عهده پاسخ شما بر نيامدند , بدانيد که آن به علم الهي نازل شده است .... ( هود , آيات 13 و 14 ) و سرانجام مي فرمايد : و اگر از آنچه بر بنده خويش فرو فرستاده ايم , شک داريد , اگر راست مي گوييد سوره اي همانند آن بياوريد , و از ياورانتان در برابر خداوند ياري بخواهيد. ولـي اگـر چـنين نکرديد - که هرگز نخواهيد کرد - از آتشي که هيزم آن انسان و سنگ است , و براي کافران آماده شده است , بترسيد. ( بقره , 23 ـ 24 ). ( نيز ـ اسراء , 88 ) و اين تحدي عام است . يـعـنـي خـطـاب بـه همه انسانها اعم از همعصران پيامبر (ص ) و اعم از عربها و همه ادوار و همه سرزمينهاست . در عصر نزديک به عصر رسالت و قرون بعدي , عده اي از جمله مسيلمه کذاب , در مقام معارضه با قـرآن برآمده اند و فقط کلماتي سست پيوند , بدون معناي بلند يا حتي معناي عادي , که نه نظير قرآن است , و نه نظير کلام متعارف , چيزهايي سر هم بندي کرده اند. و بدينسان معجزه بودن قرآن تحقق يافته است . زيـرا مـعـجـزه عبارت است از امري خارق العاده که مقرون به تحدي و مصون از معارضه باشد و خداوند آن را به دست پيامبرانش ظاهر سازد که دليل بر صدق رسالت آنان باشد. و مـشـرکـان عرب , براي ابراز مخالفت با پيامبر (ص ) دهها جنگ به راه انداختند و سالها خود و جـامعه را گرفتار بحران کردند که امري بسيار شاق بود , ولي نتوانستند به راه ساده تر که آوردن نظير قرآن و لذا ابطال دعوي حقانيت آن بود , نرفتند. ( التمهيد , محمد هادي معرفت , 4/16 ). در مـعناي اعجاز قرآن چند وجه گفته اند : 1 ) فصاحت شگرف و بلاغت بيمانند که نظير و بديلي ندارد [ نظريه اعجاز زباني ]. 2 ) موسيقي و آهنگ آن . 3 ) بيمانندي معارف و تعاليم قرآن . 4 ) تشريعات آن که موافق فطرت و عقل سليم است و سعادت دو جهاني دربردارد. 5 ) براهين آن قاطع و داراي فصل الخطاب است . 6 ) مشتمل بر اخبار غيبي است , چه غيب مربوط به گذشته , چه آينده . 7 ) مشتمل بر اشارات علمي بر اسرار آفرينش است . 8 ) اسـتـقـامت بيان دارد و خالي از تناقض و اختلاف است , با آنکه در هنگامه حوادث بسيار و در طول بيست و سه سال نازل شده است . 9 ) قـول بـه اينکه خداوند دلها و همتهاي مخالفان را از آوردن نظير قرآن , منصرف داشته است [ نظريه صرفه ]. مـعجزات پيامبران پيشين بيشتر حسي بوده است , ولي قرآن که معجزه الهي و معجزه جاودانه و مستمر اسلام و پيامبر اسلام (ص ) محسوب مي گردد , معجزه اي عقلي - علمي ( فرهنگي ) است . به گفته اي مشهور معجزه هر پيامبري مناسب با پيشرفتهاي زمانه اش بوده است , و چون در عصر پـيـامبر ما (ص ) , شعر و ادب در ميان قوم عرب , هنري والا محسوب مي گرديده , خداوند براي پيامبر اسلام (ص ) , معجزه زباني - ادبي انتخاب فرموده است . از ميان وجوه مختلف اعجاز قرآن که برشمرديم , دو وجه برجسته تر است . الـف ) اعجاز زباني - ادبي , که اکثريت قاطع علماي اماميه برآنند و نيز بسياري از قرآن پژوهان و ادب شـنـاسـان اهل سنت از جمله جاحظ و قاضي عبدالجبار , و زمخشري و عبدالقاهر جرجاني و سکاکي و قرآن پژوه و هنرمد بزرگي چون خواجه شمس الدين محمد حافظ. ب ) نظريه صرفه . طبق اين نظريه اعجاز قرآن کريم در خود قرآن و از جمله در فصاحت بي نظير و هنر ادبي - زباني آن نيست , بلکه در اين است که خداوند صرف همم فرموده است . يـعـني انديشه کساني را که قصد برابري و نظيره آوري با قرآن کريم داشته اند , منصرف گردانده است . از علماي اماميه , سيد مرتضي علم الهدي و شيخ مفيد طرفدار اين نظريه اند. امـا ايـن نظريه , نظريه اي ضعيف و خدشه پذير است , زيرا ارزش ذاتي و ادبي - زباني و محتوايي و سبکي قرآن را براي معجزه بودن آن کافي نمي داند. شـايد علت گرايش اين بزرگان و نيز نظام معتزلي ( که واضع اين نظريه شمرده مي شود ) و ابن حـزم ظاهري و برخي ديگر از اشاعره که از نظريه صرفه دفاع مي کنند , اين باشد که نظريه اعجاز زبـانـي - ادبـي را نارسا مي دانند و برآنند که في المثل آثار ادبي شامخ هر قوم و ملتي معجزه آسا و معارضه ناپذير و بي همانند است . ( بـراي تـفـصـيـل دربـاره ساير وجوه اعجاز ـ مقاله اعجاز القرآن نوشته دکتر اصغر دادبه , در دايرة المعارف تشيع , 2/562 ـ 265. همچنين فصل اعجاز القرآن در البيان تاليف آيت اللّه خويي . هـمـچـنـيـن مجلد چهارم از کتاب التمهيد , تاليف استاد محمد هادي معرفت که سراسر درباره تحدي و اعجاز قرآن است ).
15 - تفسير و تاويل .
تفسير در لغت يعني شرح و بيان و توضيح و تبيين , و در قرآن يک بار هم به اين معني به کار رفته اسـت ( فـرقـان , 32 ) و در اصطلاح علوم قرآني , چندين تعريف براي آن به دست داده اند : 1 ) عـلم فهم قرآن ( قانون تفسير , سيد علي کمالي , 27 ) ( تفهيم مراد اللّه تعالي از قرآن است در حد مستطاع بشر , مستند به قواعد لسان عرب , و اسلوب آن , و کتاب اللّه و اثر مرفوع پيغمبر اکرم (ص ) و اوصياء او , غير معارض با عقل و کتاب و سنت و اجماع . ( پيشين , 46 ـ 47 ). 3 ) عـلـمـي اسـت که درباره قرآن کريم از حيث دلالتش بر مراد اللّه تعالي به قدر طاقت بشري بحث مي کند. ( مـنـاهل العرفان , زرقاني , 1/471 ) 4 ) علمي است که در آن از احوال قرآن از جهت نزول و سند و اداء و الفاظ و معاني متعلق به الفاظ و متعلق به احکام بحث مي کند. ( پيشين , 1/471 ). سيوطي مي نويسد که براي مفسر لازم است که در پانزده علم يا فن مهارت داشته باشد. 1 ) لـغـت 2 ) نحو 3 ) صرف 4 ) اشتقاق 5 , 6 , 7 ) معاني و بيان و بديع 8 ) علم قرائت [ و اختلاف قراآت ] 9 ) اصول دين [ و توسعا علم کلام ] 10 ) اصول فقه 11 ) شناخت اسباب نزول 12 ) شناخت ناسخ و منسوخ 13 ) فقه 14 ) احاديثي که مجمل و مبهم را بيان [ و روشن ] مي کند. 15 ) علم موهبت ; و آن علمي است که خداي تعالي به کسي که به آنچه دانست عمل کند , به ارث مـي سپارد و اشاره به همين است حديث هر کس به آنجه مي داند عمل کند , خداوند علم آنچه نمي داند را به او خواهد سپرد. ( تـرجـمـه اتـقان , 2/570 ـ 572 ) و به دنبالش مي افزايد که هر کس بدون شناختن اين علوم و فنون اقدام به تفسير قرآن کند , تفسير به راي کرده است ; که از آن نهي شده است . مصادر تفسير : عبارت است از الف ) خود قرآن ( چنانکه گفته اند القرآن يفسر بعضه بعضا ) که چه بسيار آيه هايي که دربردارنده تفصيل براي اجمال آيه ديگر , يا تخصيص براي اطلاق آن است . ب ) سنت رسول اللّه (ص ) و در عرف شيعه سنت معصومين عليهم السلام . اهل سنت قول صحابي و قول تابعي را نيز جزو مصادر تفسير مي شمارند. شيعه در پذيرفتن احاديث تفسيري از صحابه و تابعين تسامح بيشتري دارد تا ساير احاديث آنان . و احاديث تفسيري صحابه اي چون ابن عباس و ابن مسعود و تابعاني چون مجاهد و سعيد بن جبير را به حسن قبول تلقي مي کند. تاويل , لغتا از اول به معناي رجوع است ( قاموس ). اين کلمه در قرآن مجيد به کار رفته است ( آل عمران , 7 ; نساء , 59 و چند آيه ديگر ). در قرون اوليه بين تفسير و تاويل فرقي نبوده است . چـنانکه حتي طبري همواره در تفسير خود از کلمه تاويل استفاده مي کند و مرادش همان تفسير است . غزالي در مستصفي مي نويسد : تاويل گاه در تاويل کلام و معني به کار مي رود. چنانکه در مورد آيات متشابه , و گاه در تاويل رؤيا و احلام , چنانکه در قصه يوسف هست , و گاه در تـاويل اعمال ,چنانکه در قصه موسي با رجل صالح ( خضر ) هست , و اصطلاحا عبارت است از اخـراج دلالـت لـفظ از دلالت حقيقي به دلالت مجازي بي آنکه از عادت و عملکرد زبان عربي در تـجـوز عدول شود و بايد بر وفق قواعد علاقه هاي مجازي باشد مانند تسميه شي ء به شبه آن يا به سبب آن يا به لاحق آن يا مقارن آن , يا نظاير آن . بـعـضـي تاويل را عبارت از توجيه متشابهات دانسته اند و کشف معناي ثانوي کلام که آن را بطن گويند , در برابر معناي آشکار که آن را ظهر گويند. ( الـتـمـهـيـد , 3/28 ) استاد معرفت در تعريف ديگر از تاويل مي گويد عبارت است از معني و مفهوم نهفته و پنهان از ظاهر کلام است که نياز به دلالت صريحي از خارج آن لفظ دارد. ( التمهيد , 3/30 ـ 31 ). راغـب در مـفـردات مـي گـويد : اکثر استعمال تفسير در الفاظ است و موارد استعمال تاويل در معاني . تفسير در مفردات الفاظ است و تاويل در جمله ها. بعضي گفته اند تفسير با وضع عبارت کار دارد و تاويل با معاني مستفاد از اشارات ( قانون تفسير , 31 ). محمد حسين ذهبي پس از بيان انواع تعريفها و فرقها بين تفسير و تاويل مي نويسد : تفسير راجع به روايت است , و تاويل راجع به درايت . ( التفسير و المفسرون , 1/22 ). در لـزوم تـاويل , هم قرآن ناطق است و هم ائمه (ع ) و صحابه و هم قرآن پژوهان اعصار بعد , ولي تاويل قرآن , کار هرکسي نيست . زيرا تفسير چنانکه اشاره شد به دانستن پانزده علم و فن و اخذ از چهار مصدر احتياج دارد , و تاويل از آن فراتر و دشوارتر است . و طـبـق قـرائت شـيـعه اماميه و بعضي از بزرگان اهل سنت از آيه هفتم سوره آل عمران چنين مستفاد مي شود که راسخان در علم داناي تاويل قرآنند. و احاديثي هست که ائمه فرموده اند : ما راسخان در علميم و تاويل قرآن را مي دانيم . نـخستين مفسر قرآن در تاريخ اسلام , شخص پيامبر اکرم (ص ) شمرده مي شوند که در پاسخ به سؤال صحابه , بسياري از مفردات و تعبيرات قرآني را تفسير فرموده اند. در کتب احاديث فريقين و نيز در اتقان سيوطي ( آخرين فصل ) نمونه هاي بسياري از تفسير نبوي منقول است . پس از حضرت رسول (ص ) , بزرگترين قرآن شناس , حضرت اميرالمؤمنين (ع ) است . مبالغه نيست اگر گفته شود که تاريخ تفسير قرآن به قدمت خود تاريخ قرآن است . و تـفـسير بعضي از صحابه مانند ابن عباس و بعضي از تابعان , مانند مجاهد , علاوه بر آنکه در دل تفسير طبري به نحو پراکنده , محفوظ است , جداگانه هم به طبع رسيده است . تفسير به دو نوع عمده تقسيم مي گردد. الف ) تفسير نقلي [ بالماثور , روايي ] که عمدتا متشکل از احاديث تفسيري است . ب ) تـفـاسـيـر عـقـلـي [ يـا درايي ] که متکي به احاديث نيست بلکه به بحث عقلي و علمي آزاد مي پردازد. تفاسير را طبع موضوعشان نيز شناسايي و طبقه بندي مي کنند. تـفـاسـيـر نحوي مانند تفسير فراء و ابوحيان غرناطي , تفاسير کلامي که اشهر آنها , تفسير کشاف زمـخـشـري و مفاتيح الغيب امام فخر رازي است ; تفاسير عرفاني , مانند تفسير سهل شوشتري و سـلـمـي و قشيري و ميبدي و ابن عربي ; تفاسير فقهي مانند احکام القرآن ابن عربي و جصاص و کنزالعرفان سيوري و زبدة البيان اردبيلي , نخستين تفسير مهم اهل سنت جامع البيان طبري ( م 310 ق ) است . در شـيعه , تفسير علي بن ابراهيم قمي ( از اعلام قرن سوم و چهارم هجري ) و تفسير عياشي ( از اعـلام اواخـر قرن سوم هجري ) يا تفسير فرات کوفي ( معاصر کليني ) که هر سه روايي است , چه بسا قديمترين تفسيرها به شمار آيند. ولـي مهمترين تفسير در ميان تفاسير اوليه شيعه , تبيان شيخ طوسي ( م 460 ق ) که آميزه اي از شيوه عقلي و نقلي است . در ميان اهل سنت چند تفسير هست که اهميت علمي بسياري دارد و خوشبختانه از آنجا که قرآن کريم و قرآن پژوهي و علوم قرآني مابه الاتفاق فريقين وحدت بخش مذاهب اسلامي است , شيعيان نيز از ديرباز به تفاسير اهل سنت توجه و استناد کرده اند. اهل سنت نيز ( مخصوصا در عصرهاي جديدتر ) به تفاسير شيعه نظر داشته اند. مهمترين تفاسير اهل سنت پس از تفسير روايي عظيم طبري عبارتند از تفسير ميبدي ( م 520 ق ) ( کشف الاسرار و عدة الابرار ) که از امهات متون عرفاني به زبان فارسي به شمار مي آيد ; تفسير کشاف زمخشري ( م 538 ق ) که مهمترين ميراث فکري و مکتبي بازمانده از معتزله است . گـفـتـني است که تنزيه القرآن عن المطاعن , و متشابه القرآن آثار قاضي عبدالجبار همداني ( م 415 ق ) نـيز جزو ميراث قرآن پژوهي معتزله است و هر دو به چاپ رسيده است ; تفسير کبير امام فـخـر رازي ( م 606 ق ) مـوسوم به مفاتيح الغيب که علي الاطلاق مهمترين تفسير کلامي جهان اسـلام بـر وفـق مشرب اشاعره يعني مکتب رسمي اهل سنت است ; تفسير قرطبي ( م 671 ق ) ; تفسير نسبتا کوتاه بيضاوي ( م 685 ق ) موسوم به انوارالتنزيل و اسرار التاويل که قرآن پژوهان اهل سـنـت و شـيـعـه دهـها حاشيه بر آن نوشته اند , تفسير روح البيان اسماعيل حقي ( 1137 ق ) که تفسيري است عرفاني به عربي و آکنده از شعر فارسي ; تفسير روح المعاني اثر آلوسي ( م 127 ق ) و در عـصـر جـديـد تـفـسـير قاسمي ( م 1332 ق ) موسوم به محاسن التاويل ; تفسير المنار ( اثر مشترک شيخ محمد عبده و رشيد رضا ) ; تفسير في ظلال القرآن سيد قطب و دهها تفسير ديگر. ( براي اطلاع از تفاسير قديم و جديد ـ قرآن پژوهي , صفحات 166 ـ 285 ). تفاسير عمده شيعه پس از تفسيرهايي که ياد شد عبارتند از مجمع البيان شيخ طبرسي ( م 548 ق ) کـه خـوش تـدويـن تـريـن و چه بسا مهمترين تفسير شيعه در طي اعصار و قرون است , تفسير ابـوالـفـتوح رازي [ روض الجنان و روح الجنان ] ( م 556 ؟
ق ) که قديمترين تفسير فارسي شيعه اماميه است ; تفسير منهج الصادقين ملا فتح اللّه کاشاني ( م 988 ق ) ; تفسير صافي اثر ملامحسن فيض ( م 1091 ق ) ; و دو تفسير روايي ( ماثور ) معروف : يکي تفسير برهان اثر سيد هاشم بحراني ( م 1107 ؟
ق ) , و ديگري نور الثقلين اثر حويزي ( 1112 ق ) و تفسيرهاي چندگانه شبر ( م 1242 ق ). مـهـمـتـريـن تـفـسـير عرفاني شيعه در قرن چهاردهم تفسير بيان السعادة , اثر سلطان عليشاه گنابادي ( م 1327 ق ) است , و مهمترين و جامع ترين تفسير جديد شيعه که مجموعه متوازني از تـفـسـيـر عقلي و نقلي است تفسير الميزان اثر علامه محمد حسين طباطبائي ( م 1360 ش ) در بيست جلد به عربي که به فارسي هم ترجمه شده است .
16 - تجويد و ترتيل .
بـه تـعـريـفي ساده , تجويد علم و قواعد درست خواندن , و ترتيل , هنر درست خواني قرآن مجيد است . تجويد از علوم شرعي و علوم قرآني است . قـدمـت آن بـه عـصـر رسـول اللّه (ص ) و مواظبت ايشان بر اداي درست کلمات قرآني و آموختن درست خواني قرآن بازمي گردد. امـت اسـلامـي همچنانکه به فهم معاني قرآن و اقامه حدود آن متعبد بوده اند , به درست خواندن الفاظ و اصطلاحا اقامه حروف آن هم به صفتي که از ائمه قرائت دريافت مي کردند , کوشا بودند و ايـن تـلـقـي شفاهي سينه به سينه از طريق قاريان و مقريان و نهايتا به سنت و قرائت رسول اکرم (ص ) مـنـتهي مي شده است که مخالفت با آن يا عدول از آن جايز نيست و تشبه به آن و پيروي هر چه دقيقتر از آن , هدف اعلاي علم تجويد است . تـجـويد از شعب علم قرائت است , فرق آن با قرائت اين است که علم قرائت متصدي ضبط صحيح کلمات قرآن است که هم اعراب آن درست باشد و هم ثبت و ضبط کلمات که مثلا طلح درست اسـت يـا طلع , اما تجويد بعد از علم قرائت و ضبط متن مجال ظهور مي يابد و به اداي شفاهي درست کلمات مربوط مي گردد. ابن الجزري ( م 833 ق ) قرآن شناس و قرائت پژوه معروف در تعريف ديگري از تجويد مي نويسد : تـجـويـد آرايـه تلاوت و پيرايه قرائت است و عبارت است از اعطاي حقوق حروف به آنها و حفظ ترتيب و مراتب آنها و باز آوردن حرف به مخرج و اصل آن و پيوستن آن به نظيرش و تصحيح تلفظ و تلطيف نطق با نظر به صيغه و ساختمان هر کلمه بدون اسراف و تکلف و افراط. ( النشر , ابن الجزري , 1/211 ). مبحث وقف و ابتدا هم از مباحث تجويد است . وقف يعني درنگ کردن و در اصطلاح تجويد جدا ساختن کلمه است از مابعدش . تـرتيل يعني هنر درست و شمرده و شيوا خواندن قرآن مجيد و در قرآن چند بار و روشنتر از همه در آيه سوم مزمل به آن توصيه شده است : ( و رتل القران ترتيلا ) ( و قرآن را شمرده و شيوا بخوان ). وقـتـي دربـاره همين آيه قرآني از اميرالمؤمنين (ع ) پرسيدند فرمود : الترتيل تجويد الحروف و معرفة الوقوف ( ترتيل , خوب ادا کردن حروف و آشنايي به وقفهاي قرآن است ). ( النشر , ابن الجرزي , 1/209 ). همين ابن الجزري در تعريف ترتيل مي نويسد : پيوسته و آهسته خواندن بدون شتاب است و قرآن بدون شتاب و به تاني نازل شده است [ و بايد به همان نحو با تاني خوانده شود ] ( پيشين , 1/207 ـ 208 ) کتاب .
17 - قصص قرآن .
يـکـي از مضامين سراسري و تکرار شونده قرآن مجيد , قصص انبياء و اقوام و نيز ساير قصه هاست , که غالبا در بردارنده نکته ها و عبرتهاست . بررسي و شناخت قصه هاي قرآني , خود يک شعبه از علوم قرآني را تشکيل مي دهد. چـنـانـکه در اشاره به سبک قرآن مجيد گفته شد بيان قرآني پيگير , دنباله دار , پيوسته و متحد المضمون نيست , بلکه همچون دسته گلي است از گلهاي رنگارنگ , و تلفيقي است از مضامين مـتعدد و به ندرت يک داستان از آغاز تا انجام به دنبال هم مي آيد , استثناهاي معروف , يعني بيان سـراسـري , عـبارت است از داستان حضرت يوسف (ع ) و برادرانش که به صورت يکپارچه سراسر سوره يوسف را در برمي گيرد. و داستان موسي در سوره طه , و داستان داود (ع ) در سوره ص و داستان سليمان (ع ) در سوره نمل , يا نوح (ع ) در سوره نوح , يا هود (ع ) در سوره هود. ولي داستان يونس در سوره يونس حتي به اندازه چند آيه هم نيست . و داستان ابراهيم (ع ) فقط در سوره ابراهيم نيست . و در سوره ابراهيم , فقط داستان ابراهيم (ع ) نيست , بلکه مضامين و قصص ديگر هم هست . و بقيه و بلکه عمده داستان ابراهيم (ع ) را بايد در سوره بقره و سوره هاي ديگر يافت . اشاره به ابراهيم (ع ) در 15 سوره قرآن پرا کنده است ( فرهنگ موضوعي قرآن , ذيل ابراهيم ) يا همچنين داستان موسي (ع ) در 21 سوره پراکنده است . ( پيشين , ذيل موسي ). نيز گفتني است که قصص قرآن , اعم از قصص انبياء است , يعني در قرآن , داستانهايي جز قصص انبياء هم هست , از جمله داستان اصحاب کهف در سوره کهف , يا داستان قارون در سوره قصص . بعضي شخصيتها يا اعلام قصص قرآن عبارت است از : آدم , آزر , ابليس , ادريس , ارم ذات العماد , اسـحـاق , اسـماعيل , اصحاب الاخدود , اصحاب الرس , اصحاب الرقيم ( که با اصحاب کهف يکي است ) , اصحاب السبت , اصحاب السفينه , اصحاب الصفه ( بدون بردن نام آنها ) , اصحاب الفيل , اصـحـاب القريه , اصحاب الکهف , بني آدم , بني اسرائيل , تبع , ثمود , جالوت , جن , حواء ( بدون بـردن نـام ) , حـواريـون , خضر ( رجل صالح ) , داود , ذوالقرنين , ذوالکفل , روم , زکريا , زليخا ( بـدون اسـم ) , زيـد بن حارثه , زينب بنت جحش , ( بدون اسم ) سامري , سبا , سحره , سليمان , شعيب , صالح , طالوت , عاد , عزير , عيسي بن مريم , فرعون , قارون , کنعان بن نوح , ( بدون اسم ) لـقـمان , لوط , حضرت محمد بن عبداللّه (ص ) , مدين , مريم , مؤتفکات , ( شهرستانهاي لوط ) مـوسـي , نـصاري , نمرود , نوح , هابيل و قابيل , هاروت و ماروت , هارون , هامان , هود , ياجوج و ماجوج , يحيي , يعقوب , يونس , يهود ( براي تفصيل ـ فرهنگ موضوعي قرآن , ذيل قصص قرآن ). بعضي از قصص قرآ ن , مانند قصه آدم و ابليس و موسي و فرعون و عيسي و مريم و طوفان نوح در کتاب مقدس ( عهد عتيق ) هم سابقه دارد , که هم قرآن و هم تاريخ فرهنگ رسمي اسلام و شيعه , حضرت رسول (ص ) را بي خبر از آنها مي داند , در قرآن تصريح شده است که پيامبر (ص ) فقط از طريق وحي از آنها با خبر شده و آنها را دريافت کرده است . ( از جـمله آل عمران , 44 ; هود , 49 ; يوسف , 102 ; شوري , 52 ) و مي فرمايد : ( بخوبي مي دانيم که ايشان مي گويند همانا بشري او را آموزش مي دهد. [ ايـن سـخن درست نيست چرا که ] زبان کسي که اينان کژانديشانه ادعا مي کنند گنگ و بيگانه است و اين زبان [ زبان قرآن ] عربي [ شيوا و ] روشن است . ( نـحـل , 103 ) بـه هر حال اگر قصه شناسان يا مستشرقان , نظري جز اين داشته باشند , مورد قبول مسلمانان و قرآن پژوهان مسلمان نيست . گفتني است که بعضي از صحابه که ابتدا از اهل کتاب ( غالبا يهودي ) بودند , سپس اسلام آورده بـودنـد , پس از نزول قصص قرآن براي شرح و بسط آن قصص , شرح و بسطهايي از فرهنگ خود , نقل مي کردند که به آنها در مورد يهود اسرائيليات و در مورد نصاري , نصرانيات گفته مي شود و غـالـبا از وهب بن منبه و کعب الاحبار , و عبداللّه بن سلام نقل شده و در بعضي تفاسير قرآن , راه يافته است و در مورد روا يا ناروا بودن آنها , احاديث مختلفي نقل شده است . ( ـ اسرائيليات در دايرة المعارف تشيع ). قرآن پژوهان براي قصص قرآن فوايدي برشمرده اند. 1 ) قـصـص انبياء جزو برترين معارف آن روزگار بوده است , و چيزي که جز بعضي از راسخان در علم از اهل کتاب , از آن اطلاع نداشتند , از طريق وحي به پيامبر (ص ) مي رسيد و دستمايه تحدي آن حـضـرت (ص ) بـود , و ضمنا نشان مي داد که عربها با اسلام و اين اخبار و قصص از فرهنگ جاهليت به در آمده اند. 2 ) معرفت به تاريخ گذشتگان . 3 ) شناخت چون و چند حرکات [ و به قول امروزيها فلسفه ] تاريخ . 4 ) موعظه و تهديد مشرکان . 5 ) ايـن قصص غالبا با اسلوب محاوره بيان مي شد که سبک و شيوه اي بکلي تازه در ادب عرب , و مايه اعجاب و تحسين شنوندگان , و جزو مباني هنر و اعجاز ادبي قرآن بود. 6 ) پند و عبرت گرفتن از سرگذشت پيشينيان و سبب هلاک آنان , که غالبا شرک و فساد و طرد انبياء عظام الهي بوده است . 7 ) آموختن به مسلمانان که بر و بحر وسيعست و آدمي بسيار و فوايد ديگر ( ـ اصول التفسير و قواعد , نوشته خالد عبدالرحمن العک , 68 ـ 70 ). پـس از احـاديثي که در بردارنده شرح و بسط قصص انبياء و نيز اسرائيليات است , کهنترين منابع قـصـص قـرآن , عـبـارت اسـت از تـاريخ طبري و تواريخ ديگر مانند يعقوبي و مسعودي ; عرائس الـمـجـالس في قصص الانبياء , اثر ابواسحاق احمد ثعالبي ( م 427 ق ) ; قصص الانبياء کسائي ; و تـفـاسير قرآن از جمله ترجمه تفسير طبري , قصص برگرفته از تفسير سورآبادي ; قصص الانبياء نـيـشـابـوري ; تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي , به کوشش عسکر حقوقي که جلد سوم آن تماما نصوص قصص قرآن برگرفته از همين تفسير است . و ديـگـر از آثـار قـرآن پـژوهـان شـيعه , قصص الانبياء قطب الدين راوندي ( به کوشش غلامرضا عرفانيان يزدي که در مقدمه تصحيح خود از اين اثر 174 کتاب در قصص قرآني و قصص الانبياء را معرفي کرده است ). هـمـچـنـين : قصص قرآن , صدرالدين بلاغي ; اعلام قرآن , محمد خزائلي , تاريخ انبياء , تاليف و تـرجـمـه سيد محمد باقر موسوي و علي اکبر غفاري که ترجمه و توسعه و تهذيب قصص القرآن , تـاليف محمد احمد جاد المولي [ و ديگران ] است و اثري ارزشمند به نام دراسات فنية في قصص القرآن , اثر محمود بستاني .
18 - فقه يا احکام قرآن .
قـرآن مـجـيـد کـه در اصطلاح فقه و اصول به آن کتاب مي گويند , اولين و مهمترين مصدر تشريع احکام و منشا فقه اسلامي است . قـرآن , جـامـع قوانين الهي و معيار سنجش اخبار و احاديث بوده و خواهد بود و بر همين اساس اسـت که از زمان نزول بر پيامبر اکرم (ص ) تا به امروز و براي هميشه به عنوان اولين مرجع احکام مورد توجه فقهاي اسلام بوده و خواهد بود و تاريخ فقاهت و اجتهاد , خود گواه اين مدعاست . ( منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامي , نوشته محمد ابراهيم جناتي ) 6 ). معروف است که آيات فقهي يا آيات الاحکام در قرآن مجيد در حدود پانصد آيه است ( پيشين , 13 ـ 14 ). ولـي اسـتـنباط از قرآن , نياز به معارف بسيار و احاطه بر علوم زباني و ادبي ( از جمله لغت و نحو معاني و بيان ) و علوم قرآني ( از جمله شناخت ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و اسباب نزول ) و علوم شرعي و مبادي فقه و اصول دارد. تـا فـي المثل محقق دريابد که هر امري در قرآن , حاکي از وجوب نيست , و هر وجوبي با امر بيان نمي شود. و گاه نهي در قالب نفي و اخبار جانشين انشاء است . عملا اگر کسي به درجه اجتهاد نرسيده يا لااقل قريب الاجتهاد نباشد , استنباط فقهي اش از قرآن , اتقان و اعتبار علمي ندارد. هـمين است که مساله حجيت ظواهر قرآن را که پيشتر هم از آن بحث کرديم , به آساني نمي توان پذيرفت ( نيز ـ در حجيت کتاب , در اصول فقه , تاليف محمد رشاد , 200 ) و مراد از اين ترديد , تـايـيد يا تقويت موضع اخباريان نيست که کتاب را به شرط سنت و فقط از طريق سنت قابل فهم مـي دانـند ; غافل از آنکه ائمه اطهار , عليهم السلام , قرآن را ميزان و محک صدق اخبار منقول از خود شمرده اند. بلکه مراد ما تاييد مواضع اصوليان و بيان ضرورت و اهميت اجتهاد است . و نهايتا چنانکه محققان گفته اند قرآن مجيد با آنکه قطعي الصدور است , ظني الدلالة است . ( نيز ـ اصول فقه , مظفر , ترجمه عليرضا هدايي , 2/47 ـ 48 ). فقها و قرآن پژوهان فقهي مشرب همه مذاهب اسلامي , کتب بسياري در فقه قرآن يا احکام القرآن , تاليف کرده اند. قـديـمترين آيات الاحکام اثر محمد بن سائب کلبي است ( م 146 ق ) و از امهات متوني که در اين زمـيـنه موجود و مدار تحقيق و مراجعه است , اين آثار است : فقه القرآن , تاليف قطب راوندي ( م 573 ق ) ; کـنـزالـعرفان في فقه القرآن , تاليف فاضل مقداد سيوري ( م 826 ق ) که تحت عنوان تـفـسـيـر شاهي به فارسي درآمده است ; زبدة البيان , تاليف مقدس اردبيلي ( م 993 ق ) ; قلائد الـدرر في آيات الاحکام بالاثر , تاليف احمد بن اسماعيل جزائري ( م ح 1150 ق ) ; مسالک الافهام في تفسير آيات الاحکام , تاليف فاضل جواد کاظمي ( اواسط قرن يازدهم هجري ) ; آيات الاحکام , تاليف محمد باقر قاييني ( م 1352 ق ). و در عصر جديد دو اثر خوش تدوين در اين زمينه از سوي دانشمندان شيعه عرضه گرديده است . نـخـست , ادوار فقه ( مجلد دوم ) اثر محمد شهابي , و ديگر احکام قرآن , اثر محمد خزائلي ( نيز ـ مـنـابع اجتهاد , پيشگفته , 9 ـ 10 که 32 اثر از آثار فقهاي شيعه , و دهها اثر از فقهاي ساير مذاهب اسلامي را معرفي کرده است ).
19 - ترجمه قرآن .
درباره جواز ترجمه قرآن , قرنها بين علما و فقهاي مذاهب اسلامي بحث بوده است .
چـون اغـلـب فـقـهـا و ائمه اربعه اهل سنت ( جز ابوحنيفه که قول اولش بر جواز بود سپس آن را مـوکـول به ندانستن عربي کرد ) حکم داده اند که خواندن فاتحه و سوره در نماز جز به عربي روا نيست , بعضي استنباط کرده اند که شايد اصولا ترجمه قرآن به هيچ زباني روا نيست . اما سابقه ترجمه قرآن بسيار کهن است و معروف است که سلمان فارسي بسم اللّه الرحمن الرحيم را به به نام يزدان بخشاينده ترجمه کرده بوده است . ( تـاريخ قرآن , راميار , 653 ) بعضي از منکران و مانعان ترجمه قرآن مي گفته اند چون کلام قرآن معجز است و اين معجزه فقط در عربي است و به زبان ديگر درنمي آيد , در اين صورت ترجمه قرآن به هر زبان ديگري , محال و لذا چنين کوششي عبث و بيفايده است . بعضي نيز بر آن بوده اند که ترجمه قرآن باعث مي شود که توجه مسلمانان و مخاطبان از نص عربي به ترجمه معطوف گردد ; و رفته رفته در طول زمان متن اصلي مهجور بماند. ولـي طـرفـداران جواز ترجمه به اين آيه از قرآن استناد کرده اند که ما انزلنا من رسول الا بلسان قومه ( ابراهيم , 4 ) ( هيچ پيامبري نفرستاده ايم مگر [ با کتابي ] به زبان قومش ). چون اگر قرآن ترجمه شود , رسالت قرآن و پيامبر و نيز اتمام حجت بهتر صورت مي گيرد. زمـخـشـري در تفسير همين آيه مي نويسد : قرآن لا جرم يا بايد به همه زبانها نازل مي شد , يا به يکي از آنها. و نيازي به نزول آن به جميع زبانها نيست , زيرا ترجمه , جانشين اين امر مي گردد. در سـالـهاي اخير , فتوايي از سوي علماي الازهر در اين باب صادر شده که قائل به جواز ترجمه قرآن است .
تـرجـمه قرآن به فارسي , گويا قديمترين و نخستين ترجمه قرآن به زبان ديگر است , که بيش از هزار سال پيشينه دارد. تـاکـنون قديمترين ترجمه فارسي , ترجمه تفسير طبري دانسته مي شد که در اواسط قرن چهارم هجري در ماوراءالنهر به دستور منصور بن نوح ساماني صورت گرفته است . اما ترجمه معروف به قرآن قدس که در سالهاي اخير به کوشش دکتر علي رواقي انتشار يافته است , از آن هم کهن تر مي نمايد. تـرجـمـه قـرآن مـوزه پـارس , کـه تصحيح و طبع آن نيز به کوشش دکتر رواقي انجام گرفته , ترجمه اي ناقص اما بسيار ارزشمند از حدودا اوايل قرن پنجم هجري است . ترجمه قرآن مورخ 556 ق به کوشش دکتر محمد جعفر ياحقي انتشار يافته است . تـرجمه هاي کهن ديگر قرآن که در دل تفاسير آمده است عبارتند از : ترجمه مندرج در تفسير تاج التراجم في تفسير القرآن للاعاجم تاليف عمادالدين طاهر اسفرايني ( م 471 ق ) مشهور به شهفور کـه بـه کـوشـش آقاي نجيب مايل هروي نزديک به انتشار است ; ترجمه مندرج در تفسير قرآني مـجـهـول المؤلف , مشهور به تفسير کمبريج ( بخاطر آنکه تنها نسخه ناقص بازمانده از آن در کـتـابـخـانـه دانشگاه کمبريج محفوظ بوده است ) که به کوشش دکتر جلال متيني در دو مجلد انتشار يافته است . تـرجـمه تفسير سورآبادي [ ابوبکر عتيق نيشابوري ] که ترجمه آيات و قصص قرآني آن به کوشش استاد يحيي مهدوي و مهدي بياني در دو مجلد انتشار يافته است , و کل تفسير به همت آقاي علي اکبر سعيدي سيرجاني در دست طبع است . گفتني است که سورآبادي در سال 494 قمري در گذشته است . ترجمه قابل توجه و مهم ديگري که باز در دل تفسير محفوظ مانده است , ترجمه مندرج در تفسير نـوبـت اول کـشـف الاسـرار و عـدة الابـرار, اثـر ابوالفضل ميبدي ( م 520 ق ) است که بر مبناي گسترش امالي تفسيري خواجه عبداللّه انصاري تدوين شده است . پس از آن , ترجمه مندرج در تفسير ابوالفتوح رازي شايان ذکر است . پـس از تـرجمه هاي مندرج در تفسير منهج الصادقين ملا فتح اللّه کاشاني و تفسير جلاء الاحزان [ تفسير گازر ] , که اهميت طراز اولي ندارد , به يک ترجمه بسيار شيوا مي رسيم : ترجمه شاه ولي اللّه دهلوي ( م 1176 يا 1179 ق ) که بارها در هند و پاکستان به طبع رسيده است . از سـراسـر عـصـر قـاجار يک ترجمه قابل توجه باقي مانده است که به قلم محمد طاهر مستوفي شيباني , معروف به بصيرالملک است که از رجال فرهنگي و درباريان ناصرالدين شاه بوده است . اين ترجمه بارها , از جمله در سال 1344 ش از سوي انتشارات محمد حسن علمي به طبع رسيده است . در عـصـر جـديـد نـخستين ترجمه مهم قرآن مجيد , ترجمه عبدالحسين آيتي معروف به آواره ( 1288 - 1371 ق ) اسـت که در جواني از سلک روحاني به درآمد و به بهائيه گرايش يافت و کتاب الکواکب الدرية في مثر البهائية را در تاريخ بهائيت نوشت و از مبلغان طراز اول اين فرقه گرديد. سـپـس از نـاراستيهايي که ديد سرخورد و از بهائيت , تبري جست و کتاب کشف الحيل ( 3 جلد , 1310 ش ) را در رد بهائيت و بيان پشيماني خود نوشت . ترجمه او از قرآن مجيد کتاب نبي يا قرآن فارسي نام دارد ( 3 جلد , يزد , 1324 - 1326 ش ). ( درباره او ـ دايرة المعارف تشيع , 1/241 - 242 ). بـهترين و شايد آخرين ترجمه تحت اللفظي قرآن در عصر جديد , ترجمه محمد کاظم معزي است که بارها تجديد چاپ يافته است . مـرحـوم مـحـيـي الدين مهدي الهي قمشه اي ( 1318 ق - 1393 ق / 1352 ش ) از عرفا و شعرا و علماي ذوفنون معاصر در حدود سالهاي 1320 ش ترجمه خوشخواني از قرآن کريم به دست داد. به تحقيق هيچ ترجمه اي از ترجمه هاي جديد قرآن اين چنين با استقبال عظيم مردم مواجه نشده که بارها به تجديد چاپ رسيده است . حسن و عيب اين ترجمه , يک چيز و آن افزودن و مزج تفسير با ترجمه است . با وجود اين اقبال بي سابقه مردم , قرآن پژوهان اين ترجمه را آکنده از اغلاط علمي مي دانند. ( براي تفصيل ـ نقد بسيار مفصل نگارنده بر اين ترجمه در کتاب قرآن پژوهي ). در عـصر جديد که اصولا صناعت ترجمه بهبود کلي يافته است , ترجمه تحت اللفظي قرآن مجيد نيز موقوف شده است . تـرجـمه مرحوم ابوالقاسم پاينده ( 1290 - 1363 ش ) نويسنده و مترجم پرکاري که ترجمه تاريخ طـبـري يـکي از کارهاي اوست , ترجمه اي متين و استوار است ولي خالي از اغلاط نيست ; علامه محمد فرزان , نقد مفصل و عالمانه اي بر آن نوشته است . تـا پـيـش از انـقـلاب اسـلامي ايران ( 1357 ش ) دو ترجمه قابل توجه از قرآن نيز داريم : ترجمه حکمت آل آقا ; و ترجمه زين العابدين رهنما ( همراه با توضيحات در پاي صفحه , در 4 مجلد ). پس از انقلاب اسلامي توجه به ترجمه قرآن در ايران بالا گرفته است و چندين ترجمه انتشار يافته اسـت , از جمله ترجمه جلال الدين فارسي ; ترجمه محمد باقر بهبودي به عنوان معاني القرآن که ارزش عـلـمـي آن نـازل اسـت , ولـي از نظر احتوا بر تفسير همانند ترجمه قمشه اي است ( ـ نقد نـگـارنده بر اين دو ترجمه در کتاب قرآن پژوهشي ; همچنين ـ نقد محققانه حسين استادولي بر ترجمه بهبودي در مجله مترجم ويژه ترجمه قرآن , 1372 ش ). همچنين ترجمه ابوالقاسم امامي ; ترجمه محمد خواجوي ( ـ نقد نگارنده در کتاب پيشگفته ). ترجمه اي که بيشتر از ساير ترجمه هاي جديد از استقبال مردم برخوردار بوده است . ترجمه شيواي عبدالمحمد آيتي است ( ـ نقد نگارنده در کتاب پيشگفته ). تـرجمه قرآن کريم به قلم سيد جلال الدين مجتبوي , محمد مهدي فولادوند , که در همين اواخر انتشار يافته است از بهترين و شيواترين ترجمه هاي عصر جديد است . طـبـق آمـار منتشر شده در کتابشناسي جهاني ترجمه هاي قرآن مجيد ( به انگليسي , ويراسته اکـمل الدين احسان اوغلي , طبع استانبول ) که کتابشناسي ترجمه هاي قرآن را به هر زبان از سال 1515 م تـا 1980 م در بـردارد , قرآن مجيد از آغاز تا زمان تاليف اين کتابشناسي ( 1980 م ) به 65 زبان ترجمه شده است . روي هـم رفـته مشخصات کتابشناختي 2762 ترجمه و تفسير قرآن ( به اعتبار اينکه در بردارنده ترجمه است ) در اين اثر آمده است . قـديـمـتـريـن ترجمه قرآن به زبانهاي اروپايي , ترجمه انگليسي ناقصي است که در سال 1515 م منتشر شده , ولي نخستين ترجمه کامل به زبان لاتين است که در سال 1543 م انتشار يافته است . بهترين ترجمه هاي فرانسوي قرآن ترجمه کازيميرسکي و ترجمه بلاشر است . بهترين ترجمه هاي آلماني قرآن ترجمه اولمان , ترجمه هنينگ , و اخيرا ترجمه همراه با توضيحات و واژه نما ( کنکوردانس ) اثر رودي پارت است . در دايرة المعارف اسلام ( در پايان مقاله قرآن ) از هشت ترجمه قرآن به روسي ياد شده است . آخـريـن و بـهـتـريـن تـرجـمه قرآن به روسي که در مقاله مزبور به آن اشاره شده است , ترجمه اسلامشناس شهير روسي کراچفسکي است ترجمه روسي پروفسور عثمانوف هم بسيار معتبر است . بهترين ترجمه هاي انگليسي قرآن , ترجمه پيکتال , آربري و عبداللّه يوسف علي است .
20 - فرهنگ آفريني قرآن .
قرآن مجيد سرمنشا اغلب علوم و هنرهاي اسلامي است .
1 ) قرآن سندي تاريخي است و تا آنجا که به حوادث اشاره دارد , از جمله به حوادثي از زندگاني و روزگار پيامبر (ص ) و غزواتي چون بدر و احد و حنين , يا اشاراتي به فرهنگ جاهليت دارد , در حکم تاريخي مستند است . هـمچنين بسياري محققان بر مبناي نگرش تاريخي قرآن , فلسفه هاي تاريخ گوناگون استنباط کرده اند. 2 ) فـقـه و اصـول فـقـه مذاهب مختلف اسلامي , چنانکه در بخش فقه يا احکام قرآن ياد کرديم , مستقيما ريشه در قرآن دارد. و تـا امـروز هـم مـحاکم شرعي يا نهادهاي ديني و مجالس قانونگذاري در کشورهاي اسلامي , يا مـجـتـهـدان و مـفـتـيان , تعارض نداشتن قوانين و احکام و فتاواي جديد را با قرآن کريم رعايت مي کنند. 3 ) حديث يا سنت منبع مستقلي از قرآن است . اما با آن مناسبات و پيوند و همخواني بسيار دارد. چـنـانـکه گاه قرآن سنت را نسخ مي کند يا تخصيص مي دهد , و گاه سنت قرآن را , که در کتب مربوط به ناسخ و منسوخ , به تفصيل با مثالهاي بسيار بيان شده است . 4 ) عرفان يا تصوف اسلامي که اساس آن بر حب الهي يا عشق متقابل انسان به خدا و خدا به انسان اسـت ( مـائده , 54 ) , هـمچنين زهد و پارسايي و اصالت ندادن به دنيا و مراقبه و محاسبه نفس , همه در قرآن ريشه دارد. عرفان قرون اوليه که بر مدار زهد و پارسايي مي گشت , يکسره قرآني بود. مکتبهاي عرفاني حکمي و فلسفي متاخر از جمله مکتب ابن عربي نيز اساسش بر تاويل جسورانه از آيات و قصص قرآن استوار است . چنانکه مهمترين متن عرفان نظري در عالم اسلام که فصوص الحکم ابن عربي ( م 638 ق ) است , داراي 27 فـص است که با گرده برداري از قرآن و بر مبناي قصص قرآني و شخصيتهاي انبياء و به نام آنها طراحي و تدوين شده است . ابـوالعلاء عفيفي در مقدمه تصحيح خود از فصوص , اين نکته را روشن ساخته است ( مقدمه , ص 12 و صفحات ديگر ). همچنين بحث عرفا از اسماء و صفات الهي عمدتا قرآني است . 5 ) قـرآن با آيات عديده اخلاقي و توصيه هاي بسيار به فضايل و نهي تخطئه از رذايل اخلاقي , در حـدي بـه اخـلاق و حـکمت عملي توجه دارد که ميتوان آن را يک رساله اخلاقي متعالي در نظر گرفت , و در اغلب مکاتب و کتب اخلاقي , نفوذ آيات و احکام اخلاقي قرآني مشهود است . ( بـراي تفصيل در اين باره ـ تعاليم اخلاقي در قرآن نوشته بشيردار , در کتاب تاريخ فلسفه در اسلام , تدوين م . م . شريف , 1/224 - 241 ). 6 ) قرآن اساس دستور زبان عربي را نهاده است . بايد دانست که نه قرآن تابع نحو و دستور زبان عربي است , بلکه نحو و دستور زبان عربي تابع قرآن است که في المثل سبيل يا رحمت را هم به صورت مؤنث و با ضمائر مؤنث , تلقي کرده است هم به صورت مذکر. از الکتاب سيبويه ( قرن دوم هجري ) تا مغني اللبيب ابن هشام ( م 761 ق ) , تا معجم هاي نحو که امـروز در جهان عرب تدوين مي گردد ( از جمله ـ معجم النحو , تدوين عبدالغني الدقر ) اساس همه يا اکثريت قاطع مثالها و شواهد قرآني است . در مورد علوم بلاغي از جمله معاني , بيان و بديع نيز امهات متون بر اساس تعبيرات و زبان و بيان و شواهد و مثالهاي قرآني شکل گرفته است . چـنـانـکـه دلايـل الاعـجـاز ( در علم معاني ) و اسرارالبلاغة ( در علم بيان ) هر دو اثر عبدالقاهر جرجاني ( م . 471 ق ) اوج آنهاست . نفوذ قرآن در ادبيات عربي و فارسي و ترکي و اردو و ساير زبانهاي جهان اسلام بسيار عظيم است . اغـلب فرهنگهاي عربي از لسان العرب تا المعجم الوسيط , شواهد و مستندات خود را از قرآن نقل مي کنند. زبانشناسان عرب به حق برآنند که اگر قرآن نبود زبان عربي نابود مي شد. ( ـ مباحثي در فقه اللغة و زبان شناسي عربي . نوشته رمضان عبدالتواب . تـرجمه حميدرضا شيخي , فصل دوم , 125 به بعد ) استاد مطهري مي نويسد : زبان عربي , فقط زبان يک کتاب است , به نام قرآن . قرآن تنها نگهدارنده و حافظ و عامل حيات و بقاي اين زبان است . تـمـام آثـاري کـه بـعـد به اين زبان به وجود آمده , در پرتو قرآن و به خاطر قرآن بوده است ... ( خدمات متقابل اسلام و ايران , 91 ). 7 ) عـلم کلام اسلامي , چه علم کلام مذهب رسمي اهل سنت يعني کلام اشعري , و چه علم کلام اقليت آنان که امروزه کمابيش مهجور است , يعني کلام معتزلي يا اعتزالي ريشه در قرآن دارد. همچنين مذاهب ديگر از جمله مرجئه و حتي خوارج . علم کلام مذاهب شيعه و محصوصا اسماعيليه و شيعه اماميه اثنا عشريه نيز کاملا قرآني است . و از اصول دين , و اصول مذهب ( عدل و امامت ) دو گونه بحث مي کنند , عقلي و نقلي . و در بحثهاي نقلي اتکاي اصلي به آيات قرآني است . 8 ) فـلسفه اسلامي نيز که تا حدودي بر معتقدات و کلام استوار است جز در بحثهاي خيلي فني و اسکولاستيک , غالبا به قرآن نظر دارد. و حتي در بحث اصالت وجود يا ماهيت نيز به آياتي از قرآن مجيد استناد مي کنند. ( رعد , 17 نيز ـ تفسير الميزان ذيل همين آيه ). يا برهانهاي اثبات وجود خداوند را با آيات قرآني تطبيق مي دهند. ( از جمله برهان وجودي يا صديقين را با آيه 53 سوره فصلت ). و فلسفه اعصار متاخر از جمله فلسفه مزجي و متعالي مکتب ملاصدرا که آميزه اي از فلسفه و کلام و عرفان است و مهمترين تز آن حرکت جوهري است , مبنا و مستند قرآني دارد. ( براي تفصيل بيشتر ـ تعاليم فلسفي قرآن در کتاب تاريخ فلسفه در اسلام . تدوين م . م . شريف , 1/195 - 221 ). 9 ) هـنرهاي اسلامي مخصوسا ادبيات , معماري , خوشنويسي , و بخشي از موسيقي که مربوط به تـرتـيـل و تـغـني و همخواني قرآن مجيد و نيز قوالي در مجالس سماع صوفيانه و اعياد مذهبي , هـمـچـنـيـن کـتـابـت و کـتـابـسازي و کتاب آرايي با هنرهايي چون تذهيب و تشعير و تجليد و کـتـيـبـه نويسي که جزو هنر معماري است و آرايش درون و بيرون مساجد و مقبره ها و نهادهاي خـيريه از جمله تکيه ها و حسينيه ها , و حتي آب انبارها , غالبا و به مناسبت از آيات قرآني استفاده مي شود , و در همه اين هنرها و فنون جنبي ديگر نفوذ قرآن بي حد و حساب و وصف ناپذير است . ( نيز ـ خوشنويسي در فرهنگ اسلامي , تاليف آنماري شيمل . ترجمه اسداللّه آزاد ). 10 ) عـلـوم قرآني و قرآن پژوهي چنانکه در بخش مربوط به آن خواهد آمد , و در سراسر اين مقاله هـم ملاحظه مي گردد , در اطراف قرآن مجيد و براي فهم و تفسير آن و استفاده از قرآن شناسي در ساير علوم شرعي پديد آمده است . 11 ) از همه وسيعتر و عظيمتر نفوذ قرآن در فرهنگ عامه و زندگي روزمره مسلمانان است . زير گوش نوزاد مسلمان اذان مي گويند و آياتي ( از قرآن مي خوانند. نـام نـوزاد را يـا با تفال و استخاره از قرآن انتخاب مي کنند يا نامهايي مي نويسند و براي تبرک در ميان صفحات قرآن قرار مي دهند و قرعه وار يکي را بر مي گيرند. همچنين نام فرزندان و روز و ساعت تولدشان را در صفحه اول يا آخر قرآن خانوادگي مي نويسند. اسـتـخـاره يـعني مشورت با قرآن و راهنمايي خواستن از جنبه قدسي و غيبي قرآن , سابقه اي به طول تاريخ قرآن دارد. و در بـعـضـي کـتـب که مخصوص نوادر و نکته ها و ظرايف است , از استخاره هاي تاريخي سخن مي گويند ( نيز ـ مقاله استخاره در قرآن پژوهي ). در اغلب مراسم ديني و اجتماعي و اعياد و در ايران بعد از انقلاب اسلامي در آغاز هر جلسه رسمي اعم از علمي يا اداري يا سياسي , آياتي چند از قرآن مجيد تلاوت مي شود. قرآن همچنين در عبادت روزانه نقش اساسي دارد. زيـرابـه فـرموده رسول اکرم (ص ) لا صلوة الا بفاتحة الکتاب ( نماز جز با خواندن فاتحة الکتاب درست نيست ). و اهل سنت 17 بار و شيعه به تفاوت مشربها , حداقل 10 بار سوره حمد را در نمازهاي شبانه روزي خود مي خوانند. همچنين پس از قرائت سوره حمد به انتخاب خود يک سوره يا مجموعه آياتي از يک سوره قرآن را کـه اصـطلاحا به آن رکوع گفته گفته مي شود , مي خوانند و تلاوت قرآن از عبادات مستحب مؤکد است و اغلب مسلمانان هر روزه بخشي از قرآن و در ماه رمضان يک دور قرآن را مي خوانند. جـز قـاريـان و مـقـريان و اهل تجويد و تلاوت و ترتيل و تغني و خوشخوانان که قرآن کريم مدار و موضوع اصلي علم و هنر آنان است و رموز و فنون درست خواني را سينه به سينه و با سنت شفاهي و استاد - شاگردي از عهد رسول اللّه (ص ) تاکنون ادامه داده اند , در عرف عادي و نظام آموزشي قديم و جديد ايران و همه کشورهاي اسلامي , تعليم خواندن و درست خواندن و گاه حفظ قرآن , جزو اصلي ترين مواد درسي و آموزشي بوده و هنوز هم با شور و شوق بسيار ادامه دارد. بـراي ايـن کار غالبا از جزء آخر ( سي ام ) قرآن مجيد يعني جزء عم [ عم يتسائلون , آغاز سوره نبا ] اسـتـفـاده مـي شـود و به چنين جزوه اي عم جزو ( که بعضي به اشتباه عمه جزو مي نويسند ) گفته مي شود. امـروزه بـا گـسترش امکانات صوتي و فني و نيز جهانگير شده رسانه هاي گروهي , در تلاوت و ترتيل قرآن کريم تحولي بزرگ پديد آمده است . خوشخواني قاريان هنرمند را به صورت نوار کاست , ضبط مي کنند. غـالـبا هر جزء قرآن را در يک نوار و مجموعا کل قرآن را در 30 نوار يکساعته مي خوانند و نوارهاي کاست را به صورت يک مجموعه جمع و جور که به آساني قابل حمل و نقل است درمي آورند که المصحف المرتا [ ترتيل قرآن , يا مصحف به ترتيل خوانده ] نام دارد. نيز از طريق رسانه راديو و تلويزيون ترتيل و تلاوت قرآن مجيد را پخش مي کنند. بـسـيـاري از کشورهاي اسلامي , از جمله ايران , ايستگاه خاصي به نام راديو قرآن دارند که در تمام يا بعضي از ساعات شبانه روز تلاوت و ترتيل قرآن را منتشر مي سازند. يـا از طـريـق تلويزيون مجلس خوشخواني قاريان و مقريان هنرمند را که گاه همراه با همخواني است , همچنين مسابقات کشوري و بين المللي قرائت قرآن را نشان مي دهند. جنبه قدسي و حرمت والاي قرآن باعث شده است که از آن براي حفظ و تعويذ استفاده کنند. از آيات قرآن مخصوصا آيت الکرسي ( بقره , 255 ) و آيه و ان يکاد ( آخرين دو آيه سوره قلم ) حرز و تعويذ به صورت حمايل و گردن آويز و بازوبند مي سازند. بعضي از مسلمانها همواره قرآن کوچکي به همراه دارند. رسم کتابت قرآن ( گاه تمامي قرآن ) بر پيراهنهاي مخصوص براي حفظ در جنگها و مخاطرات , امروزه کمتر و در گذشته بيشتر معمول بوده است . گـاه سـوره يـس را بـر پـارچه اي حلقوي شکل مي نويسند که به آن حلقه ياسين مي گويند و اطفال را براي تبرک و حفظ از ميان حلقه آن رد مي کنند. گـاه آيـات قـرآن به محلول آب و زعفران توشته مي شود و براي شفاي امراض , مخصوصا امراض روحي , به بيماران نوشانده مي شود. قـرائت سـوره حـمـد براي بيمار رسم کهني بوده است ( حافظ گويد : فاتحه اي چو آمدي بر سر خسته اي [ بيماري ] بخوان ). امـروزه رسـم قـرائت فـاتحه بر مرده و براي شادي روح او , و ترتيب مجالس ذکر و قرائت قرآن ( مـجـالس فاتحه ) براي بزرگداشت و طلب آمرزش روح درگذشتگان در سراسر جهان اسلام در شـب وفـات و روزهـاي سوم يا پنجم و هفتم و چهلم و سال - بسته به اختلاف و آداب و رسوم هر منطقه - برقرار است . همچنين بعضي از مردم وصيت مي کنند که از ثلث ميراث آنان , يک يا چند دوره قرائت [ ختم ] قـرآن بـراي آنـان به شيوه استيجاري و با پرداخت اجرت يا حق الزحمه از کسي يا کساني خواسته شود. درباره رعايت حرمت و احترام والا و عظيم قرآن سخن بسيار است . بعضي پارسايان به احترام قرآن , در اتاقي که در آن مصحف باشد , نمي خوابند. همچنين در آداب قرائت و تلاوت قرآن , صحبت کردن در اثناي تلاوت يا اظهار کسالت - از جمله خميازه کشيدن - درست به مانند هنگام نماز ممنوع شمرده شده است . اغـلـب فقهاي اسلامي بر مبناي آيه لا يمسه الا المطهرون ( واقعه , 79 ) حکم به لزوم طهارت شرعي ( وضو داشتن ) براي خواندن قرآن يا دست زدن به آيات مقدس آن داده اند. نـووي که از حديث شناسان و قرآن پژوهان نامدار است , بر آن است که مستحب است هنگامي که قرآن را به نزد کسي مي آورند , به احترام آن از جاي برخيزد. ( مناهل العرفان , 1/404 ). به نظر مي رسد که در ميان کتب مقدس , هيچ کتابي همانند و همچند قرآن در تمدن و فرهنگ و زندگي روزمره پيروانش , نفوذ نداشته باشد.
21 - علوم قرآني .
عـلـوم قـرآنـي اصطلاحي است نسبتا جديد ولي مصداق آن کهن و تاريخ آن به قدمت تاريخ قرآن است . و مـراد از آن عـلومي است پيرامون و بر محور قرآن شکل گرفته و رشد کرده و هدف آن شناخت هـمـه شئون مربوط به قرآن اعم از تاريخ و تفسير و صورت و محتوا و نهايتا استفاده بهتر بردن از قرآن در حوزه علوم شرعي و معارف ديني است . اين علوم عبارتند از : 1 ) تاريخ قرآن ( ـ مقاله تاريخ ايران در قرآن پژوهي . گفتني است که مقاله حاضر يعني قرآن و قرآن پژوهي در بردارنده يک دوره موجز از تاريخ قرآن است ). 2 ) علم تفسير 3 ) علم قرائت و تجويد و ترتيل 4 ) علم رسم عثماني , يعني شناخت چگونگي رسم الخط و املاي قديمي و ثابت قرآن مجيد. 5 ) علم اعجاز قرآن . 6 ) علم اسباب نزول . 7 ) علم ناسخ و منسوخ . 8 ) علم محکم و متشابه . 9 ) علم شناخت مکي و مدني . 10 ) علم اعراب . 11 ) علم غريب القرآن و مفردات قرآن و وجوه و نظاير ( واژگان شناسي قرآن ). 12 ) علم قصص . 13 ) فقه قرآن يا احکام قرآن . شايد فن ترجمه قرآن را بتوان ملحق به علم تفسير شمرد. سابقه علوم قرآني بسيار کهن است , و بعضي از علوم قرآني که عمدتا نقلي و متکي بر حديث است مـانـنـد ناسخ و منسوخ و اسباب النزول , قدمتش به اندازه قدمت علم حديث و احاديث مروي از معصومين عليهم السلام است . اما علم رسم عثماني , همزمان با تدوين و جمع عثماني و تهيه نسخ نهايي و رسمي قرآن ( معروف به مصحف امام و مصحف عثماني ) پيدا شده است . و بسياري از فقهاي مذاهب اسلامي تغيير و تبديل آن را شرعا جايز ندانسته اند و قرآن رسمي جهان اسـلام کـه در عصر جديد با اتکا به اساسي ترين منابع قديم تهيه و چاپ شده است بر مبناي همين رسم يا رسم الخط عثماني است . ايـن رسم الخط طبعا تفاوتهايي با رسم الخط امروز عربي و فارسي دارد و براي فارسي زبانان حتي تحصيلکرده ها دشوار خوان است زيرا در آن بسياري الفها , به کتابت درنمي آيد از جمله آنکه به جاي سلطان , سلطن , و جاي يا نوح , ينوح ( با الفي کوتاه بالاي طاء , يا نون ) نوشته مي شود. ولي حق با کساني است که طرفدار تثبيت و استاندارد شماري رسم عثماني هستند. زيـرا اصـلاحـات املايي و رسم الخط بر وفق مشربها و مکتبهاي زباني و زبانشناختي يا سليقه اي , پـايـان نـدارد , و اصـولا هر کار کنيم و هر تدبيري بينديشيم قرآن خواني درست , نياز به آموزش خـاص خـود دارد , و صـرف داشـتن سواد و تحصيلات و فرهنگ براي درست خواني قرآن کفايت نمي کند. سـابـقـه عـلم قرائت و شناخت اختلاف قراآت نيز به صدر اسلام و عصر رسول اللّه (ص ) و صحابه بازمي گردد. ولي بعضي از علوم قرآني مانند علم اعجاز قرآن , يا اعراب قرآن متاخرتر است . زرقـانـي مي نويسد نخستين اثري که در علوم قرآني تدوين شده است البرهان في علوم القرآن اثر علي بن ابراهيم بن سعيد مشهور به حوفي ( م . 330 ق ) است که در 30 مجلد بوده و نسخه خطي 15 جلد آن در دارالکتب المصرية محفوظ است . سـايـر آثـاري که در علوم قرآني و مشتمل بر همه يا اغلب علوم و فنون نامبرده , تدوين شده است عبارتند از : 2 و 3 ) فنون الافنان في علوم القرآن ; و نيز کتاب المجتبي في علوم تتعلق بالقرآن هر دو اثر ابن جوزي ( م 597 ق ) ( و هر دو محفوظ در دارالکتب المصرية در قاهره ). 4 ) جمال القراء , اثر علم الدين سخاوي ( م 641 ق ). 5 ) المرشد الوجيز , اثر ابوشامه ( م 665 ق ) ( اين اثر به طبع رسيده است . ) 6 ) البرهان في علوم القرآن , اثر بدرالدين زرکشي ( م 794 ق ). ايـن اثر عظيم و خوش تدوين چهار جلدي که به تصحيح محمد ابوالفضل ابراهيم به طبع رسيده است اساس و منبع اصلي اتقان است . 7 ) مواقع العلوم من مواقع النجوم , اثر جلال الدين بلقيني ( م 824 ق ). 8 ) الاتـقـان في علوم القرآن , اثر محدث و قرآن پژوه مصري ايراني تبار , جلال الدين سيوطي ( م 911 ق ) است . اين اثر مهمترين اثر در علوم قرآني شمرده مي شود و از آن سه ترجمه به فارسي موجود است . يکي ترجمه قديمي ( که نسخه خطي اش در کتابخانه مرکزي دانشگاه تهران محفوظ است ) , دوم بـه قـلم آقاي محمد جعفر اسلامي تحت عنوان دايرة المعارف قرآن ; و سومي به قلم حجة الاسلام سيد مهدي حائري قزويني ( درباره اين ترجمه و اين کتاب ـ مقاله ترجمه اتقان نوشته نگارنده در کتاب سير بي سلوک , و قرآن پژوهي ) متن عربي هم بارها به طبع رسيده است . بهترين طبع آن تصحيح محمد ابوالفضل ابراهيم , در چهار مجلد است . در عصر جديد در جهان اسلام چند اثر قابل توجه در علوم قرآني پديد آمده است که مهمترين آنها عبارتند از : 9 ) مناهل العرفان في علوم القرآن , اثر محمد عبدالعظيم زرقاني در 2 مجلد. 10 ) مـبـاحـث في علوم القرآن , اثر صبحي صالح که بارها تجديد طبع يافته و به صورت ناقص به فارسي ترجمه شده است . 11 ) المعجزة الکبري , اثر محمد ابوزهره ( ترجمه فارسي تحت عنوان : معجزه بزرگ , پژوهشي در علوم قرآني , به قلم محمود ذبيحي ).
22 - چاپ قرآن .
مـصـاحـف امام , يا مصحفهاي عثماني پنج - ششگانه که پيش از سال 30 هجري به مراکز آن روز جهان اسلام فرستاده شد , مورد استفاده و احترام بسيار قرار گرفت ; و در عصر حجاج ( م 95 ق ) اصـلاحـاتـي در رسم الخط آن وارد شد و تا قرن سوم دستخوش اصلاحاتي از جمله نقطه گذاري حروف و اعراب گذاري شد. اما بر خود اين پنج - شش نسخه , تاريخي طولاني و تاريک گذشته است . سه جهانگرد نامدار جهان اسلام , يعني ابن جبير ( م 614 ق ) , و ياقوت ( م 626 ق ) و ابن بطوطه ( م 779 ق ) هـر سـه در عـصر خويش از مصحف عثماني محفوظ در جامع کبير دمشق - که مورد احترام فوق العاده مردم بوده است - ديدن کرده اند. اما بدبختانه اين نسخه در آتش سوزي 1310 ق از ميان رفته است . ساير مصحفهاي عثماني هم سرنوشت نامعلومي يافته اند و با آنکه حتي نمونه هايي از بعضي از آنها بـه طـبـع رسـيـده است ( از جمله در پطروگراد / لنينگراد , در سال 1904 م , در 50 نسخه ) اما امروزه نشانه و اثر روشني از آنها در دست نيست . و حتي تاريخ روشني از سير و سرنوشت آنها در کتب تاريخ قرآن نيامده است . اما فقدان نسخه هاي اصلي زمان عثمان زياني در برندارد. زيـرا نـسـخـه هاي قرآن از همان روزهاي اول هزاران هزار نوشته شده و سينه به سينه و دست به دست گشته است تا امروز به ما رسيده است . ( تاريخ قرآن , راميار , 470 ). مـهمترين مجموعه ها يا گنجينه هاي نسخ خطي اعم از تذهيب شده يا خوشنوشته يا ساده قرآن مـجيد عبارتند از : 1 ) موزه قرآن وابسته به آستان قدس رضوي , که تعداد نسخه هاي قرآني آن تا سال 1346 ش , چهار هزار و پانصد نسخه بوده است , و امروزه به ده هزار نسخه مي رسد. قديمترين قرآن وقفي موجود در اين گنجينه , تاريخ سال 393 ق را دارد. و قرآن بعدي مورخ 421 ق است ( راهنماي گنجينه قرآن , تاليف احمد گلچين معاني , مقدمه ). 2 ) مجموعه يا گنجينه ديگر , متعلق به کتابخانه سلطنتي سابق ايران است که فهرست قرآنهاي خطي آن را خانم بدري آتاباي نوشته و منتشر کرده است . 3 ) موزه توپ قاپي سراي در ترکيه . 4 ) دارالکتب المصرية در قاهره . 5 ) در اروپا مجموعه شخصي چستر بيتي , نفيس ترين کلکسيون نسخه هاي خطي قرآن در جهان به شمار مي آيد. کـهـن ترين قرآن کامل در اين مجموعه قرآني است به قلم ابن بواب ( ـ دايرة المعارف تشيع ) و با تاريخ 391 ق . گفتني است که اين مجموعه چند معرفي و فهرست نگاري دارد که فني ترين آن به قلم آرتورجان آربري اسلامشناس نامدار ( و نيز مترجم قرآن به انگليسي ) است . اسـلامـشـنـاس ديـگري به نام مارتين لينگز نيز چند آلبوم مشروح از مجموعه هاي مهم قرآنهاي خطي را , از جمله آنچه در کتابخانه موزه بريتانيا محفوظ است , منتشر کرده است . تاريخ چاپ قرآن به آغاز رواج چاپ در اروپا و جهان بازمي گردد. مـتـن عـربي قرآن نخستين بار به وسيله پاگانيني در ونيز در فاصله سالهاي 1503 تا 1523 م به چـاپ رسـيـد ( دايـرة المعارف فارسي ) ( صبحي صالح اين تاريخ را حدود 1530 م ياد مي کند ) و کليه نسخه هاي آن به دستور پاپ جمع آوري و نابود شد. سپس ابراهام هينکلمان آن را در سال 1694 در هامبورگ به چاپ رساند. يکي از مهمترين چاپهاي قديم و صحيح قرآن در اروپا , چاپ فلوگل است ( 1834 م , لايپزيک ). پس از چاپ ايتاليا و آلمان که به آن اشاره شد , اولين باري که متن قرآن براي مسلمانان چاپ شد , در روسيه در سال 1787 م , در سن پطرزبورگ بود. درباره اولين طبع قرآن در ايران , منابع اختلاف دارند. بـعـضـي اولين چاپ قرآن را در تبريز به سال 1242 ق ياد مي کنند ( تاريخ جم قرآن کريم , جلالي ناييني , 406 ) و بعضي 1244 ق ( دايرة المعارف فارسي ) و بعضي 1246 ق ( قرآنهاي چاپي , نوشته کاظم مدير شانه چي , مشکوة , شماره 2 , ص 135 ). ( براي تفصيل بيشتر درباره ساير طبعهاي قرآن مجيد , و طبع آن در ساير کشورهاي جهان اسلام به منابع نامبرده مراجعه شود. ) نقطه عطف مهم در طبع منقح و علمي قرآن مجيد , طبع قاهره است . صبحي صالح مي نويسد : در قاهره در سال 1342 ق / 1923 م , چاپ زيبا و دقيقي از قرآن کريم , تحت اشراف مشيخه الازهر , به اهتمام هياتي که ملک فؤاد اول تعيين کرده بود , منتشر گرديد. اين مصحف بر وفق روايت حفص از قرائت عاصم تدوين شده بود و عالم اسلامي , استقبال شاياني از آن کرد. ( مباحث في علوم القرآن , 100 ). مـصـحـف قـاهـره , مـبـناي کتابت خوشنويس نامدار سوري , عثمان طه قرار گرفته و مصحف خـوشـنـوشته او در قطعهاي مختلف به تيراژ وسيع در سوريه انتشار يافته , و سپس در حدود ده سـال پـيـش ( سـالهاي اوليه آغاز قرن پانزدهم هجري ) مجمع ملک فهد خاص طبع مصحف در مـديـنه , با تعيين گروهي از خبرگان قرآن شناس و تدقيقات علمي و فني بسيار همان مصحف کـتـابـت عثمان طه را که در واقع مصحف قاهره است , با بهترين امکانات فني و چاپي امروز , به زيـباترين وجهي به طبع رسانده است و سالانه بيش از 2 ميليون نسخه از آن را تجديد طبع کرده به حجاج و نهادهاي ديني سراسر جهان اهدا مي کند. بـه ايـن ترتيب اين مصحف که بر مبناي رسم الخط عثماني کهن کتابت شده است , و خوشبختانه قرائت آن ( حفص از عاصم ) مورد قبول و استناد شيعه اماميه هم هست , در جهان اسلام و سراسر جهان قبول عام و خاص يافته است و مي توان آن را مصحف رسمي جهان اسلام تلقي کرد. و اين امر در ائتلاف بين فريقين اثري بسزا دارد. ( براي تفصيل در اين باره ـ قرآن کريم به کتابت عثمان طه نوشته نگارنده در سير بي سلوک , و قرآن پژوهي نيز ـ خاتمة الطبع همين مصحف که اسناد علمي قرائت و کتابت و علائم سجاوندي آن را شرح داده است ).
تحريف ناپذيري قرآن کريم .
تعريف تحريف .
به نوشته ابن منظور حرف , انحراف , تحرف و احريراف ( که با حرف علي به کار مي رود ) يعني عدول و ميل ( گشتن ) از چيزي است . تـحـريـف الـقـلـم يعني قط زدن آن به صورت يکبري و مايل يا کج ; و قلم محرف يعني قلمي که اين گونه تراشيده شده و مقطع کج داشته باشد. تحريف الکلم عن مواضعه , يعني تغيير دادن آن . کلمه تحريف در قرآن به کار رفته است . يهود ( بني اسرائيل ) معاني تورات را با کلمات مشابه تغيير مي دادند و خداوند از آن تعبير فرموده است به يحرفون الکلم عن مواضعه ( نساء , 46 مائده , 13 ) ( لسان العرب , ذيل ماده حرف ). بعضي از فرهنگها تحريف را به تغيير و تبديل معني کرده اند که جامع تر است ( تاج العروس ). در قرآن مجيد مشتقات تحريف چهار بار به کار رفته است . بار سوم شبيه به دو مورد سابق الذکر است و بار چهارم مي فرمايد : و قد کان فريق منهم يسمعون کـلام اللّه ثـم يـحرفونه من بعد ما عقلوه ( بقره , 75 ) ( و حال آنکه گروهي از آنان کلام الهي را مي شنوند و پس از آنکه آن را دريافتند آگاهانه دگرگونش مي سازند. ) بـعـضي از صاحبنظران تحريف اصطلاحي را هفت وجه دانسته اند ( صيانة القرآن من التحريف , محمد هادي معرفة , ص 11 - 14 ). امـا تـحريف يا تحريفهايي که در مبحث حريف پذيرفتن قرآن به کار مي رود , بيشتر تحريف لفظي است . زيرا تحريف معنوي [ معنايي ] يعني تفسير به راي به وجهي نامعقول و تاويل ناپسنديده و درآوردن معاني آيات قرآن بر وفق اهواء و آراء مختلف که در تاريخ تفسير قرآن از سوي غالب مکاتب کلامي يا گاه فقهي رخ داده است , از موضوع بحث ما خارج است . تحريف لفظي خود بر دو نوع است : الف ) به کاهش که به آن تحريف به نقيصه يا تنقيص ( کاهش ) مي گويند. چـنـانـکـه مدعيان قائل به تحريف في المثل معتقدند که آيه يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليک به دنـبـالـه اش في علي ( درباره علي ) يا عبارت ان عليا مولي المؤمنين ( بيگمان علي مولاي مؤمنان است ) افزوده داشته است و در جمع عثمان يعني مصاحف امام او نيامده است
يـا چـنانکه مشروحتر خواهيم گفت طبق بعضي اخبار اهل سنت بعضي سوره ها مانند سوره حـفـد و خلع و آيه ها مانند آيه رجم جزو قرآن بوده ولي بعد نسخ ‌التلاوه يا منسوخ ‌التلاوه شده است و نهايتا در مصحف رسمي عثماني نيامده است . ب ) به افزايش , بيشتر محققان برآنند که کسي قائل به تحريف به افزايش يا تحريف به زبان نيست . ولي از ابن مسعود نقل کرده اند که بر آن بوده است که سوره فاتحه و معوذتان ( دو سوره آخر قرآن کريم ) جزو قرآن نيست و در مصحف خاص او هم درج نشده بوده است . يـا عـجارده که گروهي از خوارج اند ( اصحاب عبدالکريم بن عجرد ) برآنند که سوره يوسف جزو قرآن نيست . و به نظر آنان روا نيست که چنين قصه عاشقانه اي جزو وحي الهي باشد. ( صيانة القرآن , ص 13 ). ج ) تـحـريـف به معناي تغيير و تبديل که قائلان به آن مثالهايي مي زنند که همه از مقوله اختلاف قـراآت است مانند ملک يوم الدين به جاي مالک يوم الدين , فتثبتوا به جاي فتبينوا يا فـالـق الاصـباح ( به فتح همزه , يعني الاصباح را جمع صبح مي گيرند نه مصدر باب افعال ) به جاي فالق الاصباح يا جاعل الظلمات به جاي جعل الظلمات . پس قول به تحريف قرآن به يکي از اين سه وجه است . قائلان به تحريف از شيعه اماميه . بـعـضي از اهل سنت از ديرباز به شيعه اماميه اثناعشريه نسبت داده اند يا تهمت زده اند که قائل به تحريف قرآن هستند. چـنانکه ابن اثير در کامل , و قلقشندي در صبح الاعشي و امام فخر رازي در تفسير آيه حفظ : انا نـحـن نـزلنا الذکر و انا له لحافظون ( سوره حجر , 9 ) در تفسير کبيرش چنين نسبتي به شيعه مي دهند. ( براي تفصيل در اين باره ـ قانون تفسير , سيد علي کمالي دزفولي , ص 96 - 97 ). اگر قول به تحريف بعضي از شيعه اماميه , فقط قائلاني از اهل سنت داشت , امکان داشت که آن را حمل بر مناقشات بين فرقه اي کرد و گفت بهتاني واهي و بي اساس است . نـظـرگـاه رسـمـي و حتي اجماعي شيعه اماميه اعتقاد به عدم تحريف قرآن است ولي بعضي از ناآگاهان , ولو از فضلا , اين نظر را خدشه دار و اين اجماع را خرق کرده اند و به انگيزه هاي تولايي و تبرايي , بي آنکه سخنگوي شيعه باشند , قائل به تحريف قرآن کريم شده اند. آري حتي در بعضي از منابع مهم حديث شيعه چنين قولي آمده است . چـنانکه در کافي که نخستين و مهمترين کتاب از کتب اربعه حديث معتبر و رسمي شيعه اماميه است , احاديثي نقل شده که اين معني از آن مستفاد مي گردد. کليني ( م 329 ق ) در کتاب کافي , در کتاب الحجة , بابي تحت عنوان کل قرآن را کسي جز ائمه عـلـيـهـم السلام جمع نکرده است و ايشانند که علم آن را به کمال دارند , باز کرده است , و در حـديـث اول از ابـوجعفر ( امام محمد باقر - ع - ) چنين نقل کرده است : هيچ کس از مردم ادعا نکرده است که کل قرآن را چنانکه نازل شده است جمع کرده است , مگر آنکه دروغگوست . و حال آنکه کسي جز علي بن ابي طالب (ع ) و جز ائمه بعد از او آن را جمع و حفظ نکرده است . ( کافي , 1/228 ). و در حـديـث بـعـدي بـاز از طـريق جابر از حضرت امام محمد باقر (ع ) نقل مي کند : هيچ کس نمي تواند ادعا کند که جميع قرآن از ظاهرش و باطنش نزد اوست غير از اوصياء . همچنين نظير اين اخبار در تفسير عياشي , بصائرالدرجات , غيبة نعماني و تفسير او آمده است , و قـريب به تمامي آنها را علامه مجلسي در بحارالانوار , در مجلد 92 که مخصوص قرآن است , ذيل بابي به نام ما جاء في کيفية جمع قرآن گرد آورده است . ( نـيـز 16 فقره از نصوص اخبار تحريف از نظر شيعه را حجة الاسلام سيد علي حسيني ميلاني در کـتـاب الـتحقيق في نفي التحريف عن القرآن الشريف , ص 57 - 61 , با ذکر منابع انها نقل کرده است . ) پس از عصر متقدمان , و با اوجگيري نهضت اخباريه , مي بينيم که بسياري از آنان حتي بزرگاني چون حر عاملي و فيض کاشاني و علامه مجلسي نيز کلمات و تعابير دو پهلويي در اين باب دارند , يا به دوگونه , هم در اثبات و هم در نفي تحريف سخن گفته اند. اسـتـاد محمدهادي معرفة , قرآن پژوه معاصر بر آن است که اخباريه و مخصوصا پرچمدار شاخص آن سيد نعمت اللّه جزايري ( 1050 - 1112 ق ) بر اساس اخبار پراکنده و غرائب و شواذ و افسانه هاي اسـاطيرگونه , نغمه تحريف رااز نو زنده کرده است و کتابش الانوار النعمانية ( 1/97 , 98 , 277 ; 2/357 ) و نـيـز رسـالـه مـنـبع الحياة او منبع اصلي قول به تحريف است و محدث نوري , صاحب فـصـل الـخـطـاب ( که به تفصيل درباره اش سخن خواهيم گفت ) بر آن اعتماد کرده و جزايري پيشواي او در اين امر است . ( صيانت القرآن , ص 86 - 87 ). و هـم ايشان از قول جزايري در کتاب منبع الحياة نقل مي کند که اخبار مستفيضه و بلکه متواتره دلالت بر وقوع زياده و نقصان و تحريف در قرآن دارد. از جـمله از اميرالمؤمنين (ع ) روايت شده که چون از ايشان در باب تناسب بين دو جمله از گفته حـق تـعالي در آيه سوم سوره نساء يعني و ان خفتم الا تقسطوا في اليتامي و فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثني و ثلاث و رباع پرسيدند حضرت (ع ) فرمودند در اين فاصله , يعني در فاصله بين دو جمله اي که ربط معنايي آن آشکار نيست , بيش از يک سوم قرآن ساقط شده است . ( صيانة القرآن , ص 158 ).
محدث نوري و فصل الخطاب .
نقطه عطف مهم در تاريخ مساله تحريف , تاليف کتابي است مستقلا در اين زمينه يعني در ادعا و سـعـي در اثـبـات وقـوع تحريف در قرآن , به قلم يکي از بزرگترين محدثان شيعه در اوايل قرن چـهـاردهـم , ايـن محدث حاج ميرزا حسين بن مولي محمد تقي طبرسي ( 1254 - 1320 ق ) از شاگردان آيت اللّه ميرزا محمدحسن شيرازي است که دو تن از معروفترين شاگردان او يکي حاج شـيخ عباس قمي صاحب مفاتيح الجنان و سفينة البحار و ديگري آقابزرگ تهراني صاحب الذريعة است . بهترين شرح حال و آثار او را هم همين آقابزرگ تهراني , با استفاده از زندگينامه خودنوشت کوتاه او , نـوشته است که در مقدمه مهمترين کتاب او که آخرين مجموعه معتبر حديث شيعه اماميه به شمار مي آيد , يعني مستدرک الوسائل به طبع رسيده است . محدث نوري کتاب فصل الخطاب في تحريف کتاب رب الارباب را در سه مقدمه و دوازده فصل و يـک خـاتـمه تدوين کرده است و در فصول دوازده گانه دلايلي براي اثبات تحريف عرضه داشته است . آقـابزرگ تهراني در شرح حالي که نوشته است , از مکارم اخلاق و مراتب زهد و ورع و تعلق خاطر بـسيار محدث نوري به ائمه طاهرين (ع ) و تتبع عميق او در اخبار و آثار شيعه و اهل سنت حکايت دارد. تمسک او به اخبار در حد اعلي و بر وفق مشرب اخباريان است . چـنانکه عمرش را بر سر تهيه و تدوين مستدرکي بر وسائل الشيعه حر عاملي گذارده و به اذعان صاحبنظران به خوبي از عهده اين کار برآمده و کارش به عنوان آخرين مجموعه حديث , مخصوصا احاديث احکام شيعه , قبول عام و استقبال تام يافته است . مـحـققان برآنند که آنچه او را به نگارش اين کتاب واداشته , اين گمان بوده است که مخالفين , فضايل اهل بيت عليهم السلام و مثالب دشمنان ايشان را از قرآن انداخته اند. در واقع هم اين کتاب را در جواب يکي از علماي هند که از او پرسيده بوده چرا نام ائمه معصومين (ع ) در قرآن نيست , نگاشته است . ( صيانة القرآن , ص 167). شـاگـرد نـامـدار او آقـابـزرگ تـهـراني , تا حدودي جانبدارانه و توجيه گرانه , مي نويسد : در فـصل الخطاب ثابت کرده است که تحريف به زياده و تغيير و تبديل و نظاير آن که در کتبي غير از قـرآن رخ مـي دهـد , حتي به يک کلمه واحده هم رخ نداده , و ما جاي چنين کلمه اي را در قرآن نمي شناسيم . و بر آن است که در مورد آياتي جز آيات احکام , تنقيصي از سوي جامعان قرآن وارد شده , به نحوي که ما عين منقوص را که نزد اهلش محفوظ است , نمي شناسيم , ولي اجمالا از طريق اخباري که مـؤلـف مـفـصـلا در کتاب ياد کرده است , فقط به ثبوت نقص , علم اجمالي داريم ... ( الذريعة , 16/231 ) شيخ نوري در تاريخ 28 جمادي الثاني 1292 ق از نگارش اين کتاب فراغت يافته و کتاب براي نخست بار به چاپ سنگي در 12 شوال 1298 ق به طبع رسيده است . نسخه خطي اصل , يا بازنويس اصلاح شده اي از آن , در کتابخانه آقابزرگ تهراني در نجف محفوظ اسـت کـه نسخه عکسي ( زيراکسي ) آن در اختيار راقم اين سطور و جزو منابع نگارش اين مقاله بوده است . نـگارش و انتشار فصل الخطاب , در حوزه هاي علميه شيعه مخصوصا در نجف و سامرا و به فاصله کـمـي در شـبـه قاره هند و ساير بلاد اسلامي و شيعي موج عظيمي از مخالفت و اعتراض علماي شيعه , نيز اهل سنت را برانگيخته است . ( نيز ـ صيانة القرآن , ص 89 - 90 ). نخستين و مهمترين ردي که بر او نوشته اند کتاب کاشف الارتياب في عدم تحريف الکتاب , نوشته يـکـي از معاصران محدث نوري يعني شيخ محمود بن ابي القاسم مشهور به معرب طهراني ( م 1323 ؟
ق ) اسـت کـه در 17 جـمـادي الثاني 1302 ق از نگارش آن فراغت يافته و کتابي است در حـدود 300 صـفـحه ( همچند خود فصل الخطاب ) و سرشار از استدلالهاي متين و براهين قاطع است . چنانکه محدث نوري را مجبور به بازگشت از بعضي آراء خود و عقب نشيني کلي کرده است . محدث نوري هم به نوبه خود بر اين کتاب , ردي ( به فارسي ) نوشته است , که با بعضي از چاپهاي فـصـل الخطاب همراه است , و از خوانندگان فصل الخطاب درخواست کرده است که اين رديه يا جوابيه اش را که در حکم متمم فصل الخطاب است حتما مطالعه کنند. نـخـسـتـين اشکالي که مؤلف کشف الارتياب بر نوري مي گيرد اين است که اگر قائل به تحريف باشيم يهوديان ما را شماتت خواهند کرد که در عدم اعتبار بين کتاب ما و کتاب شما فرقي نيست . نوري جواب مي دهد که اين مغالطه لفظي است . زيرا مراد او از تغيير و تبديل صرفا نقص بعضي از وحي منزل است و آنهم در غير آيات احکام , ولي در مـورد افـزايـش , اجـماع محصل بين جميع فرقه هاي مسلمانان هست بر اينکه حتي به اندازه کوتاهترين آيه يا حتي يک کلمه , بر قرآن افزوده نشده است . ( براي تفصيل ـ الذريعة , 10/220 - 221 ; صيانة القرآن , ص 90 ). آقـابـزرگ تـهـرانـي مـي نـويـسـد : و شفاها از او چنين شنيدم که مي گفت من در اين کتاب [ فصل الخطاب ] نوشته ام که قرآن موجود بين الدفتين , همچنان به صورت اوليه اي که داشته و از آغاز جمع آن در عصر عثمان بوده , باقي و محفوظ مانده است ; و هيچ گونه تغيير و تبديلي که در ساير کتب آسماني وارد شده , در آن وارد نشده است . لـذا سزاوار بود که نام کتابم را فصل الخطاب في عدم تحريف الکتاب بگذارم ; و نام گذاشتنش به اين اسم که مردم بر خلاف مراد من حملش مي کنند , خطايي در نامگذاري بوده است . ولي مراد من آن نيست که مردم تلقي و تصور کرده اند , بلکه مراد من اسقاط بعضي از وحي منزل الـهـي اسـت و اگر مي خواهيد نام آن را بگذاريد القول الفاصل في اسقاط بعض وحي النازل ... ( الذريعة , 16/231 - 232 ). اسـتـاد مـرتـضـي عسکري از قول يکي از دوستانش که از علماي هند است , نقل کرده است که دويست کتاب به زبانهاي مختلف فقط در هند عليه نظريه شيعه در تحريف قرآن , چاپ کرده اند. ( تحريف ناپذيري قرآن , کيهان انديشه , ويژه قرآن , شماره 28 , 1368 ش , ص 46 ). گـفـتـنـي اسـت کـه خـلاصه اي از فصل الخطاب به انگليسي ترجمه شده که نسخه اي از آن در کتابخانه ملي ايران محفوظ است . بيشتر کتابهايي که در رد قول به تحريف قرآن نوشته شده يا مستقيما و تماما در رد فصل الخطاب نوري است . مـانـنـد هـمـان کـشف الارتياب که ياد شده ; يا حفظ الکتاب عن شبهة القول بالتحريف , اثر سيد محمدحسين شهرستاني ( م 1315 ق ). يا فصل و فصلهايي به رد فصل الخطاب اختصاص داده اند. از جمله مرحوم محمدجواد بلاغي در مقدمه تفسير آلاءالرحمن , و مرحوم آيت اللّه خويي ( م 1412 ق ) در کـتـاب الـبـيـان کـه در اصـل تفسير سوره فاتحه است و مباحث قرآن پژوهي پرباري نيز دربردارد , دو فصل تحت عنوان صيانة القرآن من التحريف و فکرة عن جمع القرآن مستقلا به طـرح مـسـاله تحريف و رد آن به دلايل متقن و نيز پاسخ به اهم شبهات محدث نوري ( بدون نام بردن از او ) اختصاص داده است . مرحوم آيت اللّه ابوالحسن شعراني ( م 1353 ش ) نيز تعليقاتي در رد فصل الخطاب دارد که آيت اللّه حـسـن زاده آملي , در ذيل مقاله پرباري که تحت عنوان فصل الخطاب في عدم تحريف الکتاب نوشته است , آن را بتمامه از خط استادش مرحوم شعراني , نقل کرده است . سه تن از قرآن پژوهان معاصر نيز که هر يک کتابي مفرد و مستقل در نفي تحريف قرآن نوشته اند ( استاد محمدهادي معرفة در صيانة القرآن من التحريف ; استاد سيد جعفر مرتضي عاملي در حقائق هـامـة حـول القرآن الکريم ; استاد رسول جعفريان را اکذوبة تحريف القرآن ) هر يک فصلي شامل خـلاصـه فـصـول دوازده گـانـه و اسـتـدلالـهـاي اسـاسـي و مستندات اصلي محدث نوري در فصل الخطاب , همراه با رد روشن و کوتاهي آورده اند. در ايـنـجـا شبهات يا دلايل قائلان به تحريف را عمدتا بر مبناي کتاب فصل الخطاب محدث نوري طرح مي کنيم و پاسخ کوتاهي نيز در جواب هر يک از آنها مي آوريم . از دلايل دوازده گانه محدث نوري در اين کتاب , دو دليل از طريق شيعه و منابع شيعه نقل شده و بقيه از منابع اهل سنت است . جـالـب توجه است که محدث نوري و همفکران او از کل گنجينه احاديث اهل سنت , فقط همين احـاديث آحاد و ضعاف را قبول دارند که نهايتا خود حديث شناسان و علماي اهل سنت و مخصوصا قرآن شناسان کوچکترين اعتباري براي آنها يا در حاکي بودن آنها از تحريف قرآن قائل نيستند. 1 ) مـحـدث نـوري بـه روايات اهل سنت و معدودي از احاديث شيعه استناد کرده اند که قائلند به اينکه هر آنچه در امتهاي پيشين رخ داده , طابق النعل بالنعل در امت اسلام نيز رخ خواهد داد و از جمله اين رويدادها يکي هم تحريف کتاب آسماني است . آيـت اللّه خـويـي ايـن شـبهه را چنين پاسخ مي دهد که اولا ) اخباري که به آنها اشاره شده , اخبار آحاداند و افاده علم و ايجاب عمل نمي کنند. و ادعاي تواتر آنها گزاف است . چـرا که هيچ چيز از آنها در کتب اربعه شيعه روايت نشده است ,و لذا ملازمه اي بين وقوع تحريف در تورات و وقوعش در قرآن نيست . ثانيا ) اگر اين دليل درست باشد بايد دال بر وقوع زيادت در قرآن باشد. چنانکه تحريف تورات و انجيل هم به زيادت بوده است و بطلان اين امر واضح است . ثـالـثـا ) بـسـيـاري از وقـايعي که در امم سابقه رخ داده نظيرش در امت اسلام رخ نداده , نظير گـوسـالـه پـرسـتـي و سـرگـردانـي چهل ساله بني اسرائيل در بيابان و غرق فرعون و يارانش و فـرمانروايي سليمان (ع ) بر جن و انس , و رفع عيسي (ع ) به آسمان و درگذشت هارون که وصي موسي (ع ) بود قبل از موسي (ع ) , و ولادت عيسي (ع ) بدون پدر. رابعا ) اگر هم فرضا تواتر اين روايات و صحت دلالت آنها را بپذيريم , شايد مراد اين باشد که زياده و نقصان در آينده رخ مي دهد. چنانکه از روايت بخاري برمي آيد که زمان آن را تا دامنه قيامت مي داند. پس نمي توان با اين روايات به وقوع تحريف در صدر اسلام و زمان خلفا استشهاد کرد. ( البيان , ص 239 - 241 ). استاد سيد جعفر مرتضي عاملي بر اين دلايل اين نکته را هم مي افزايد که از دلايل وجوب مصونيت قرآن از تحريف اين است که قرآن معجزه جاودانه است [ و پديده ادبي و هنري است که در آن لفظ و عـيـن الفاظ و تعابير و تماميت متن آن کمال اهميت را دارد ] پس , قرآن بعد از اثبات دو صفت معجزه بودن و جاودانه بودن , لا محاله بايد محفوظ از تحريف مانده باشد , تا اعجازش برقرار بماند . ولـي کتب آسماني پيشين اصولا معجزه انبيا نبوده است , تا چه رسد که معجزه جاودانه باشد , لذا تکفل حفظ آن بر خداوند واجب نبوده است . ( حقائق هامة , ص 395 ). 2 ) محدث نوري به روايات اهل سنت درباره جمع قرآن استناد کرده و گفته است که جمع آن بر مـحور شهادت دو شاهد بوده است که اين مساله حاکي از عدم تواتر نقل قرآن است , و لذا امکان و احتمال تحريف در آن راه دارد. در پـاسـخ بايد گفت که قرآن در زمان خود رسول اکرم (ص ) و به اشراف و اهتمام اکيد ايشان به دسـت کـاتبان وحي نوشته شده بود و فقط مدون و مجموع بين الدفتين نبوده است که شرح اين مـسـالـه خـواهـد آمد , و جمع زمان ابوبکر يک سال پس از وفات پيامبر (ص ) و جمع نهايي زمان عـثـمان ( در حدود 17- 18 سال پس از وفات پيامبر - ص - ) در واقع جمع دوباره و مکرر و براي احـتياط بوده است و زيد و ياران او که گروه تهيه و تدوين مصحف امام بودند بر حافظه صدها حافظ قرآن و چندين و چند مصحف نوشته شده کامل ولي غير مدون بين الدفتين , متکي بودند , لذا نيازي به شهادت دو شاهد براي هر آيه نبود. از آن گـذشـتـه مـسـاله شهادت شاهدين هم به فرض صحت به اين سادگيها نبوده است , و به گـفـته ابن حجر ( الاتقان , 1/205 ) مراد از دو شاهد يکي کتابت و ديگري حفظ بود , نه دو شاهد عادي از کساني که نه حافظ تمامي و نه کاتب قرآن بوده باشند. يـعـنـي شـهـادت ايـن دو گونه شاهد براي رعايت کمال احتياط بوده است ; و اين شهادت مؤيد مصاحف مکتوب غير مدون و حفظ حافظان بوده است . و در مـورد نـادري که زيد شهادت يک نفره خزيمة بن ثابت انصاري را براي اثبات آيه پاياني سوره توبه پذيرفت نه فقط به دليل ذوالشهادتين بودن اين مرد بوده , بلکه به خاطر آن بوده است که اين شـهـادت بـا حـفظ حافظان و کتابت کاتبان موافق بوده است ; و بر عکس شهادت يکنفره عمر را درباره افزودن آيه ادعايي رجم به قرآن , از آن جهت رد کرد که مؤيدي از حفظ و کتابت ديگران و خود زيد نداشته است . سخاوي در جمال القراء مي گويد مراد اين است که دو تن شهادت مي دادند که صحيفه مکتوبه در محضر پيغمبر (ص ) نوشته شده يا شهادت مي دادند که از وجوه منزل قرآن است . ( قانون تفسير , ص 147 - 148 که عمدتا منقول از اتقان سيوطي است ). سـيـوطي پس از نقل انواع معاني محتمل براي شهادت شاهدين مي گويد : يا شايد مراد اين بوده اسـت کـه شاهدين شهادت مي داده اند که هر آيه اي جزو آياتي بوده است که در سال وفات پيامبر (ص ) از سـوي جـبـرئيـل بـر ايشان مجددا عرضه شد ( الاتقان , تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم , 1/206 ) 3 ) مـحـدث نـوري در فصل سوم به روايات اهل سنت درباره آياتي که ادعاي نسخ تلاوت آنها شده است , استناد کرده است , و مساله نسخ ‌التلاوه را رد کرده است , ولي اين روايات را دال بر تحريف قرآن گرفته است . پاسخش اين است که ما در مساله بي اعتبار بودن و واهي بودن نسخ التلاوه ( شرحش خواهد آمد ) بـا او مـوافـقـيم و امثله اي که ياد کرده است يا دعا بوده است يا کلام تفسيري پيامبر (ص ) يا کلام بعضي از صحابه يا اخبار آحاد و جعلي است . به اين مساله در طي اين مقاله بازخواهيم گشت . 4 ) مـحـدث نـوري دلـيـل چهارم خود را چنين بيان مي کند : اميرالمؤمنين عليه السلام قرآن مخصوص داشته که بعد از وفات رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله , براي خود جمع کرده بود و آن را بر قوم عرضه داشت , ولي از آن روي برتافتند. لذا [ حضرت ] آن را از ديدگان آنان پنهان داشتند و اين مصحف نزد حضرت عليه السلام باقي بود , و امامي بعد از امام پيشين , آن را همانند ساير خصايص امامت و خزائن نبوت به ارث مي برد ; و آن نزد حضرت , حجة , عجل اللّه فرجه , است و بعد از ظهورش آن را بر مردم ظاهر خواهد کرد و آنان را به قرائت آن دستور خواهد داد ; و آن مخالف اين قرآن بوده هم از حيث تاليف و ترتيب سوره ها و آيـات و هـم از حيث کلمات و از جهت زياده و نقصان ... ( فصل الخطاب , نسخه عکسي از نسخه محفوظ در کتابخانه آقابزرگ تهراني در نجف , ص 76 ). آيت اللّه خويي در پاسخ اين شبهه مي نويسد : چنين مصحفي موجود بوده است و اضافاتي نسبت به قرآن موجود [ مصحف عثماني ] داشته است , اما دليلي در دست نيست که نشان بدهد آن زيادات جزو قرآن بوده است . واقعيت آن است که اين زيادات تفسيري بوده است . ( البيان , ص 241 - 242 ). 5 ) محدث نوري در دليل پنجم از مصحف عبداللّه بن مسعود که مخالف مصحف موجود [ عثماني ] بوده است سخن مي گويد. ( فصل الخطاب , ص 86 به بعد ). مـحققان و قرآن پژوهان در اينکه عبداللّه بن مسعود , صحابي و قرآن شناس بزرگ و حافظ قرآن , نسخه اي از قرآن براي خويش نوشته بوده است , همسخن اند. او يـکـي از نـخستين کساني بوده است که از اختلاف قراآت شهرهاي مختلف اسلامي نگران بوده اسـت و آن را سر منشا فساد مي دانسته است و همو بوده است که به عثمان اشارتي براي توحيد مصاحف کرده است . ولـي وقـتـي که عثمان اين امر را جدي گرفت , و ساير مصاحف و نوشته هاي پراکنده را به آب و سرکه جوشانيده يا سوزانيد , ابن مسعود تکان خورد و گفت منظور او تا اين حد نبوده است , و لذا تـا مـدتـها از دادن مصحف خاص خود براي آنکه محوش کنند ابا مي کرد و حتي کار به مشاجره و شکستن دنده هاي او کشيده بود. يک انگيزه عمده اصرار ابن مسعود براي حفظ مصحف خود و نيز انتقادهايي که از مصحف عثماني مي کرد اين امر بود که از گماشته شدن زيد بن ثابت - که جوان ترين حافظان و جامعان قرآن بود - بـه سرپرستي تهيه و تدوين مصحف امام , ناراضي بود و خود را - شايد هم به حق - براي اين کار سزاوارتر از او مي دانست . ( المصاحف , سجستاني ( م 316 ق ) , ص 14 - 15 ; تاريخ قرآن , راميار , ص 356 ). تـفـاوت اصـلـي مصحف ابن مسعود با ديگر مصحف ها در اين بود که سوره فاتحه و معوذتين ( دو سوره آخر قرآن ) را در برنداشت و او آنها را دعا مي انگاشت . تفاوتهاي ديگر اختلافات لهجه اي يا مترادفات و به اصطلاح اختلاف قراآت بود. ( بـراي فهرست نسبتا کاملي از آنها المصاحف , سجستاني , ص 45 - 73 ) و ديگر زوايد تفسيري ( همانند مصحف علي - ع - ). در مـيـان هـمه مصاحف علي (ع ) و ابن مسعود , نهايتا در عصر عثمان و به فرمان او از بين نرفته است . مـصـحـف ابـن مسعود بعد از رواج مصحف امام ( عثماني ) تا حدي مورد توجه مردم و قراء و ائمه قرائت بوده است . و بـه نوشته مرحوم راميار در سال 398 ق فتنه اي بر سر همين مصحف ( يا بازنويسي از آن ) ميان شـيـعـه و اهـل سـنـت , در زمان شيخ مفيد در بغداد درمي گيرد و سرانجام محکمه اي تشکيل مي شود و حکم به امحاي آن مصحف مي دهد. هـمـو مي نويسد : با اينکه او هميشه ادعا مي کرد که همه چيز را درباره قرآن مي داند , او مي داند که هر آيه کي و کجا نازل شده , اما چيزي از او درباره ترتيب نزول آيات نقل نکرده اند. ترتيبي هم که از مصحف او گفته اند چيز مهمي و فرق چنداني با مصحف عثماني نداشت . ( تاريخ قرآن , راميار , ص 362 ). در اين اثر , ترتيب مصحف او نيز از منابع کهن از جمله الفهرست نقل شده است . ) مشهور است که سرانجام عبداللّه بن مسعود با هيات تهيه و تدوين مصحف عثماني و نيز مصحف آنان آشتي کرد و رضاي خود را اظهار داشت . ( المصاحف , سجستاني , ص 18 ; قانون تفسير , ص 155 - 156 ). 6 ) مـحدث نوري در دليل ششم , مانند دو دليل پيشين که به مصحفهاي مستقل تمسک مي کرد به وجود مصحف ابي بن کعب و تفاوت آن با مصحف موجود ( عثماني ) استناد مي کند. ابـي بـن کـعـب ملقب به سيدالقراء , مانند عبداللّه بن مسعود و عبداللّه بن عباس از کبار صحابه و قرآن شناسان بزرگ بوده است . الفهرست ترتيب سوره ها در مصحف او را ياد کرده است ( ص 30 ). تـفاوت مهم مصحف او با مصحف عثماني اين بوده است که دو سوره اضافي به نامهاي خلع و حفد دربرداشته است . ايـن امر بر خلاف آرزو و انتظار محدث نوري نه فقط باعث اعتبار مصحف او نمي شود , بلکه چون هم با مصحف عثماني و هم مصاحف معتبر ديگر چون مصحف حضرت علي (ع ) و مصحف عبداللّه بن مسعود , اختلاف داشته , لذا اعتبار قابل استنادي ندارد. ( بـراي تـفـصـيـل درباره ابي بن کعب و مصحف او ـ المصاحف , سجستاني , ص 53 ; تاريخ قرآن راميار , ص 340 - 353 که متن سوره هاي ادعايي خلع و حفد را هم دربردارد ). 7 ) مـحـدث نـوري در دلـيـل هـفتم مي نويسد : چون ابن عفان [ عثمان ] بر امت استيلا يافت , مصاحف متفرقه را جمع کرد و از آنها به ياري زيد بن ثابت و کتابت و قرائت او و خودش , نسخه اي فـراهم کرد و آن را امام ناميد , و ساير مصاحف را سوزانيد يا پاره کرد , و اين کار را از آن روي کرد کـه بـاقـي مـانـده اي را کـه در دسـت مـردم مـانده بود و از آن غافل شده بود , از بين ببرد ... ( فصل الخطاب , ص 99 ).
جمع قرآن و مصحف عثماني .
در پاسخ بايد گفت همه قرآن پژوهان اعم از اهل سنت و شيعه در دو نکته اتفاق نظر دارند.
الـف ) اينکه قرآن در عهد پيامبر (ص ) و با اهتمام و اشراف همه جانبه ايشان به دست کاتبان وحي که تعداد آنان را تا بيش از چهل نفر هم گفته اند , کتابت شده بود. بزرگاني همچون حضرت علي (ع ) و زيد بن ثابت و ابي بن کعب و عبداللّه بن مسعود و عبداللّه بن عباس براي خود نسخه اي از تمامت وحي قرآني نوشته بودند. منتهي اين کتابت بر کاغذ نبود بلکه با نوشت افزارهاي ابتدايي و بر ليف خرما و پوست تنه نخل و سنگهاي صاف و صيقلي و نازک , و استخوانهاي پهن کتف حيوانات و رقعه هاي پوستي و نظاير آن بوده است و اعتماد فراواني هم بر حفظ حافظان بيشمار داشته اند. ( درباره جمع و کتابت تمامت قرآن در زمان پيامبر (ص ) ـ الاتقان , 1/202 به بعد ; مناهل العرفان , زرقاني , 1/255 - 256 , البيان , آيت اللّه خويي , 255 - 278 ; حقائق هامة حول القرآن الکريم , سيد جعفر مرتضي عاملي , 63 - 104 و اغلب تاريخهاي قرآن ). ب ) يک سال پس از درگذشت پيامبر (ص ) و با کشته شدن عده کثيري از حافظان و قراء قرآن در نـبـرد يـمـامـه که ابوبکر مسيلمه کذاب - پيامبر دروغين - و يارانش را سرکوب کرد , به نظارت مـسـتـقـيم خود ابوبکر و پيگيري و مشاوره عمر و مباشرت زيد بن ثابت يک نسخه کامل از قرآن نوشته شده و حتي به صورت مجموع بين الدفتين درآمده بود. اين نسخه پس از درگذشت ابوبکر و عمر نزد حفصه دختر عمر به ارث يا وديعه مانده بود و عثمان آن را براي توحيد مصاحف و تدوين نسخه نهايي موسوم به مصحف امام , از او امانت گرفت و آن و مصاحف ديگر از جمله مصحف خود زيد و نوشته هاي کامل اما پراکنده را مبناي کار کرد و با دقت بـي نظيري به همت و سرپرستي زيد بن ثابت و هيات همکار او , و در زير نظر و انتقاد آزادانه کبار صحابه از مجموع آنها و نيز با توجه به حفظ حافظان و شهادت شاهدان - که شرحش گذشت - آن نسخه نهايي را فراهم کرد. پس کار عثمان بيشتر توحيد نص و تکيه بر يک قرائت , يا دو يا چند تا آنجا که کتابت کلمه اي بدون نقطه , احتمال چند قرائت را مي داد , و اعتماد بر لهجه قريش , به هنگام اختلاف تلفظها و قراآت , بوده است و کار او با آنکه اساسي بود , تاسيسي نبود. يعني چنانکه اشاره شد قرآن پيش از آن هم در زمان حيات پيامبر (ص ) , و هم در عهد ابوبکر جمع و بازنويس شده بود. لذا کار عثمان و اعتبارش دربردارنده اعتبار کار عصر نبوي و عصر ابوبکر در جمع قرآن هم هست . و اگر خود حضرت رسول (ص ) اهتمام به جمع و تدوين نهايي قرآن نکردند از آن بود که به گفته هـمه قرآن پژوهان اهل سنت و شيعه , هنوز باب وحي باز بود و همواره احتمال آمدن آيه اي که در ضـمـن وحي به آن حضرت (ص ) گفته مي شده آن را در کجا و کدام سوره و بين کدام آيات قرار دهـد , مي رفت و در واقع هم وحي قرآني در طي مدت 23 سال , تا اندک زماني پيش از وفات آن حضرت (ص ) جريان داشت . لذا پيامبر (ص ) ماذون و مايل به جمع نهايي نبوده اند. و در فـرهنگي چون فرهنگ صدر اسلام که آنهمه شفاهي و فاقد رسم و سنت کتابت بود , و تعداد باسواداني که خواندن و نوشتن بدانند در کل آن جامعه به يکصد نفر نمي رسيد , اين اهتمام عظيم بـه شـان قـرآن و حـفـظ کـتـابت و جمع و تدوين آن جزو شگفتيهاي تمدن و فرهنگ بشري و از افتخارات اسلام است . از مصحف امام شش يا هفت نسخه تکثير شد که همه ارزش واحد داشت . يـکـي را در مـکـه و يکي را در مدينه نگه داشتند و باقي را به کوفه و بصره و شام و يمن و بحرين فرستادند ( الاتقان , 1/211 ). استاد سيد علي کمالي دزفولي قرآن پژوه معاصر مميزات دهگانه اي براي جمع عثماني ياد مي کند . از جمله اينکه : الف ) [ عثمان دستور داده بود ] هر کس هر چه را از پيغمبر (ص ) شنيده بياورد , تـا هـمـه در ايـن کـار شـريک باشند و از اين جمع چيزي غائب نماند , تا هيچ کس در ذخيره اين مصحف شک نياورد و همه بدانند که آشکارا در مرآي و مسمع صحابيان بزرگ , انجام يافته است . ب ) اعتماد بر عمل گروه اول در جمع بکري [ ابوبکري ]. ج ) هر جا براي رفع اختلاف از مسموعات , چاره نشد لغت و لهجه قريش را انتخاب کنند. د ) بـراي جـلـوگـيـري از شـبهه و تطرق فساد موارد زير را نمي نوشتند : منسوخ التلاوه ها ( که عـنـوانـي مخترع است ) , آنچه در عرضه اخير بر [ پيامبر - ص - ] نبود , آنچه قرائتش ثابت نبود , قراآت شاذ , قراآت آحاد , و الحاقات تفسيري . ه ) ترتيب آيات هر سوره بر طبق توقيف مستند پيغمبر (ص ) در عرضه اخير بوده است . ( قانون تفسير ص 152 - 153 ). جـمـع عـثماني از همان آغاز و پس از فروکش کردن مخالفتهاي عاطفي و احساساتي و حميتي , مـورد قبول بزرگان صحابه و در راس آنان حضرت اميرالمؤمنين (ع ) قرار گرفته است و روايات متعددي به تعابير مختلف از حضرت (ع ) در تاييد عملکرد عثمان و حاصل کار هيات منصوب او در تدوين مصحف امام , نقل شده است . سـيوطي در اتقان مي نويسد : و ابن ابي داود به سند صحيح از سويد بن غفلة نقل کرده است که گفت , علي گفته است : در حق عثمان جز خير چيزي مگوييد. سوگند به خدا آنچه در امر مصاحف کرد جز با شرکت و نظارت بزرگان ما [ ملا منا ] نبود. و فـرمـود دربـاره ايـن قـرائت چـه مي گوييد ؟
به من رسيده است که بعضي از آنان [ مخالفان و منتقدان ] مي گويند قرائت من بهتر از قرائت توست , و اين امر نزديک به کفر است . گفتيم پس نظر شما چيست ؟
فرمود به نظر من [ کار درست همين است که ] مردم را بر مصحف واحد گردآورد تا نه تفرقه و نه اختلافي باقي بماند. گفتيم حق با شماست . ( الاتقان , 1/210 ; همچنين فتح الباري , ابن حجر , 9/15 ). هـمـچـنـيـن ابوعمر عثمان بن سعيد داني ( م 444 ق ) قرآن شناس بزرگ , صاحب التيسير في القراآت السبع , و المقنع در کتاب اخير با سلسله رواتش از علي بن ابي طالب (ع ) نقل مي کند که فرمود : اگر من سرپرست [ تهيه و تدوين مصحف واحد رسمي ] مي شدم در مورد مصاحف همان کاري را که مي کردم که عثمان کرد. ( المقنع ,تحقيق محمد احمد دهمان , ص 8. همچنين الاتقان , 1/211 - ترجمه الاتقان , 1/209 ). اگر هم در صحت صدور اين روايات ترديد کنند , عملکرد و سيره اميرالمؤمنين علي (ع ) حاکي از ايـن اسـت کـه عمل عثمان را تاييد يا دست کم تقرير ( سکوت ناشي از رضا و قبول ) کرده است ( شرح اين مساله خواهد آمد ). مـرحـوم آيـت اللّه خـويي در تاييد عملکرد عثمان مي نويسد : اينکه عثمان مسلمانان را بر قرائت واحـدي گـرد آورد , يـعـنـي قـرائتـي که بين مسلمانان رايج بود و آن را به تواتر از پيامبر (ص ) فراگرفته بودند , و قراآت ديگر را که مبتني بر احاديث نزول قرآن بر سبعة احرف بود ( که درباره بـطـلان آن پـيـشـتـر در هـمين کتاب سخن گفته ايم ) منع کرد , اين عمل عثمان را احدي از مـسـلمانان بر او انتقاد نکرده است ; چرا که اختلاف در قرائت به اختلاف مسلمانان و پراکندگي صـفوفشان و بر باد رفتن وحدت کلمه شان بلکه تکفير بعضي از بعضي مي انجاميد و رواياتي را نيز نقل کرديم که حاکي از نهي پيامبر (ص ) از اختلاف در قرآن بود. ولـي کاري که بر او انتقاد مي کنند اين است که بقيه مصاحف را سوزانيد و به اهالي شهرهاي ديگر هم امر کرد که مصاحفشان را بسوزانند. مسلمانان بر اين کار او اعتراض کردند. حتي او را حراق المصاحف ( سوزاننده مصحفها ) ناميدند . ( البيان , ص 277 ).
استاد سيد علي کمالي دزفولي مي نويسد : آيا در تهيه مصاحف نمونه ( امام ) در هفده سال بعد از وفات پيغمبر اکرم ( يعني در سال 28 هجري ) با حضور هزاران نفر از صحابه که خود پيغمبر (ص ) را ديـده بـودنـد و قـرآن را از او شنيده و ناظر بر امر و تصويب کننده آن بودند - که عدم اعتراض اميرالمؤمنين دليل آن است - مي توان خدشه اي وارد ساخت ؟
هرگز. آيـا وعده خداوند به حفظ قرآن ( سوره حجر , آيه 9 ; سوره فصلت , آيات 41 و 42 ) در مورد حفظ همين قرآن با ماده و هيات آن نيست ؟
جز اين نمي تواند باشد. آيـا تـصويب ائمه ما ـ سلام اللّه عليهم اجمعين ـ و تقرير ايشان دليل قاطع قرآن بودن همين قرآن نيست ؟
البته که هست . ( قانون تفسير , ص 238 ). درباره سوزاندن آيات و سوره هاي پراکنده و مصاحف غيررسمي و متفرقه , بايد گفت که بعضي از مـنـابع به عثمان نسبت جوشاندن آن نوشته ها را در ديگ با مخلوطي از آب و سرکه مي دهند , و بعضي خرق ( پاره کردن و از بين بردن ) و بعضي دفن , و بعضي سوزاندن . سوزاندن را نبايد عملي خلاف شرع يا متضمن هتک حرمت دانست . زيـرا آتـش در فـقه اسلامي طاهر و مطهر است , و نيت عثمان هم نيت سوء يا حاکي از اسائه ادب نبوده است . لذا سوزاندن با به آب شستن فرق اساسي ندارد. همچنين تفاوت رسمها و فرهنگها را نيز نبايد از نظر دور داشت . قرآن نيز پس از قرآن شدن , لازم الاحترام و مقدس است . پيش از قرآن شدن اين حکم را نداشته است . حـتـي امـروز هـم قرآنهاي کهنه و فرسوده و زايد که به کار قرائت نمي آيد , با احترام و به يکي از همين شيوه ها از بين برده مي شود. امـا اينکه بعضي مي گويند بايد اين نوشته هاي پراکنده را که بر روي پوست و سنگ و ليف خرما و غـيـره بـوده نگهداري مي کرد , فکر جديد و امروزه پسند است که موزه داري و سندداري و حفظ اشياء عتيقه مطلوب و ممکن است . اگر عثمان چنين کاري مي کرد غرض خود را در نفي اختلاف , نقض کرده بود. تـازه در جايي که خود مصاحف عثمان شش يا هفتگانه , با آنهمه دقت و اهتمام در نگهداري آنها , غـالـبـا و بلکه تمامي از بين رفته است , يا لااقل از سرنوشت آنها اطلاعي در دست نيست , چگونه مـمـکـن بـود آن استخوانها و سنگها و پوستهاي ريخته و پاشيده پراکنده محفوظ باقي بماند تا آيا مورد استفاده محققان امروز و آينده قرار گيرد يا نه . 8 ) محدث نوري دليل هشتمش را وجود روايات و به قول خودش اخبار کثيره اي از مخالفان [ يعني اهل سنت ] که دلالت صريح بر وقوع تغيير و نقصان در مصحف موجود دارد , ياد مي کند. آيـت اللّه خويي و حجة الاسلام ميلاني و ساير قرآن پژوهان شيعه برآنند که آري احاديث نقص قرآن در ميان اهل سنت بسيار است . بسي بيشتر از آنچه در ميان احاديث شيعه هست . و اهـل سنت براي آنکه نه قائل به تحريف (تنقيص ) قرآن و نه بي اعتباري کتب معتبر حديثشان از جمله صحيحين شوند , قائل به پديده اي به نام نسخ ‌التلاوة يا منسوخ ‌التلاوة شده اند. يـعـنـي آيات و عباراتي را جزو وحي اوليه مي دانند که سپس تلاوت آنها منسوخ شده و حکمش يا منتفي شده يا برقرار مانده است . از ايـن دست بسيار آيه ها , حتي سوره هاي ساختگي در بعضي متون حديث اهل سنت و از آنجا در کتب قرآن پژوهي و علوم قرآني نقل شده است , که نمونه مشهور آن آيه رجم است که در مجاميع مـعـتـبـر حـديـث اهل سنت از جمله صحيحن و موطا و مسند احمد و غيره , با عبارات کمابيش مـختلف نقل شده است و يک روايت از نص آن چنين است : الشيخ و الشيخة اذا زنيا فارجموهما البتة و در بعضي اين عبارت را هم اضافه دارد : نکالا بما قضيا من اللذة که عمر گفته است ما اين آيه را در عهد رسول اللّه (ص ) مي خوانديم , سپس به دليلي نامعلوم فراموش و متروک شد. و چـون هـيچ کس جز خود او حافظ و شاهد بر آيه بودن آن نبود , لذا زيد و هيات او , آن را از عمر نپذيرفتند. ( بـراي تـفصيل درباره اين آيه ـ الاتقان , 2/86 آلاءالرحمن , محمد جواد بلاغي , ص 21 ـ 23 الـتحقيق في نفي التحريف , ص 146 ـ 150 ; صيانة القرآن , ص 125 , که در همه آنها منابع اصلي اهل سنت را ياد کرده اند ). بـعضي از سوره ها و آيه ها ي ديگري که در بعضي از مجموعه هاي حديث اهل سنت به عنوان جـزئي از قـرآن و يـا از مقوله نسخ التلاوة ياد شده عبارتند از : آيه جهاد ( صيانة القرآن , ص 127 ; التحقيق , ص 155 ) ; آيه شهادة ( التحقيق , ص 157 ـ 158 ) ; آيه فراش ( صيانة القرآن , ص 127 ) آيـه حـمـيـة ( الـتحقيق , ص 160 ـ 161 ) آيه حنيفية ( آلاءالرحمن , ص 19 ـ 20 ) آيه يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليک که گفته اند به دنبال آن في علي يا ان عليا مولي المؤمنين اضافه داشته است . ( الـتـحـقـيـق , ص 164 ـ 165 ) , آيه لو کان لابن آدم واديان ... ( التحقيق , ص 152 ـ 153 ) همچنين سوره خلع و حفد ( صيانة القرآن , ص 136 ; آلاءالرحمن , ص 23 ; التحقيق , ص 24 ـ 25 ) کـه منبع اصلي آن دبستان المذاهب است ( تحقيق رحيم رضازاده ملک , 1/246 ـ 247 ) [ اغلب آيـه ها و سوره هايي که ياد کرديم در کتاب حقائق هامة حول القرآن الکريم , ص 345 به بعد با ذکر اسناد و منابع آنها آمده است . ] استاد محمد هادي معرفة در اين باره مي نويسد : اين احاديث نه وزني دارد , نه اعتباري . چه از نظر سند , چه از نظر مدلول . چرا که مخالف صريح قرآن و اعتقاد و ضروريات جمهور مسلمانان است . ( صيانة القرآن , ص 173 ). ديگر اينکه احاديث ضعيف و مجعول در همه مجاميع حديث اهل سنت و شيعه راه يافته است . پـاسخ مشروحتر به اين شبهه يا دليل در ضمن پاسخ به دلايل يازدهم و دوازدهم محدث نوري در همين مقاله خواهد آمد. 9 ) مـحدث نوري در دليل نهمش مي گويد که اسامي اوصياي خاتم النبيين و دخت گراميش صـديقه طاهره عليهم السلام و بعضي شمايل و صفات آنان در همه کتب آسماني آمده است , پس بايد در قرآن هم آمده باشد. اين دليل يا ادعا چنان واهي و بي اساس است که نياز به رد ندارد. محدث نوري ابتدا بايد به اصطلاح سقف را بزند تا سپس بر آن نقاشي کند. از کـجـا ثـابـت شده است که نام چهارده معصوم (ع ) در کتب آسماني پيشين آمده است ؟
پاسخ شيخ نوري اين است که اين کتابها هم تحريف شده است و در اصل آنها نام اين بزرگواران موجود بوده است . با اين حساب , اين ديگر دليل نيست بلکه صرف ادعاست . آيـت اللّه خـويـي در پاسخ به اين ادعا مي نويسد : ( و از حقايقي که نشان مي دهد نام اميرالمؤمنين علي (ع ) صريحا در قرآن ياد نشده است , حديث غدير است . زيـرا اگر نام علي (ع ) در قرآن مذکور بود , حضرت پيامبر (ص ) محتاج به نصب و تعيين ايشان و برپا داشتن اجتماع عظيمي براي آن نبود. پس صحت حديث غدير ايجاب مي کند که حکم به کذب اين روايات کنيم . ( الـبـيـان , ص 45 ـ 251 ) همچنين مي نويسد : و معارض و نافي جميع اين روايات , صحيحه ابوبصير منقول در کافي است . مي گويد از ابوعبداللّه ( امام صادق عليه السلام ) درباره ( اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم [ نساء , 59 ] پرسيدم . گـفـت ايـشان در پاسخ فرمود در حق علي بن ابي طالب و حسن و حسين ( عليهم السلام ) نازل شده است . بـه ايـشان گفتم مردم مي گويند پس چرا نام علي (ع ) و اهل بيت او در کتاب اللّه نيامده است ؟
حضرت (ع ) فرمود : به ايشان بگو نماز هم بر رسول اللّه (ص ) نازل شد و در آن تصريح نشده بود که سه رکعتي يا چهار رکعتي است , تا آنکه رسول اللّه (ص ) خودشان آن را براي مردم روشن کردند. ( البيان , ص 251 ). 10 ) مـحـدث نـوري در دلـيـل دهمش مي گويد چرا از ميان همه قراآت مختلف کلمات و تعابير قرآني , فقط هفت وجه يا ده وجه اختيار شده است ؟
پاسخش اين است که قرآن نص متواتري به وحـي و اعـجاز نازل بر رسول اللّه (ص ) و منقول از اوست و جمهور مسلمانان و بزرگان ائمه دين آن را محفوظ داشته اند و در آن در طي روزگاران تغيير و اختلافي رخ نداده است , اما قراآت [ و اخـتـلاف آنها ] اجتهاداتي [ متغير و متفاوت ] در تعبير اين نص [ ثابت و يگانه ] و کيفيت اداي آن است . ( صـيانة القرآن , ص 179 ) 11 و 12 ) دليل يازدهم محدث نوري اخبار کثيره معتبره صريحه اي است که درباره وقوع سقط و دخول نقصان در قرآن موجود نقل شده است . و دلـيـل دوازدهـمش اخبار وارده در موراد مخصوص از قرآن است که دلالت بر تغيير بعضي از کلمات و آيات به صورتي از صور دارد. ( فصل الخطاب , ص 161 , 175 ). اسـتـاد مـحـمد هادي معرفة شرح مبسوطي در پاسخ به اين دلايل دارد و مي نويسد احاديثي که مـحـدث نوري در مورد تحريف گرد آورده , 1122 حديث است ; که به گفته خودش 61 فقره از آنها دلالت عامه دارد و 1061 فقره آن نص در موضوع است . ولـي اکـثـريـت عـظـيـمـي از آنها نه سند دارد نه اعتبار , و از رسائل و منابعي نقل مي کند که يا مجهول اند يا موجود نيستند , يا موضوعه ( جعلي ) هستند. و تعداد 815 فقره از احاديث او منقول از اين گونه کتب است . باقيمانده اش که 307 فقره است , اکثريتش به اختلاف قرائت برمي گردد از جمله 107 مورد آن که در همين زمينه است يکجا از مجمع البيان شيخ طبرسي نقل شده است . باقي مي ماند 200 حديث که تقريبا از کتب معتبر حديث نقل شده که بر هفت نوعند. نـوع اول ) روايات تفسيري يا توضيحي يا مربوط به شان نزول يا تاويل آيه يا تعيين مصداق و بخش اعظم اين 200 حديث را همينها تشکيل مي دهد. يـک نـمـونـه از آن ايـن است که در آيه و اذا تولي سعي في الارض ليفسد فيها و يهلک الحرث و الـنـسل ( بقره , 205 ) به دنبالش چنين بوده است : بظلمه و سوء سريرته که بياني تفسيري و طـبعا غير قرآني براي توصيف کيفيت فساد و اهلاک کسي است که در آيه از او سخن گفته شده است . نوع دوم ) احاديثي است از قراآتي که منسوب به بعضي از ائمه عليهم السلام است که ممکن است مخالف قرائت مشهوره باشد ; يا موافق بعضي قراآت غير معروفه . نوع سوم ) احاديثي است که در آنها لفظ تحريف آمده است و ناآشنايان به اصطلاح گمان کرده اند مراد همين تحريف مورد بحث است . حال آنکه مراد از آن تحريف معنايي و تفسير [ به راي ] غير موجه است . چنانکه تحريف در اصطلاح قدما و حتي قرآن مجيد به معناي تحريف معنوي است , و در اصطلاح متاخرين به معناي تحريف لفظي و تغيير و تبديل است . نوع چهارم ) رواياتي که به آنها استناد کرده است ولي استنادش درست نيست . يـکـي مـثالش اين است که از امام صادق و امام رضا عليهما السلام نقل مي کند که پس از خواندن سوره توحيد مي گفته اند کذلک اللّه ربي ( خداي من اين چنين است ) , و محدث نوري گمان کرده است اين قول و اذعان , جزو قرآن است . نـوع پـنجم ) درباره روايات وارده در شان امام قائم (عج ) است که مردم را به قرائت مصحف علي (ع ) که از پدرانش به ارث برده است , الزام مي کند. بـه اين مساله در جاي خود اشاره کرديم که مصحف حضرت علي (ع ) در ترتيب و توالي و اضافات تـفـسيري و نظاير آن با مصحف عثماني اختلاف داشته است ولي آيه يا سوره اي کم يا زياد نداشته است . نـوع ششم ) رواياتي است که دلالت بر افتادگي آيه يا جمله يا کلمه اي دارد و ائمه نقدالحديث به اين نتيجه رسيده اند که آنها زيادات تفسيري است و از نص لفظ قرآن نيست . نوع هفتم ) رواياتي است حاکي از اينکه آنچه در شان فضايل اهل بيت عليهم السلام بوده است , در طي آياتي پنهان بوده که اگر قرآن چنانکه نازل شده خوانده شود , پديدار مي گردد. زيرا که ثلث يا ربع قرآن درباره آنان نازل گرديده است . در پـاسـخ بـايد گفت اين روايات حاکي از آن نيست که تصريحاتي در فضيلت اهل بيت (ع ) بوده است , سپس ساقط شده است . در همين قرآن موجود هم کم نيست آياتي که در شان و فضايل آنان است . چنانکه طبري ( م 1310 ق ) در تفسير آيه قل لا اسالکم عليه اجرا الا المودة في القربي ( شوري , 23 ) بهترين وجه و معناي آن را در اين مي داند که مراد , مودت اقرباي پيامبر (ص ) يعني اهل بيت عصمت و طهارت (ع ) است . ( صيانة القرآن , ص 196 ـ 236 ) آيت اللّه خويي نيز پاسخهاي متقني به اين شبهات ( دلايل يازدهم و دوازدهم محدث نوري در فصل الخطاب ) دارد. از جمله مي نويسد : اين روايات دلالت بر وقوع تحريف قرآن به معناي متنازع فيه ندارد. تـوضيح آنکه بسياري از اين روايات در عين آنکه سندشان ضعيف است , از کتاب احمد بن محمد السياري گرفته شده که علماي رجال اتفاق در فساد مذهب او دارند که قائل به تناسخ بوده است , و نيز از علي بن احمد کوفي گرفته شده که علماي رجال او را کذاب و فاسد المذهب مي دانند. ديگر اينکه بخش معظمي از روايات او مربوط به اختلاف قراآت است . و از قـول عـلـمـاي بـزرگ شيعه چنين نقل مي کند که روايات مربوط به تحريف , مخالف اجماع امت اند بايد يا آنها را تاويل يا طرح کرد. ( البيان , 245 ـ 253 ). همچنين روايات بسياري داريم که حاکي از عرضه داشته احاديث بر قرآن است که حديث مخالف با قرآن را بايد به ديوار زد و براي آن اعتباري قائل نشد. در اين صورت قرآن حاکم بر حديث و محک و ملاک صدق آن است , نه بالعکس . يعني نمي توان با حديث که ظني الصدور است , درباره قرآن که قطعي الصدور است , داوري کرد. چون به قول معروف الحديد لا يفلح الا بالحديد و رستم را هم رخش رستم کشد. اشـتباه روشمندانه اخباريان , از جمله محدث نوري , اين است که اهميت گزاف و بي حد و حصر بـه هـرگونه حديثي مي دهند و نقادي و ارزشيابي احاديث را خوش ندارند و از روايت الحديث به درايـت الـحـديـث نمي پردازند , و آگاهانه يا ناآگاهانه , مجموعه کل احاديث را بر خلاف اجماع علماي فريقين قطعي الصدور مي دانند. يا عملا با آن چنين رفتاري دارند. اگـر ايـنـهـمـه بـاريک بيني و بهانه جويي که امثال محدث نوري در کاروبار جمع و تدوين قرآن مـي کـنند , در کاروبار جمع و تدوين حديث کنند به اين نتيجه خواهند رسيد که اين گونه اتکاي افـراطي بـه هرگونه حديث , پشتوانه علمي و عقلي و تاريخي ندارد و از آن گذشته نقض غرض دربردارد. زيـرا قرآن سند بزرگ و حياني و رکن رکين اسلام است که اگر به هر دليل خدشه دار شود , ديگر مجالي براي آنکه حديث معتبر و محدث محترم بماند , باقي نخواهد ماند. بـه قـول اسـتـاد سيد علي کمالي دزفولي به عقيده ما مجتهدي که قائل به تحريف قرآن باشد , مجتهد نيست . زيرا مهمترين مستند اجتهاد را از دست داده است . مضافا به آنکه اجتهاد در امري ضروري آنهم از مسائل اعتقادي مورد ندارد. ( قانون تفسير , ص 82 ). شـيـواتـريـن دلـيل عقلي را در اين زمينه شادروان علامه طباطبايي عرضه داشته است : اما آن قرآني را که زيد بن ثابت در زمان عثمان گردآوري کرد , بدون شک حاوي جميع قرآن است و در آن يک کلمه کم و يا يک کلمه زياد نشده است . و قول به تحريف قرآن از درجه اعتبار ساقط است . چون اخبار آحادي که در تحريف وارد شده است , حجيت آنها متوقف بر حجيت قول امام است , که آن را بـيان کرده است , و حجيت قول امام متوقف بر حجيت قول رسول اللّه (ص ) است که امام را وصـي و خـلـيفه و معصوم معرفي فرموده است ; و حجيت قول رسول اللّه متوقف بر حجيت قرآن است که رسول اللّه را معصوم و امام و نبي و ولي معرفي کرده است ; و اگر قائل به کم بودن يا زياد بـودن يـک حـرف در قرآن مجيد بشويم , تمام قرآن از حجيت ساقط مي شود و سقوط اين حجت حـجـيت اخبار تحريف را نيز ساقط مي کند ... [ به تعبير ديگر ] اخبار تحريف که قرآن را از حجيت سـقـوط مـي دهد , عمل به مفادش موجب اسقاط خود آنها مي شود , يعني از ثبوتش عدمش لازم مي آيد و بنابراين عمل به آنها مستحيل [ غير ممکن ] است . ( مهر تابان , مجموعه مصاحبات آيت اللّه سيد محمد حسين حسيني طهراني با علامه سيد محمد حسين طباطبايي , ص 206 ـ 207 ) امثال محدث نوري از تولاي افراطي و در حد غلو به اهل بيت عـليهم السلام , و حسرت اينکه چرا نام مبارک ايشان در قرآن نيامده است , و نيز از بغض و تبراي افـراطي نسبت به اغيار - که همه افتخار جمع و تدوين قرآن متعلق به آنان است - به قول مثل مـعـروف مـانـنـد کـسي عمل مي کند که نيزه بر سينه خويش فرومي برد تا کسي را که بر ترکش نشسته است بکشد ( الطاعن نفسه ليقتل ردفه ) يا طبق مثل فارسي براي درست کردن ابرو چشم را کور مي کنند.
دلايل قائلان به عدم تحريف .
1 ) آيات قرآني و وعده هاي صريح الهي بر حفظ قرآن .
مشهورترين اين آيات سه آيه است .
الف ) آيه حفظ : انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون . ( حجر , 9 ) ما خود , ذکر [ قرآن ] را نازل کرده ايم و خود نيز نگاهبان آنيم . مراد از الذکر قرآن است . چـنـانـکـه در چند آيه پيشتر در همين سوره مي فرمايد : و قالوا يا ايها الذي نزل عليه الذکر انک لمجنون . ( حجر , 6 ) ( و گفتند اي کسي که ذکر [ قرآن ] بر او نازل شده است , بيشک تو مجنوني . ). آيـت اللّه خويي انواع تشکيکاتي را که در صحت استدلال و استناد به اين آيه هست ( ذکر به معناي قرآن نيست , مراد حفظ اجمالي است نه همه آيات ) رد مي کند. امـا يک شبهه را به خوبي طرح مي کند , ولي به همان خوبي پاسخ نمي دهد : آري در اينجا شبهه ديـگـري هـسـت که بر استدلال به آيه کريمه براي عدم تحريف وارد مي شود , و حاصل شبهه اين است که مدعي تحريف در قرآن احتمال تحريف در نفس همين آيه را هم مي دهد. زيـرا ايـن جـزو آيات قرآن کريم است و استدلال به آن صحيح نيست , مگر آنکه عدم تحريف ثابت شود. و اگر بخواهيم عدم تحريف را با آن ثابت کنيم دور باطل پيش مي آيد . ( البيان , ص 228 ). خـود ايـشـان اين شبهه را چنين پاسخ مي دهد : زيرا اين شبهه براي کسي اعتبار دارد که عترت طـاهره را از خلافت الهيه برکنار مي داند , اما مؤمنان به امامت آنان مي دانند که عترت به کتاب [ قـرآن ] اسـتدلال کرده اند و نيز تقرير اصحاب آنان بر همين مساله حاکي از حجيت کتاب موجود است . به نظر راقم اين سطور اين پاسخ کافي نيست . زيرا توسل به عترت و اينکه آنان قرآن موجود را تاييد کرده اند في حد ذاته و بالاستقلال براي شيعه ـ و فـقـط براي شيعه ـ حجيت و دليليت دارد , ديگر لازم نيست که آن را به آيه حفظ يا ساير آيات قرآن ضميمه کنيم . ايـن آيه و ساير آيات قرآني که در اين زمينه نقل خواهيم کرد فقط براي کساني اعم از شيعه و اهل سنت , حجت است که فقط قائل به تحريف به نقيصه باشند. زيـرا ايـنـان قـائل بـه حـذف و اسـقاط آيات يا سوره هايي از قرآنند , ولي قرآن موجود را صحيح و قطعي الصدور مي دانند , لذا استدلال به آيات موجود را روا و درست مي دانند. شـبهه ديگري هم در اطراف اين آيه هست داير بر اينکه له لحافظون را راجع به حضرت محمد (ص ) مي داند. ولي با وجود مرجع حاضر , ارجاع ضمير به مرجع غائب دليل و قرينه مي خواهد. ( نيز ـ صيانة القرآن , ص 31 ). ب ) آيه عدم اتيان باطل : و انه لکتاب عزيز. لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه , تنزيل من حکيم حميد. ( فـصلت , 41 ـ 42 ) ( بيگمان آن کتابي ارجمند است که در حال و در آينده [ دست ] باطل به آن نمي رسد , وحي نامه [ خداوند ] فرزانه ستوده است ). پـيـداست که تحريف , بارزترين مصداق اتيان باطل است که خداوند ساحت قرآن را از آن منزه شمرده است . ج ) ان علينا جمعه و قرآنه . ( قيامة , 19 ) ( همانا گردآوردن و بازخواندن آن بر عهده ماست .
) 2 ) احاديث .
الـف ) حـديـث مـشـهور ثقلين که از طرق خاصه و عامه در حد استفاضه است : اني تارک فيکم الثقلين کتاب اللّه و عترتي اهل بيتي و انهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض . ( من در ميان شما دو يادگار گرانبها باقي مي گذارم , کتاب الهي و عترتم که اهل بيت من است و آن دو از همديگر جدايي ناپذيرند تا در آخرت در کنار حوض کوثر به نزد من بازآيند ). و بـه قـول آيـت اللّه خـويـي , قـول به تحريف قرآن , کتاب را که ثقل اکبر است از حجيت و اعتبار مي اندازد. زيرا اولا ) قول به تحريف مستلزم عدم وجوب تمسک به کتاب منزل است . زيـرا که کتاب به سبب وقوع تحريف [ به قول مدعيان ] بر امت اسلام تباه مي گردد , ولي وجوب تـمـسـک به کتاب به خاطر صريح اخبار ثقلين تا روز قيامت باقي است , پس قول به تحريف جزما باطل است . ثانيا ) از آنجا که قول به تحريف موجب سقوط کتاب از حجيت مي گردد , پس نمي توان به ظواهر آن تمسک کرد , پس قائلان به تحريف بايد به امضاي [ تاييد ] ائمه طاهرين براي اين کتاب موجود در دست ما مراجعه کنند. و مـعـنـي ايـن امـر اين است که حجيت کتاب موجود , متوقف بر امضاي ائمه است تا بتوان به آن استدلال کرد. و ظـاهـر اين اخبار متواتره اين است که قرآن يکي از دو مرجع براي امت است و از ميان دو حجت مـسـتـقـل که تمسک به آنها واجب است , کتاب برتر است , چرا که ثقل اکبر است , پس نمي تواند حجيت آن فرع بر حجيت ثقل اصغر ( عترت ) باشد ... ( البيان , ص 229 ـ 231 ) . ب ) حديث غدير که باز حديثي متواتر است و از طرق خاصه و عامه نقل شده است . اگر قائلان به تحريف مي گويند تصريح به امامت و ولايت اميرالمؤمنين علي (ع ) از قرآن انداخته شده است , در پاسخ آن بايد گفت که هم حديث و هم واقعه غدير و نصب پيامبر (ص ) علي (ع ) را , علي رؤوس الاشهاد بر جانشيني خويش دلالت دارد بر اينکه چنين تصريحي در قرآن نبوده است . ج ) احاديث عرض ( عرضه داشتن ) حديث بر قرآن . احـاديـث صحيحه اي داريم که قائل به وجوب عرض خبرهاي متعارض , بلکه مطلق احاديث , بر قرآن کريم اند. آنـگاه بايد آنچه موافق قرآن است اخذ کرد و مخالف با قرآن را رها کرد , و در صورتي که سوره ها و آيـات قـرآن مصون از تحريف و محفوظ از نقصان نبود , اين قاعده از سوي ائمه اهل بيت طاهرين (ع ) مقرر نمي گشت . ( نيز براي نصوص احاديثي که در اين باره از منابع معتبر شيعه نقل شده است . ـ التحقيق في نفي التحريف , ص 31 ـ 32 ; صيانة القرآن , ص 35 ـ 37 ). د ) احـاديـث وارده در ثـواب قـرائت سـوره هـا در نمازها و غير آن که اگر سوره هاي قرآن کاملا مجموع و مدون و نزد مسلمانان محفوظ نبود , اين امر معني پيدا نمي کرد. ( براي نصوص اين احاديث ـ التحقيق , ص 35 ـ 37 ). هـ ) احاديث وارده از ائمه عليهم السلام در باب اينکه آنچه در دست مردم است , همان قرآن نازل شده از سوي خداوند است . ( براي نصوص اين احاديث ـ صيانة القرآن , ص 41 ـ 42 ; التحقيق , 41 ـ 43 ).
3 ) دليل سوم بر عدم تحريف قرآن .
اجماع فريقين , و نيز اجماع علماي شيعه از عصر ائمه تا امروز است .
بـزرگـان شـيعه از شيخ صدوق ( قرن چهارم ) تا آيت اللّه خويي و امام خميني و ساير مجتهدان و مراجع بزرگ شيعه قائل به تحريف ناپذيرفتن قرآن بوده اند. نام و نظر بعضي از آنان را ياد خواهيم کرد.
4 ) دليل چهارم اعجاز قرآن است .
چرا که تحريف منافي با معجزه بودن قرآن است .
زيرا با تحريف , معاني قرآن ضايع مي گردد و مدار اعجاز فصاحت و بلاغت است که دايرمدار معني و لفظ هستند. مـعجزه بودن قرآن که براي آن تحدي هم شده است و معارضان و مخالفان در اين تحدي شکست خـورده انـد , بـه شـرط حفظ کليت و تماميت آن و اينکه تمامي آن قابل استناد به حق تعالي باشد درست است , و اين امر جزو معتقدات مسلمانان است که قرآن معجزه جاودانه الهي و نبوي است . ( براي تفصيل ـ التحقيق , ص 47 ; صيانة القرآن , 37 ـ 41 ).
5 ) دليل پنجم نماز شيعه اماميه است .
زيرا ائمه طاهرين (ع ) و فقهاي اماميه قرائت سوره کامله اي را بعد از حمد در رکعت اول و دوم هر نماز از نمازهاي پنجگانه روزانه واجب مي دانند ; و اين حاکي از اعتقاد اماميه به نيفتادن چيزي از قرآن است . تـوضيح بيشتر آنکه قائلان به تحريف نمي توانند قرائت سوره اي را که محتمل تحريف است جايز و مجزي بدانند. زيرا اشتغال يقيني , برائت يقيني مي خواهد. پـس ايـن تـرخيص از سوي ائمه (ع ) خود في نفسه دليل عدم وقوع تحريف در قرآن است وگرنه مستلزم ضايع کردن نماز واجب هر مکلف مي شد. ( البيان , ص 233 ـ 234 ; التحقيق , 48 ).
6 ) دليل ششم ضرورت تواتر قرآن است .
و اين امر از ضروريات دين است که مجموع قرآن و همه بخشها و سوره ها و آيات آن از عهد رسالت در طي اعـصار و قرون و در جميع طبقات مسلمانان به نحو متواتر نقل و قرائت شده است و آنچه مدعيان در باب قرآنيت بعضي عبارات يا تحريف پذيرفتن قرآن به طور کلي مي گويند خبر واحد [ غير متواتر ] است . ( صيانة القرآن , ص 33 ـ 35 ; التحقيق , 46 ).
7 و 8 ) بعضي از محققان .
اهتمام خارق العاده پيامبر (ص ) و صحابه را در حفظ و جمع قرآن ; و نيز مجموع بودن قرآن را در عـهـد پـيامبر (ص ) ( و لو آنکه مدون بين الدفتين نبود ) که يک واقعيت تاريخي است , جزو ادله اثبات عدم تحريف مي دانند.
( التحقيق , ص 49 ـ 50 ) 9 ) دليل نهم .
دليلي عقلي است که بهترين بيان آن را علامه طباطبايي , اعلي اللّه مقامه , عرضه داشته است , و بلافاصله پيش از آغاز اين بخش , يعني دلايل قائلان به عدم تحريف , نقل کرديم .
10 ) دليل دهم يک دليل عقلي - تاريخي است .
بـه ايـن شـرح که اگر قرآن امام [ مصحف عثماني ] که در دوران خلافت عثمان فراهم آمده , و هـمين است که در دست ماست , محرف بود , هر آينه بر علي (ع ) واجب بود که [ اعتراض کند ] و تصحيح آن را در صدر برنامه حکومت خويش قرار دهد. همچنانکه تغييراتي را که عثمان در سنت پيغمبر داده بود , و زيان آنها کمتر از تحريف قرآن بود , در وقت اولين اعلام برنامه حکومت خويش يادآوري کرد ; چنانکه فرمود تيولهايي را که عثمان از بـيـت المال مسلمانان بخشيده است , پس خواهم گرفت , هر چند به مهريه زنان و خريد غلامان داده باشيد . ( قـانـون تـفـسير , ص 95 ) [ و پيشتر احاديثي را که بالصراحه حاکي از تاييد اميرالمؤمنين (ع ) از عملکرد عثمان و صحت مصحف عثماني است , نقل کرديم .
] 11 ) دليل يا قرينه .
مـؤيـده ديگر اين است که هيات تهيه و تدوين محصف امام [ عثماني ] بسياري از کلمات قرآني را کـه شايد تعداد آنها از صد فقره بيشتر باشد , بر خلاف قواعد املاي درست عربي نوشته و حتي به تعبير جسورانه ولي صحيح مرتکب اغلاط املايي شده اند , و اين تفاوت کتابت يا اغلاط املايي کـه فـي الـمـثل يبسط را يک جا با سين و يک جا با صاد نوشته اند , يا مسيطر را به صورت مصيطر نوشته اند در رسم عثماني وارد شده و عينا تاکنون محفوظ مانده است . يـا بسم اللّه الرحمن الرحيم را بر سر 113 از 114 سوره قرآني نوشته اند ولي به حق و به تبعيت از وحي , بر سر سوره توبه يا برائت ننوشته اند که دلايل آن را مفسران ياد کرده اند. يـا حروف مقطعه [ فواتح سور ] يعني حروف مرموز قرآني نظير الر يا کهيعص را که هنوز هم رمـز و مـعـناي آن بر قرآن پژوهان و مفسران و اسلامشناسان مسلمان و غير مسلمان کشف نشده اسـت و نـظـريـه مقبولي در توجيه آنها عرضه نگرديده است , عينا کتابت کرده اند ; و هيچ گونه اصلاح قياسي و اجتهاد و تصرفي را روا نداشته اند. چـنانکه بعدها بعضي از فقهاي بزرگ از جمله مالک و احمد بن حنبل حفظ رسم يعني رسم الخط عثماني را واجب دانسته اند ( براي تفصيل در اين باره ـ مناهل العرفان , زرقاني , 1/372 ـ 373 ) و ايـن اهـتـمام والا و حفظ غرائب و سهوها يا اغلاط املايي , به بهترين وجه حاکي از صحت جمع و تدوين و مصونيت قرآن از هرگونه تغيير خودسرانه و افزايش و کاهش است . ( براي تفصيل و مشاهده فهرستي از 118 فقره از غرائب املايي در رسم عثماني ـ التمهيد , محمد هادي معرفة , 315 ـ 348 ; حقائق هامة , سيد جعفر مرتضي عاملي , 189 ـ 221 ). [ بـراي مـلاحظه آراء و نظرات و حتي فتاواي بزرگان شيعه در تحريف ناپذيرفتن قرآن کريم , به روايـت کـامـل ايـن مقاله که هم در کتاب قرآن پژوهي و هم دايرة المعارف تشيع چاپ شده است مراجعه فرماييد ].
فهم قرآن با قرآن .
( القرآن يفسر بعضه بعضا ).
تفسير القرآن اصولي مدون و نامدون دارد. في المثل يکي از اصول مدون آن علم به زبان عربي و صرف و نحو و مفردات و ترکيبات لغات قرآن است . يا به قول زمخشري دو علم معاني و بيان , از علوم بلاغي , براي مفسر قرآن لازم است . در ايـنـجـا وارد تفصيل قواعد تفسير نمي شويم و فقط به همين اکتفا مي کنيم که يکي از اصول و ارکـان تـفـسـير قرآن کريم که بسياري از مفسران به آن اشاره کرده اند و بسياري ديگر نيز بدون اشاره صريح به آن , آن اصل را رعايت و آن روش را در تفسير خود از قرآن کريم استخدام کرده اند , اهتمام به حل مشکلات قرآني به مدد خود قرآن است . در ايـن زمـيـنـه عـبـارت مـعـروفي هست که : القرآن يفسر بعضه بعضا ( يا : ان القرآن ... ) يعني بخشهايي از قرآن , رروشنگر بخشهاي ديگر است . قرآن پژوهان معاصر , از جمله علامه طباطبايي در مـقـدمـه الـمـيزان , صبحي صالح در مباحث في علوم القرآن ( چاپ دهم , ص 299 به بعد ) , مـحـمد حسين ذهبي در آغاز التفسير و المفسرون ( ج 1 , ص 37 ـ 44 ) و استاد سيد علي کمالي دزفـولي در قانون تفسير ( ص 393 ) به اين روش يا قاعده اشاره کرده اند , مرحوم سيد هبة الدين شهرستاني در کتاب تنزيه تنزيل عبارت القرآن يفسر بعضه بعضا را خبر ( حديث ) شمرده است , ولي منبعي براي آن ياد نکرده است . به قديمتر برگرديم . دو تـن از قرآن پژوهان قديم يعني زرکشي در برهان و سيوطي در اتقان نيز به آن اشاره کرده اند , که نظر به اهميت آن دو متن عبارات آنها را نقل و ترجمه مي کنيم . امام بدرالدين محمد بن عبداللّه زرکشي ( در گذشته 794 ق ) در کتاب البرهان في علوم القرآن که اساس تاليف کتاب مرجع مهم قرآن پژوهي سيوطي يعني الاتقان قرار گرفته است , مي نويسد : مسالة , گفته اند که بهترين شيوه هاي تفسير , تفسير قرآن به قرآن است . زيـرا آنچه در جايي مبهم باشد در جاي ديگر روشن آمده است , و هر آنچه در جايي مختصر باشد , در جاي ديگر مبسوط آمده است . ( البرهان في علوم القرآن , تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم . ط 2. لـبـنـان , دارالـمـعرفة , بي تا , ج 2 , ص 175 ) سيوطي ( 849 ـ 911 ق ) در نوع ( فصل ) هفتاد و هـشتم اتقان , در تحت عنوان شناخت شروط مفسر و آداب تفسير مي نويسد : علما گفته اند : هـرکس که قصد تفسير کتاب عزيز را داشته باشد , اول آن را از خود آن بطلبد که هرچه در جايي مـبهم باشد , در جاي ديگر روشن است , و هرچه در جايي مختصر باشد , در جاي ديگر بسط يافته است . و ابـن جـوزي کـتابي در اين زمينه دارد مشتمل بر مبهماتي [ از عبارات قرآن ] که در جاي ديگر روشن شده است , و من در نوع مجمل ( فصل مربوط به مبهمات ) مثالهايي از آن نقل کرده ام . ( الاتقان في علوم القرآن , للحافظ جلال الدين عبدالرحمن السيوطي . تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم . قاهرة , 1975 , ج 4 , ص 200 - ترجمه فارسي اتقان , ج 2 , ص 557 ). گـفـتـنـي اسـت که زرکشي و سيوطي اين قول را از خود نگفته اند , و سخن خود را با قيل ( گفته شده است ) يا قال العلماء ( علماء گفته اند ) آغاز کرده اند. به احتمال قريب به يقين منشا اصلي قول آنان , قول صريح ابن تيميه ( 661 ـ 728 ) است در کتاب کوچکي به نام مقدمة في اصول التفسير ( لبنان , دارمکتبة الحياة , 1980 م ) که عباراتش شباهت تام و تمام به عبارات زرکشي و سيوطي دارد. از ابـن تيميه قديمتر کسي از مفسران به اين قاعده تصريح نکرده است , نه شيخ طوسي , نه شيخ طبرسي , نه ابوالفتوح , نه زمخشري و نه طبري . ولي منشا اين قول در منابع کهنتر هم پيدا مي شود و چه منبعي کهنتر از نهج البلاغه و چه منبعي عظيم تر و اساسي تر از خود قرآن ؟
شرح اين اجمال خواهد آمد. اميرالمؤمنين علي (ع ) در خطبه 133 در اشاره به قرآن کلمات بلندي دارد , تا آنجا که مي فرمايد : کـتـاب اللّه تـبـصـرون بـه , و تـنطقون به , و تسمعون به ( کتاب خدا که : بدان - راه حق را - مي بينيد , و بدان - از حق - سخن مي گوييد , و بدان - حق را - مي شنويد ). بعد مي رسد به عباراتي که از نظر بحث ما حائز اهميت است : و ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه علي بعض ... ( بعض آن بعض ديگر را تفسير کند و پاره اي بر پاره ديگر گواهي دهد. - نهج البلاغة . ترجمه دکتر سيد جعفر شهيدي , ص 132 ).
در قـرآن کـريم هم اين معنا هست که بعضي از آيات يعني محکمات , اساسي و در حکم کليد فهم بعضي ديگر از آيات يعني متشابهات است ( آل عمران , آيه 7 ). يـک نـکـته و واقعيت مهم حاکي از اين که قاعده فهم قرآن با قرآن بس کهن و اصيل است اين اسـت کـه خـود حـضـرت رسول (ص ) به آن اعتقاد داشته و عمل مي کرده اند ; که به دو نمونه از عملکرد ايشان در تفسير قرآن به قرآن اشاره مي کنيم . نمونه اول ). در بخش اخير آيه 187 سوره بقره چنين آمده است : کلوا و اشربوا حتي يتبين لکم الخيط الابيض مـن الـخيط الاسود من الفجر ... ( و بخوريد و بياشاميد تا آنکه رشته سپيد سپيده از رشته سياه [ شـب ] بـرايـتان آشکار شود ... ) . اين الخيط الابيض و الخيط الاسود از همان عهد رسول اللّه (ص ) و نزول وحي براي بعضي از ساده انديشان مايه اشتباه شده است . ميبدي در کشف الاسرار ( 1/505 ) و ابوالفتوح رازي در روح الجنان ( 2/81 ) مي نويسند که حضرت رسـول (ص ) بـه عـدي بـن حاتم آداب روزه و نماز مي آموخت و به او گفت بخور و بنوش تا آنکه رشـته سپيد از رشته سياه برايت آشکار شود ( پيداست که حضرت (ص ) همان کلمات آيه قرآني را به کار برده اند ). سپس اين عدي که فرزند همان حاتم طايي معروف است و يک رشته رسن يا ريسمان سپيد و يک رشـتـه ريسمان سياه , پيش چشم خود نگه مي دارد و بر او روشن نمي شده است که کدام به کدام اسـت ; و تصور مي کرده است که مراد حضرت (ص ) و در واقع مراد آيه قرآن اين است که تا زماني بـخـوريـد و بـيـاشاميد که بتوانيد در تاريک - روشن فجر بين رشته سپيد رنگ و سياه رنگ فرق بگذاريد. حـضرت پيامبر (ص ) چون حکايت عدي بن حاتم را شنيدند خنديدند و گفتند يا ابن حاتم انک لعريض القفا ( اي فرزند حاتم تو عريض القفا - يعني کودن - هستي ). ميبدي دنباله داستان را چنين مي نويسد : [ سپس حضرت - ص - فرمود : اي پسر حاتم آن رشته سپيد و سياه مثلي است تاريکي شب و روشنايي روز را. نبيني که در عقب گفت من الفجر [ يعني از سپيده ] ؟
. ايـن حـکايت را بسياري از محدثان و مفسران نوشته اند ; با وجود اين بعضي از مترجمان با فضل و کمال معاصر هم همچنان به دام اين اشتباه افتاده اند و مي افتند. چـنـانـکـه مـرحوم ابوالقاسم پاينده در ترجمه اين آيه مي نويسد : بخوريد و بياشاميد تا از طلوع صبحدم رشته سپيد از رشته سياه بر شما نمايان گردد. و آقاي محمد باقر بهبودي که متتبع تر و قرآن پژوه تر از اوست , در ترجمه جديدالانتشار خود که تحت عنوان معاني القرآن در سال 1369 منتشر شده است , در ترجمه توضيح آميز همين آيه چنين مـي آورد : بـه شبهاي روزه داري مي توانيد بخوريد و بياشاميد تا آن لحظه اي که نخ سفيد در اثر روشنايي نور فجر , از نخ سياه ممتاز گردد ... نمونه دوم ). آيـه 82 سـوره انـعـام چنين است : الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون . ( کـسـاني که ايمان آورده اند و ايمانشان را به ظلم [ شرک ] نيالوده اند آنانند که امن [ و امان ] دارند و آنانند که ره يافته اند ). بـسـياري از مفسران ( از جمله ميبدي , ابوالفتوح , بيضاوي و قرطبي ) نقل کرده اند که چون اين آيه نازل شد , براي اصحاب پيامبر (ص ) سوءتفاهمي پيش آمد که حضرت پيامبر (ص ) با استناد به آيه ديگري از قرآن مجيد آن را رفع کردند. قـرطـبـي در تـفـسـير گرانقدرش مي نويسد : و در صحيحين [ صحاح بخاري و مسلم ] از ابن مـسعود نقل شده است که چون اين آيه نازل شد , اين امر بر اصحاب رسول اللّه (ص ) گران آمد و گفتند کدام يک از ماست که در حق خويش ظلم نکرده باشد. آنگاه رسول اللّه (ص ) گفتند چنين نيست که پنداشته ايد , آن [ ظلم ] در اينجا همانند آن است که لقمان با فرزندش مي گويد : اي پسرکم به خداوند شرک مياور , چرا که شرک ظلمي بزرگ است . ( سوره لقمان , آيه 13 ). مـتـرجـمان معاصر آقايان بهبودي , آيتي و خواجوي در اينجا ظلم را به درستي به کلمه شرک ترجمه کرده اند. امـا شـادروان مـهـدي الـهـي قمشه اي و نيز مرحوم پاينده ظلم را به ستم و ظلم و ستم ترجمه کرده اند. در اينجا ممکن است اين سؤال براي خوانندگان پيش آيد که اين قاعده متين , به کار تفسير قرآن مـي خورد يا ترجمه آن ؟
در پاسخ عرض مي کنم که اين بنده از اين قاعده در ترجمه آن ؟
در پاسخ عرض مي کنم که اين بنده از اين قاعده در ترجمه قرآن سود جسته ام . و به چندين و چند نمونه از آن در همين مقاله اشاره مي کنم . زيـرا بـيـن تـفـسير و ترجمه از آن نظر که ما مي نگريم , يعني از نظر فهم درست کتاب اللّه فرقي نيست . از آن گـذشـتـه تـرجمه و تفسير يک متن , حتي متن عادي و غير از قرآن , يک کوشش مشابه و مشترک است . مي توان گفت ترجمه نوعي تفسير بسيار موجز است و بالعکس هر تفسير , نوعي ترجمه گسترده است . آنـچـه مـسلم است هم مفسران براي فهم مشکلات لفظي - معنايي قرآن کريم به اين شيوه عمل کرده اند و هم بنده مترجم و احتمالا مترجمان ديگر قرآن . گـمـان نـمـي کـنم که لازم باشد براي اثبات هماننديهاي ترجمه و تفسير قرآن , دلايل بيشتري بياوريم . اما دلايل ديگري هم مي توان به ميان آورد. في المثل هم مفسر و هم مترجم قرآن , به علوم زباني و بلاغي توجه مي کنند. براي هر دو فهم استعارات و مجازات و تشبيهات قرآن اهميت دارد. براي هر دو فهم مفردات و معاني حقيقي ( غير مجازي ) و عادي لغات قرآن لازم است . براي هر دو فهم چون و چند صرفي و نحوي آيات و عبارات قرآني مهم و به يکسان ضروري است و نظاير اين . پس گزافه يا نادرست نيست که ما از يک اصل تفسيري , در ترجمه قرآن استفاده کرده ايم . اينک به عرضه مثالها مي پردازم .
1 ) آيه 11 سوره اعراف چنين است :.
قـال مـا منعک الا تسجد اذ امرتک ... [ خداوند به شيطان گفت : ] ( چه چيز تو را بازداشت که سجده نکردي ؟
). در بادي نظر چنين مي نمايد که بايد بعد از منع [ ما منعک ] انتظار فعل مثبت داشت . يعني ان تسجد که ترجمه اش چنين مي شود : چه چيزي تو را از سجده کردن بازداشت ؟
و توجه به آيه 75 سوره ص [ سوره صاد ] نشان مي دهد که حدس و انتظار ما درست بوده است . زيرا در آنجا همين گفت وگو بين حق تعالي و شيطان پيش آمده و مي فرمايد : قال يا ابليس ما مـنـعـک ان تسجد لما خلقت بيدي ( فرمود اي ابليس چه چيزي تو را از سجده کردن به آنچه با دستان خويش آفريده ام , بازداشت ؟
).
2 ) آيه 155 سوره نساء , چنين است :.
فبما نقضهم ميثاقهم و کفرهم بيات اللّه و قتلهم الانبياء بغير الحق و قولهم قلوبنا غلف ... ( آنگاه بـه سـبـب پـيـمـان شکني شان و کفر ورزيدنشان به آيات الهي و کشتنشان پيامبران را به ناحق و ادعايشان که دلهاي ما در پوشش است ... ) . چنانکه ملاحظه مي شود در اين آيه يا آيات بعدي که بر همين سياق است , ادامه کلام و پاسخ اينکه به سبب پيمان شکني شان و کفر و انکار ورزيدنشان به آيات الهي و غيره چه امري رخ مي دهد , نمي آيد. بعضي از مفسران اشاره کرده اند که پاسخ مقدرش اين است که آنان را بدين سببها لعنت کرديم . ولـي قـول الـفـصـل و فـصـل الخطاب در اين مورد , آيه 13 سوره مائده است که باز در اشاره به بـنـي اسـرائيـل مـي فـرمايد : فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم ... ( آنگاه به سبب پيمان شکني شان لـعنتشان کرديم ... ) که همه قرائن نشان مي دهد که آن محذوف و پاسخ مقدر که در آيه قبلي به حق انتظارش را داشتيم , طبق صريح اين آيه لعنتشان کرديم است . و نـگـارنـده اين سطور در ترجمه خود از قرآن مجيد , پس از آوردن آن عبارت , کلمه [ لعنتشان کرديم ] را به همين ترتيب در داخل دو قلاب آورده است .
3 ) بخش اخير آيه 11 سوره رعد چنين است :.
... ان اللّه لا يـغـيـر مـا بـقـوم حـتـي يـغـيروا ما بانفسهم ... ( بيگمان خداوند آنچه قومي دارند دگرگون نکند , مگر آنکه آنچه در دلهايشان دارند دگرگون کنند ). اين آيه , يعني همين بخش از آيه 11 سوره رعد که محل بحث ماست , آيه معروفي است و در عصر جديد هيچ مصلح و متفکر مسلماني نيست که به آن استناد , آنهم استناد نادرست , نکرده باشد. نـگـارنـده اين سطور در ضمن مقاله اي که در نقد و معرفي تفسير الميزان اثر گرانقدر شادروان عـلامه طباطبايي نوشته ام از اين آيه و سوءتفهم بسياري از متجددان و معاصران درباره آن سخن گفته ام که در کتاب تفسير و تفاسير جديد ( صفحات 123 تا 131 ) درج شده است . خلاصه بسيار کوتاهي از آن بحث و ايرادي که اينجانب به آن متجددان دارم از اين قرار است . قـريـب به اتفاق مفسران قرن حاضر و ساير محققاني که درباره مسائل اجتماعي و فلسفه تاريخ از نـظـر قـرآن تـحقيق کرده اند , معناي اين آيه را يا اين بخش از آيه را چنين گرفته اند که خداوند زندگي و سرنوشت قومي را از بد به نيک تغيير نمي دهد مگر آنکه آن قوم به خود آيند و آينده خود را دگرگون سازند و کمر همت به تغيير محيط و حل مشکلات خويش بندند. ظاهرا اين معنا و تفسير خيلي موجه و مترقي است و هيچ عيبي ندارد. جز اينکه با روح تعاليم اسلام و توحيد و قرآن منافات دارد. هر چند اين منافات در نظر اول چندان آشکال نيست . فحواي اين تفسير خيلي دنيوي و اصالت اجتماعي و اومانيستي و مادي و حتي مارکسيستي است . يعني اراده يک قوم را سلسله جنبان مي گيرد و خداوند را قهرا دنباله روي آن . اين نحوه تفسير ظاهرا مانوس و باطنا بيگانه , به کلي بر خلاف اجماع جمهور مفسران قديم است , نه با صدر و ذيل همين آيه وفاق دارد , نه با روح کلي قرآن و تفکر توحيدي . بـزرگاني چون آيت اللّه شهيد محمد باقر صدر , استاد مرتضي مطهري , مرحوم آيت اللّه طالقاني , دکـتر علي شريعتي , مهندس مهدي بازرگان و حتي از قديمترها سيد جمال الدين اسدآبادي نيز آيه را از دريچه روحيه انقلابي نگريسته اند. و به تعبير ما اومانيستي يا اصالت اجتماعي معني کرده اند. اما چنانکه اشاره شد اجماع قدما بر خلاف اين است . عـلامـه طـبـاطـبايي هم مانند قدما معني مي کنند و با بحث موشکافانه خود در ذيل اين آيه , آن مـعـناي قديمي را به کرسي مي نشانند و راههاي توجيه معناي جديد را به حق و با استدلال قرآن شناسانه مي بندند. معدل آراء قدما و معناي مشروح اين آيه چنين است : که خداوند هر نعمتي - اعم از ايمان و طاعت و اطاعت و رونق و رفاه و راحت - که بر اثر پيروي از فطرت و سنت الهي به قومي بخشيده باشد , مادام که نيت خود را نگردانند و در سر رشته داري و سبب سازي او شک و شبهه نياورند , و بالطبع گـرفـتار ناسپاسي و غفلت و بطر ( نعمت زدگي ) و سرمستي و هوي پرستي نشوند , آن نعمت و نعيم را از نيک به بد ( و نه از بد به نيک چنانکه متجددان مي گويند ) مبدل نمي گرداند. و چون ( در ازاء سوءنيت يا اعمال سوء يک قوم ) پادافراهي براي آن قوم مقرر داشت , آن پادافراه بد هيچ برگرداني ندارد , و در برابر خداوند هيچ يار و ياوري نخواهند داشت . آري سنت الهي چنين است که بخشيدن نعمت با اوست و از اراده او آغاز مي شود , ولي مقرر است که از دست دادنش و تباه کردنش از اراده و عمل انسان آغاز شود. اين تفسير با شکوري خداوند و کفوري انسان متناسب است . به قاعده شريفه القرآن يفسر بعضه بعضا بازگرديم . به قول علامه طباطبايي دنباله اين آيه : و اذا اراد اللّه بقوم سوء فلا مرد له ( چون خداوند در حق قومي پادافراه يا ناخوشي بخواهد , امر او برگرداني ندارد ) بهترين شاهد است بر اينکه مقصود از مـا بـقوم نعمت قبلي ايشان است , نه اعم از نعمت و نقمت : آيه اي که بالصراحه معناي اين آيه را روشـن مـي گرداند و کلمات آن دقيقا برابر با کلمات آيه مورد بحث است , با اين تفاوت که کلمه نعمت و انعام الهي را بالصراحه اضافه دارد , آيه 53 سوره انفال است که مي فرمايد :. ذلک بان اللّه لم يک مغيرا نعمة انعمها علي قوم حتي يغيروا ما بانفسهم . ( اين از آن است که خداوند دگرگون کننده نعمتي نيست که بر قومي ارزاني داشته باشد , مگر آنکه آنچه در دلهايشان دارند بگردانند ).
4 ) يک آيه ديگر قرآن .
که از آن هم تفسير اجتماعي يا اصالت اجتماعي و نهايتا شبه مارکسيستي به دست داده شده است , آيـه و ان لـيـس لـلانـسان الا ما سعي است ( النجم , 39 ) ( و اينکه انسان چيزي جز آنچه [ از طاعات و حسنات که ] در آن کوشيده است ندارد. ) متجددان و مخصوصا کساني که چپ گرا بوده اند از آن اصالت کار و احترام به کار و توليد که در حکم بت و فتي شيسم مارکسيسم و کمونيسم است , استفاده کرده اند. يعني انسان چيزي جز حاصل کار يا دسترنج خود ندارد. حـال آنـکـه از روح کلي قرآن و اينکه بارها از تقديم و پيشاپيش فرستادن اعمال نيک از دنيا به آخرت سخن گفته به اين معنا مي رسيم که مراد از ما سعي حسنات و طاعات و کارهاي نيک و صالحات و ثواب است , نه صرف کار يا شغل . چـنـانـکـه ذيل آيه نيز روشنگر معناي آن است که مي فرمايد ( و ان سعيه سوف يري ) ( و زودا که حاصل عمل او پديدار شود ) ( النجم , 40 ). وگـرنـه نفس کار يعني کار دنيا از نظر قرآن ممدوح نيست و فرموده است ان سعيکم لشتي ( الليل , 4 ) ( بيگمان کار و کوشش شما پراکنده است ). يـا الذين ضل سعيهم في الحياة الدنيا ( کهف , 104 ) که زيانکارترين مردم را کساني مي شمارد که کوشش [ دنياگرايانه شان ] در زندگاني دنيا هيچ و پوچ شده است . ايـن آيـه نيز روشنگر معناي آيه مورد بحث است : يوم يتذکر الانسان ما سعي ( نازعات , 35 ) ( روزي که انسان حاصل کوشش خود را به ياد آورد ). همچنين اين آيه : و من اراد الخرة و سعي لها سعيا و هو مؤمن فاولئک کان سعيهم مشکورا . ( اسـراء , 19 ) ( و کسي که آخرت گرا باشد و براي آن بکوشد و مؤمن باشد , اينان سعيشان مشکور است ).
5 ) بخش اول آيه 133 سوره آل عمران چنين است :.
و سارعوا الي مغفرة من ربکم و جنة عرضها السماوات و الارض .
( و براي نيل به آمرزش پروردگارتان و بهشتي که پنهاي آن [ ... ] آسمانها و زمين است , بشتابيد ) . مشکل ترجمه اي اين آيه در اين است که عرضها السماوات و الارض چه معنايي دارد. آيـا عـرض بـهـشت , عبارت از عين آسمانها و زمين , و يا چيز ديگر است و مراد از اين تعبير دقيقا چـيـسـت ؟
آيـه 21 سـوره حـديد روشنگر معناي اين آيه است و همين عبارت را با افزايش تازه و روشنگري دارد : سابقوا الي مغفرة من ربکم و جنة عرضها کعرض السماء و الارض . ( براي نيل به آمرزش پروردگارتان و بهشتي که پهناي آن همچند پهناي آسمان و زمين است .... بشتابيد ) . پس عرضها السماوات و العرض , يعني عرضها کعرض السماء [ يا السماوات ] و الارض . و تـرجـمـه کـامـل آيـه اول ( 133 سـوره آل عـمـران ) چـنين مي شود : و براي نيل به آمرزش پروردگارتان و بهشتي که پهناي آن همچند پهناي آسمان و زمين است , بشتابيد.
6 ) آيات 40 و 41 سوره النازعات چنين است :.
و اما من خاف مقام ربه و نهي النفس عن الهوي فان الجنة هي الماوي .
بعضي از مترجمان معاصر که قرآن را از عربي به فارسي ترجمه کرده اند , در معناي مقام ربه به اشتباه افتاده اند. چنانکه مرحوم ابوالقاسم پاينده آن را چنين ترجمه کرده است . و اما هر که از موقعيت پروردگارش ترسيده ... . همچنين استاد عبدالمحمد آيتي در چاب اول ترجمه شيواي خود از قرآن مجيد اين دو آيه را چنين ترجمه کرده بود : اما هر کس که از عظمت پروردگارش ترسيده و نفس را از هوي بازداشته , بهشت جايگاه اوست . اين ترجمه اشتباه است و بنده طي يادداشتي ايراد آن را براي جناب آيتي يادآور شدم , و ايشان در چاپ بعدي ( سوم ) آن را اصلاح فرمودند و ترجمه اصلاح شده ايشان را نقل خواهيم کرد. مشکل اساسي , چنانکه اشاره شد , مقام ربه است . مـهمترين نکته اي که بايد در نظر داشت اين است که مقام در قرآن مجيد بارها به کار رفته , ولي در هيچ مورد به معناي مقامي که در زبان فارسي , مخصوصا فارسي جديد , به کار مي رود نيست . حق اين است که مقام صدري است به معنا و از ريشه قيام . پس مراد از مقام ربه يعني وقوف و حضور و به تعبير ساده تر ايستادن بنده در پيشگاه خداوند در عرصه محشر و به هنگام حساب . گفتني است که همين تعبير با عين همين لفظ در يک آيه ديگر قرآن مجيد هم به کار رفته است : و لـمن خاف مقام ربه جنتان ( سوره الرحمن , آيه 46 ) که جناب آيتي آن را در همان چاپ اول هـم , بـه درسـتي ترجمه کرده اند : و هر کس را که از ايستادن به پيشگاه پروردگارش ترسيده باشد , دو بهشت است . جز اينکه مفسران اعم از اهل سنت و شيعه , متفقا اين آيه و آن تعبير را به معنايي که معروض افتاد تفسير کرده اند. يـک مـؤيـد قرآني هم براي تعبير ايستادن در پيشگاه پروردگار وجود دارد : يوم يقوم الناس لرب العالمين ( المطففين , 6 ) ( روزي که مردم به پيشگاه پروردگار جهانيان مي ايستند. - ترجمه آقاي آيتي ). و بـا تـوجه به اين آيه شکي باقي نمي ماند که ايستادن بندگان در پيشگاه حق تعالي , از مقالات و مقولات اعتقادي قرآني و اسلامي است . و تـرجـمـه جديدي که جناب آيتي از دو آيه اول ( النازعات , 40 ـ 41 ) به دست داده است , از اين قـرار است : اما هرکس که از ايستادن در برابر پروردگارش ترسيده و نفس را از هوي بازداشته , بهشت جايگاه اوست .
7 ) آيه اول سوره انشراح چنين است :.
الم نشرح لک صدرک که معناي تحت اللفظي آن اين است که آيا سينه ات را براي تو نشکافتيم ؟
شـايـد از توجه به معناي ظاهري و تحت اللفظي همين آيه باشد که داستاني تحت عنوان شرح يا انشراح صدر , ( يعني شکافتن سينه پيامبر ـ ص ـ ) در سيره نبوي به وجود آمده است . ( در ايـن بـاره ـ سيرت رسول اللّه , مشهور به سيرة النبي [ ترجمه فارسي کهن - قرن هفتمي - از تهذيب ابن هشام از سيره ابن اسحاق ]. ترجمه و انشاي رفيع الدين اسحق بن محمد همداني , با مقدمه و تصحيح اصغر مهدوي . چاپ دوم . در دو بخش . تهران , خوارزمي , 1361 ش , بخش اول , 149 ـ 150 ) ( نيز تفسير ميبدي , ذيل همين آيه ). امـا بـا مـراجـعـه به کاربرد شرح صدر در قرآن مجيد , آشکارتر مي گردد که اين تعبير يک تعبير مجازي است . چـنـانـکـه فرمايد : فمن يرد اللّه ان يهديه يشرح صدره للاسلام , و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا. ( هـرکـس کـه خـداونـد هـدايتش را بخواهد دلش را به پذيرش اسلام مي گشايد , و هرکس را بخواهد در گمراهي واگذارد , دلش را تنگ و تاريک مي گرداند ) ( انعام , 125 ). همچنين موسي (ع ) در دعايش به درگاه خداوند مي گويد : رب اشرح لي صدري ( طه , 25 ) ( پروردگارا دل مرا برايم گشاده دار ). لذا معناي الم نشرح لک صدرک چنين مي شود : آيا دلت را برايت گشاده نداشتيم ؟
.
8 ) در قرآن مجيد تعبير تبشير.
مخصوصا در صيغه امري آن به صورت بشر يا فبشر بارها به کار رفته است .
معناي معروف و ظاهر بشارت و تبشير يعني مژده دادن و نويد دادن و نظاير آن . چنانکه فرمايد و بشر الصابرين ( شکيبايان را بشارت ده ) و بشر المؤمنين ( مؤمنان را بشارت ده ). امـا مشکل وقتي پديد مي آيد که بشر و تبشير در جايي به کار مي رود که معناي بشارت ندارد , بلکه بر عکس معناي انذار و تهديد و توبيخ دارد. چنانکه فرمايد : بشر المنافقين بان لهم عذابا اليما ( منافقان را بشارت ده که عذاب دردناکي در پيش دارند. ) ( نساء 138 ). همچنين : و بشر الذين کفروا بعذاب اليم ( کافران را به عذابي دردناک بشارت ده ) ( توبه , 3 ). همچنين تعبير بشره يا بشرهم بعذاب اليم در قرآن بسيار است . پيداست که عذاب اليم , بشارت يا مژده ندارد. و ايـنکه بعضي از قدماي مفسران و لغويان گفته اند در اينجا خداوند تهکم ( طنز و طعن ) به کار بـرده است و به قصد ريشخند چنين تعبيري فرموده است , درست نيست , و گويي از سر ناچاري اين دستاويز ادبي و بلاغي را يافته اند. از تـوجـه بـه آيـاتـي از قرآن کريم به نحوي که جاي ترديد و شبهه اي باقي نماند , معلوم و مسلم مـي گـردد کـه بشارت يا تبشير يک معناي ديگر و بلکه اصلي دارد که عبارت است از صرف خبر دادن و آگـاهـانـيـدن و نـظـارير آن ; بدون هيچگونه ارزشگذاري و يا جنبه مثبت نويدبخشي يا مژده دهندگي ; و به اين معني سه بار در قرآن کريم به کار رفته است . اين کاربردها عبارت هستد از : [ 1 و 2 ] و اذا بشر احدهم بالانثي ظل وجهه مسودا و هو کظيم . يتواري من القوم من سوء ما بشر به ايمسکه علي هون ام يدسه في التراب الاساء ما يحکمون . ( نحل 58 ـ 59 ). پـيـداسـت کـه در اينجا طنز و تهکمي در کار نيست , و عرب جاهلي هم از دختر زادن زنش شاد نيست . ترجمه آيه چنين است : و چون يکي از ايشان را از دختر [ زادن همسرش ] خبر دهند , چهره اش [ از خشم و تاسف ] سياه شود و مي کوشد که تاسف خود را فروخورد. از ناگواري خبري که به او داده اند از قوم خود پنهان شود و [ با خود بينديشد ] آيا او را به خواري و زاري نگه دارد , يا [ زنده ] در گور کند. چه بد است برداشت و برخورد آنان . 3 ) و اذا بشر احدهم بما ضرب للرحمن مثلا ظل وجهه مسودا و هو کظيم . ( زخـرف , 17 ) ( و چـون يـکي از ايشان را به [ زادن ] آنچه براي خداوند رحمان مثال مي زنند [ دختر ] خبر دهند , چهره اش [ از خشم و تاسف ] سياه شود , و مي کوشد که تاسف خود را فروخورد ). گمان مي کنم اين مؤيدات قرآني کافي باشد. گـفـتـنـي است که بعضي از تفاسير مثل جلالين و ترجمه ها مثل ترجمه شاه ولي اللّه دهلوي نيز تـبـشير را در اين موارد , همانگونه که ما معني کرده ايم , به درستي , به صورت اخبار و خبر دادن ترجمه کرده اند.
9 ) آيه 74 سوره انعام چنين است :.
و چنين بود که ابراهيم (ع ) به پدرش آزر گفت آيا بتان را به خدايي مي گيري ؟
من تو و قومت را در گمراهي آشکار مي بينم . ايـن نـکـتـه صـريـح کـه نمونه هاي فراوان مؤيد ديگري هم در قرآن دارد , يک مشکل کلامي [ اعتقادي - الهياتي ] بزرگ براي مفسران و متکلمان مسلمان ايجاد کرده است . البته از آزر به عنوان و با قيد پدر ابراهيم (ع ) همين يک بار بالصراحه در قرآن نام برده شده است . اما در قرآن کريم , ابرهيم (ع ) بارها پدرش را از شرک و بت پرستي بازمي دارد و سرزنش مي کند . از جمله : مريم , 42 - 45 ; انبياء , 52 ; صافات , 85 - 87 ; زخرف , 26. و نيز همواره براي او به درگاه خداوند استغفار مي کند. از جمله : توبه , 124 ; مريم , 47 , و ممتحنه , 4. در اين موارد همواره لفظ اب براي پدر ابراهيم (ع ) به کار رفته است . بـعـضـي از متکلمان و مفسران ( مخصوصا شيعه ) از آنجا که علي الاصول قائل به عصمت انبياء و پاکي دامان آنان از شرک هستند , همان طور که في المثل در اثبات ايمان ابوطالب عم پيامبر (ص ) هم مي کوشند , از پذيرفتن اينکه آزر پدر ابراهيم (ع ) بوده است , ابا دارند. اما از سوي ديگر , چنانکه اشاره شد , اين معني که پدر ابراهيم (ع ) گرايش به شرک و بت پرستي داشته است در قرآن مجيد متواتر است . انـکـار و سپس ادعاي اين مفسران و متکلمان يکي در اين است که پدر ابراهيم (ع ) آزر نام نداشته اسـت و نـام اصـلـي او تارح يا تارخ بوده است و ديگر و مهمتر اينکه کسي که در انيجا و در جاهاي ديگر قرآن پدر ابراهيم (ع ) ناميده شده , جد پدري يا عموي اوست . زيرا در عرف عرب رسم است که عمو و دايي را پدر و خاله و عمه را مادر مي نامند. در مـورد ايـنـکه عم را مي توان پدر ناميد يک دليل و شاهد قرآني وجود دارد و آن هم در آيه 133 سوره بقره است , که مي فرمايد ام کنتم شهداء اذ حضر يعقوب الموت اذ قال لبنيه ما تعبدون من بعدي قالوا نعبد الهک و اله آبائک ابراهيم و اسمعيل و اسحق الها واحدا و نحن له مسلمون . ( مـگـر شما شاهد بوديد که چون مرگ يعقوب فرارسيد به پسرانش گفت پس از [ درگذشت ] من چه مي پرستيد ؟
گفتند خداي تو را و خداي پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را که خداي يگانه است مي پرستيم ( ما فرمانبردار او هستيم ). در ايـن آيـه اسـمـاعـيل در رديف ابراهيم و اسحاق جزو آباء [ پدران , نياکان ] فرزندان يعقوب شمرده شده است . ابـراهـيـم پـدر اسـحـاق و اسـحاق پدر يعقوب است و آن دو را مي توان آباء به شمار آورد , ولي اسماعيل برادر اسحاق و در واقع عموي يعقوب است . پـس مـلاحـظه مي کنيم که اطلاق پدر بر عم , يا عم را جزو پدران يعني نياکان کسي ياد کردن , سابقه صريح قرآني دارد. لـذا کـساني که مي کوشند به صرف اينکه در قرآن آزر به عنوان اب ( پدر ) ابراهيم (ع ) شمرده شده , اثبات کنند که آزر واقعا پدر او بوده است , موضعشان ضعيف مي گردد ; و بر عکس کساني کـه بـه دلايـل تـاريـخـي و اعتقادي مي کوشند ثابت کنند که آزر عموي ابراهيم (ع ) بوده است , پشتوانه قرآني صريح و بي سابقه ( يعني نويافته ) اي مي يابند. ابـوعبيده تصريح دارد که در عرف عرب رسم است که عمو و دايي را نيز پدر خطاب مي کنند و در حکم پدر به حساب مي آورند. چـنـانکه بعضي از مفسران , از جمله ابوالفتوح رازي , مي نويسند که حضرت رسول (ص ) در غزوه بدر فرمود : ردوا علي ابي ( پدر مرا نزديک من آوريد ) که مرادش عمويش عباس بود.
10 ) موارد عديده اي در قرآن کريم هست .
که معناي يک کلمه مبهم را بلافاصله آيه يا آيات بعدي روشن مي کنند.
چنانکه در غالب مواردي که عبارت ما ادريک ( تو چه مي داني ) آمده است , بلافاصله معناي آن توضيح داده شده است . الف ) و ما ادريک ما يوم الدين . ثم ما ادريک ما يوم الدين . يوم لا تملک نفس لنفس شيئا و الامر يومئذ للّه . ( انفطار , 17 ـ 19 ) ( و تو چه مي داني روز جزا چيست . آري تـو چـه مي داني که روز جزا چيست ؟
روزي است که کس به کس نيست و فرمان در آن روز خداي راست . ) ب ) کلا ان کتاب الفجار لفي سجين . و ما ادريک ما سجين . کتاب مرقوم . ( مطففين , 7 ـ 9 ) ( چنين نيست [ که مي انگاريد ] کارنامه فاجران در سجين است . و تو چه مي داني سجين چيست . کتابي است رقم زده ). ج ) کلا ان کتاب الابرار لفي عليين . و ما ادريک ما عليين . کتاب مرقوم . يشهده المقربون . ( مطففين , 18 ـ 21 ) ( چنين نيست [ که مي انگاريد ] کارنامه نيکان در عليين است . و تو چه مي داني که عليين چيست ؟
کتابي است , رقم زده , که مقربان بر آن گواهي مي دهند ). د ) و السماء و الطارق و ما ادريک ما الطارق . النجم الثاقب . ( طارق , 1 ـ 3 ) ( سوگند به شب و طارق . و تو چه مي داني که طارق چيست ؟
آن ستاره درخشان نافذ است ). ه ) فلا اقتحم العقبة . و ما ادريک ما العقبة . فک رقبة . او اطعام في يوم ذي مسغبة . ( بلد , 11 ـ 15 ) ( پس به عقبه درنيامد. و تو چه مي داني که عقبه چيست ؟
برده آزاد کردن است . يا اطعامي [ به يتيمان و بينوايان ] در روز گرسنگي [ و قحط و غلا ] ). و ) همچنين موارد ديگري که همين شکل و شيوه را دارد و مساله مبهمي مطرح مي شود , سپس به آن پاسخ روشني داده مي شود , از جمله : مدثر , آيه 27 به بعد ; القارعة , 3 به بعد ; همزه , 5 به بعد.
11 ) و مواردي هم هست که بدون .
کاربرد کلمه ما ادريک امر مبهم در يک آيه را در آيه ديگر روشن کرده است .
از جمله : 1 ) در آيه 31 سوره عبس مي فرمايد و فاکهة و ابا. ( و ميوه و اب [ رويانديم ] ) , و سپس به دنبال آن مي افزايد : متاعا لکم و لانعامکم ( کالايي بـراي شـمـا و چـارپايان شما ) که طبق لف و نشر مرتب نشان مي دهد که اب به معناي علف و علفچر و علفزار و نظاير آن است . زيرا بايد خاص چارپايان باشد. ب ) تسنيم در آيه 27 و 28 سوره مطففين مطرح و بلافاصله معناي آن روشن مي شود. در آيات قبلي , سخن از رحيق مختوم ( شراب سربه مهر ) مي رود , سپس مي فرمايد : و مزاجه من تسنيم . عينا يشرب بها المقربون ( و آميزه آن از تسنيم است : چشمه اي که مقربان از آن مي نوشند.
) 12 ) خير در قرآن مجيد.
بارها به کار رفته است .
مـعـناي مهم و برجسته آن همان است که در فارسي هم تا به امروز زنده است ( به معناي خوبي , کار نيک ) اما گاه برمي آيد که مراد از آن مال است . در آيـه 215 سـوره بقره , دو بار کلمه خير , بار اول به معناي مال و بار دوم به معناي نيکي به کار رفته است : در بار اول ما انفقتم من خير است ( هر مالي که ببخشيد ) و بار دوم و ما تفعلوا من من خير ( و هر خيري که به جاي مي آوريد ). بـا تـوجه به اينکه بار اول با انفاق به کار رفته است , درمي يابيم که بايد مراد از آن مال باشد ( نيز ـ بقره , آيه 272 ). مـؤيـد ديگرش در آيه مربوط به وصيت است که با ان ترک خيرا ( بقره , 180 ) ( اگر مالي باقي گذارد ) آغاز مي شود , و به قرينه وصيت و باقي گذاشتن درمي يابيم که مراد از آن مال است .
13 ) تعبير اختلاف الليل و النهار .
بارها در قرآن کريم به کار رفته است .
بـعضي گويند اين اختلاف به همان معناي متعارف و امروزين اختلاف در زبان فارسي است ( که اتفاقا به همين معني , جز در مورد شب و روز , در قرآن کريم سابقه کاربرد دارد ). يعني مراد تقابل و تفاوت آنهاست و شب و روز از نظر اينکه شب خاموش و آرام است و روز روشن و پرتکاپوست , با هم اختلاف دارند. ولـي با توجه به آيه ديگري که مي فرمايد هو الذي جعل الليل و النهار خلفة ( فرقان ,62 ) معلوم مي گردد که مراد از اختلاف شب و روز , در پي يکديگر آمدن آنهاست . زيرا خلفة که همريشه و هم معنا با خليفه است يعني پيايند و جانشين يکديگر.
14 ) براي حسن ختام .
اين مقاله را با دو مثال برجسته , از فهم قرآن با قرآن , به پايان مي برم .
يک مثال يا مورد , مساله لا اقسم است که صورت ظاهر آن يعني سوگند نمي خورم . ولـي ملاحظه معاني آيه يا آياتي که پس از کلمه لا اقسم آمده نشان مي دهد که مراد حق تعالي سوگند خوردن است , نه سوگند نخوردن . بعضي از مترجمان , حتي مترجم فاضل نامداري چون مرحوم مهدي الهي قمشه اي نيز در ترجمه اين آيه , حيران بوده اند و دوگونه و دوگانه عمل کرده اند. لا اقسم در قرآن کريم هشت بار به کار رفته است و ما فقط دو مثال را با ترجمه مرحوم قمشه اي مي آوريم : 1 ) لا اقسم بهذا البلد. و انت حل بهذا البلد. ( بـلد 1 ـ 2 ) ( قسم به اين بلد ( مکه معظمه و مسجد کعبه محترم ) ياد نکنم و حال آنکه تو ( اي رسول گرامي ) در اين بلد منزل داري ). اتفاقا حقيقت بر عکس اين است که مرحوم قمشه اي تصور کرده اند. زيرا منزل داشتن حضرت پيامبر (ص ) حرمت افزاي مکه است . لذا بايد دليلي براي سوگند خوردن باشد , نه سوگند نخوردن . مـؤيـد ايـن قـول و اين برداشت اين است که خداوند در جاي ديگر به مکه سوگند مي خورد : و التين و الزيتون . و طور سينين . و هذا البلد الامين . ( التين , 1 ـ 3 ) که مراد از البلد الامين مکه است . چـنـانـکه خود مرحوم قمشه اي چنين ترجمه کرده است : قسم به تين و زيتون ... و قسم به اين شهر امن و امان ( مکه معظمه ). ما خود ايشان لا اقسم را در آغاز سوره قيامت , مثبت ترجمه کرده است . لا اقسم بيوم القيامة . و لا اقـسـم بالنفس اللوامة ... ( قيامة , 1 و 2 ) ( چنين نيست که کافران پنداشتند ) قسم به روز ( بزرگ ) قيامت . و قسم به نفس پر حسرت و ملامت ). الـبته بسياري از مفسران و قرآن پژوهان و مترجمان صاحبنظر لا اقسم را به درستي شناخته و مثبت ترجمه کرده اند.
در تـرجمه کهن تفسير طبري آمده است : و محمد بن جرير [ طبري ] چنين همي گويد که هر کجا در قرآن لا اقسم است , چنان است که همي گويد سوگند مي خورم . ( ترجمه تفسير طبري , ج 7 , ص 2021 در ترجمه سوره بلد ). اما با اقوال صاحبنظران و مفسران کاري نداريم . زيرا بناي کار در اين مقاله و همه مثالهاي ما اين است که خود آيات قرآني , روشنگر کلمات و آيات مبهم باشند. فـصـل الـخـطاب در اين بحث , آيه صريحي از قرآن کريم است که به دقت رياضي وار , و به نحوي قاطع و قطعي , نشان مي دهد که معناي لا اقسم برابر است با اقسم . و آن آيات 76 و 77 سوره واقعه است که مي فرمايد : فلا اقسم بمواقع النجوم . و انه لقسم لو تعلمون عظيم . ( سوگند مي خورم به منزلگاههاي ستارگان و آن اگر بدانيد سوگندي عظيم است . ) آخرين مورد يکي از صريحترين موارد فهم قرآن با قرآن است . در قرآن مجيد بارها کلمه قريه به معناي شر به کار رفته است يا حتي منطقه . پيامبران همواره رسالت براي هدايت اهل قريه و قري داشته اند و پيداست که هرگز مامور به ده نبوده اند. اين استنباط تجربي - تاريخي است که با آن کاري نداريم , اما مؤيد قرآني هم دارد. در داستان موسي و خضر که در سوره کهف است , در جايي مي فرمايد آن دو را به نزد اهل قريه اي رفتند و آنان از مهمان کردن اينان خودداري کردند. ولي خضر يک ديوار کج شده را بدون دستمزد تعمير کرد , و رفتند ( کهف , 77 ) سپس در دنباله هـمين داستان که خضر راز و تاويل کارهاي غريبش را براي موسي (ع ) شرح مي دهد , در اشاره به اين قريه مي گويد : و اما الجدار فکان لغلامين يتيمين في المدينة ... ( اما ديوار متعلق به دو جـوان يـتـيـم در شهر بود ) ( کهف , 82 ) يعني در اشاره به قريه , از مدينه استفاده مي فرمايد که روشن مي دارد : قريه - شهر.
کلمات فارسي در قرآن مجيد.
( طرحي مقدماتي و پيشنهادي ).
اشاره .
پـيـش از ورود بـه مباحث اصلي اين مقاله و طرح يکايک کلمه هاي قرآني اي که اصل آنها فارسي نـگـاشته مي شود , به اطلاع خوانندگان گرامي مي رساند که نگارنده اين مقاله از بضاعت علمي کـافـي , از جمله دانش زبانشناسي , مخصوصا شاخه ريشه شناسي , برخوردار نيست , لذا عمدتا و مـحـتاطانه آراء و انظار صاحبنظران قديم و جديد را با ذکر منابع هر يک منعکس مي کند ; و تازه معلوم نيست که آراء آن صاحبنظران هم از اتقان نهايي برخوردار باشد. فقط زبانشناسان ريشه شناس ماهر و کاردان مي توانند با درجه اطميناني نسبتا بيشتر درباره اصل ايـن کلمات داوري کنند و اطلاعات بالنسبه متقن تري به دست دهند , نه ذوق ورزاني چون راقم ايـن سـطـور کـه به صرف شوق بسيار به اغلب مسائل قرآني و مباحث قرآن پژوهي , به اين وادي کشيده شده است . به وضوح مي توان ديد که بر سر اين راه و براي هر سالکي , موانع و معضلاتي وجود دارد. نخست معضل اعتقادي است . يـعـنـي چون و چند همين مساله سهل و ممتنع که چگونه واژگان فارسي يا غير عربي در حريم وحـي الـهـي راه يافته است , که بسياري کسان مخصوصا از قدما را به تعصب ورزي در اين عقيده جزمي کشانده است که قائل شوند در قرآن مجيد حتي يک کلمه که عربي فصحي نباشد نيست . يـعني مساله اي که امروزه کاملا علمي و قابل تحقيق به نظر مي رسد , در قديم غيرقابل تحقيق و کاملا اعتقادي مي نموده است . مـسـالـه يا مشکل دوم ملاحظه ساحت قدسي و غيبي قرآن مجيد است که درباره آن نسنجيده و بي تحقيق عميق , نمي توان و نبايد سخن گفت و چه بسا نتيجه هر تحقيق آزادي را نتوان آزادانه به قرآن کريم اطلاق کرد. به عنوان مثال عرض مي شود که اگر نقد روانشناسانه و روانکاوانه اعتبار و اتقان علمي هم داشته باشد , فرهنگ مسلماني اجازه نمي دهد که آنها را درباره قرآن مجيد به کار گيرند. سوم مساله احتياط علمي است که در کارهاي قرآن پژوهي به شيوه مضاعف بايد اعمال گردد. يعني في المثل با همان سيرت و ساني که حافظ پژوهي مي کنيم , نمي توانيم قرآن پژوهي کنيم . راقـم ايـن سـطـور حـتـي اگـر تخصص و مدرک دانشگاهي در رشته اصلي زبانشناسي و فرعي ريـشه شناسي داشت , باز هر فقره از تحقيق ريشه شناختي خود را درباره هر کلمه قرآني , زير چتر احتياط و احتمال نگه مي داشت , و هرگز قطعي و بتي اظهارنظر نمي کرد , و همه نتايج به دست آمده را مقيد به قيد ظن و ظني و حدس و حدسي - ولو ظن معقول و حدس مقبول - مي ساخت . در نـهايت مقاله حاضر را فقط فتح بابي نيم گشوده و محتاطانه مي توان به حساب آورد , به اميد آنـکـه صـاحـبنظران زبانشناس و قرآن پژوه اين باب را دليرانه تر و عالمانه تر بر روي مشتاقان اين گـونـه معارف بگشايند و بيش از همه اميد مي برم دوست دانشورم جناب آقاي دکتر علي اشرف صادقي , استاد زبانشناسي دانشگاه تهران , که از فرهيخته ترين و نکته سنج ترين زبانشناسان امروز ايران هستند , اين مقاله را با کيمياي انتقاد و ويرايش عالمانه خود اصلاح فرمايند. تا طبع ديگر آن به اين اندازه مقدماتي و غيرقطعي نباشد , و اعتماد خوانندگان و پژوهندگان را برانگيزد. نام منابع اساس کار که هفت اثر مرجع است در سراسر همين مقاله آمده است . عـده اي از مـحـقـقـان اعـم از قرآن شناسان و لغويان قديم منکر اشتمال قرآن بر لغات غير عربي بوده اند. سـوطي در نـوع سي و هشتم از اتقان و مقدمه المهذب , امام شافعي , طبري , ابوعبيده معمر بن مـثـنـي قـاضـي ابـوبکر باقلاني , و ابن فارس لغوي را طرفدار خلو قرآن مجيد از لغات غير عربي معرفي مي کند. مبنا و مستند اينان , تصريح خداوند است در قرآن کريم به اينکه قرآن به زبان عربي يا عربي مبين است ( يوسف , 2 ; نحل , 103 ; شعراء , 195 ; فصلت , 44 ). ( ـ المهذب , ص 22 ـ 23 ). امـا مجوزان و قائلان به وجود لغات غير عربي در قرآن برآنند که بودن چند فقره لغت غير عربي , قرآن را از صفت عربي نمي اندازد. چنانکه قصيده و غزل فارسي هم با آنکه لغات عربي بسياري دارد , ولي اين واژگان عربي اش , آن را غير فارسي يا عربي نمي گرداند. و امروزه زبانشناسان همه پيرو اين نظريه اند و برآنند که هيچ زباني از زبانهاي زنده و حتي مهجور جهان نيست که در آن کم يا بيش لغات دخيل از زبان ديگر وجود نداشته باشد. سيوطي در المهذب 140 واژه قرآني را معرب - يعني غير عربي الاصل که سپس عربي شده است - شمرده است . آنـانـکـه مـنـکـر وجود لغات و کلمات غير عربي در قرآن مجيد بوده اند , اين نظر را صرفا از روي تحقيق زباني و لغوي نداشته اند , بلکه جنبه اعتقادي و ايدئولوژيک داشته است . کـلام قـديـم الهي - به زعم آنان - چگونه ممکن است دربردارنده لغتي باشد که در زمان و مکان معين - ولو آنکه بر ما معلوم نباشد - از فرس به عرب رسيده است , يا از يوناني و حبشي , و قبطي و سرياني و عبراني و زبانهاي ديگر. در پاسخ مي توان گفت اين خود از عيبها و خللهاي نظريه قديم انگاري کلام اللّه است . و مشکل قديم انگاري کلام رباني , با نفي لغات دخيل و غير اصيل هم حل نمي شود. چـيـزي کـه مـسـلم است زبان عربي يا هيچ زبان ديگري يا اصولا هيچ پديده انساني قديم و ازلي نيست , و اين معماي بغرنج را بايد طرفداران قول به قدم و نامخلوق بودن قرآن مجيد پاسخ بدهند . خوشبختانه شيعه اماميه در سراسر تاريخ فرهنگش تا به امروز معتقد به حدوث قرآن مجيد است . و اين قول يا عقيده با مساله وجود لغات دخيل در قرآن ـ که يک واقعيت زبانشناسي تاريخي است ـ همسو و سازگار است . بـه اين شرح که خداوند براي وحي خود لسان قوم پيامبر (ص ) و زبان همروزگار با او يعني لهجه قـريـش از زبـان عربي عربستاني سده هفتم ميلادي را با همه اسباب و لوازمش , يعني با دستگاه صـرفـي و نحوي و معنايي و بلاغي و ادبي و واژگاني ( از جمله طبعا لغات دخيل و معرب ) عينا برگرفته است . يعني زباني که در هنگام نزول وحي از سال اول بعثت تا آخر عمر رسول اللّه (ص ) زبان روز و زنده بـه حـساب مي آمده است , نه اينکه في المثل از نظر پيامبر (ص ) يا صحابه و معاصرانش باستاني و مهجور به نظر آيد. و در آن لغات يا تعبيرات ناآشنا يا ناشناختني وجود داشته باشد. شايد به قيد احتياط بتوان گفت خداوند براي ابلاغ وحي نه فقط زبان بلکه فرهنگ آن روزگار را - کـه فـي الـمثل شامل هيات بطلميوسي و طب بقراطي و نظاير آن بوده است - انتخاب فرموده است . کـافي است توجه داشته باشيم که مساله اسباب [ شان ] نزول که بخش عمده اش سؤالها و مسائل مطروحه روز بوده , به قرآن جنبه روزآمد ( آنروزي و آنروزگاري ) بسياري مي بخشيده است . از همين است که بسياري از وجوه فرهنگ مادي و معنوي و اخلاق و آداب نيک و بد عصر جاهلي ( مانند حنيفيت , حج , ربا , بيع و بيعت و تجارت و ايلاء و ظهار و لعان و مسائل بسيار ديگر که البته وحـي الهي در احکام آنها تغيير و تحول عظيم و انساني به بار آورده استه ) در قرآن مجيد بازتاب دارد. ( براي تفصيل بيشتر ـ جاهليت کتاب قرآن پژوهي ). آري بـدين ترتيب چون خداوند فرهنگ و زبان آن روزگاران را مبناي نزول وحي انتخاب فرموده اسـت , لـذا لغات دخيل يا معرب يا وام واژه هاي موجود در زبان عربي آن مقطع زماني ـ مکاني ( يا تاريخي - جغرافيايي - فرهنگي ) نيز در بافت وحي بازتاب يافته است . اميدوارم اين مقدمه ها باعث سوءتفاهم نشود. اين نظريه هاي موقت و محتمل , واقع بينانه پيش نهاده شده است . نه آرمان گرايانه يا ايدئولوژي وار. و شايد کمي از مشکلات در پرتو آنها حل شود. فـي الـمـثل اگر گفته شود که چشم زخم و جادو که در قرآن داراي اثر و تاثير تلقي شده است , مـبـنـاي عـلـمـي ندارد , پاسخش اين خواهد بود که خداوند فرهنگ معيني را ( همچنانکه زبان دوره اي معين را ) , برگرفته و بازتافته است . اين امر با وجود حقايق عظيم ازلي و ابدي غيبي و قدسي که قرآن کريم سرشار از آنهاست منافات ندارد. و راقم اين سطور , به اين اعتقاد ضروري اسلامي - شيعي پايبند است که قرآن مجيد به عين الفاظ آن وحـي الـهـي اسـت که حق تعالي آن را - که اصلش در لوح محفوظ , محفوظ است - به توسط فـرشـته امين وحي يعني جبرئيل , هم يکباره و هم به تفاريق بر قلب [ قواي دراکه پيامبر اسلام ] فروفرستاده است و نزول آن در حدود بيست و سه سال به طول انجاميد. و سـپس با نظر و نظارت اکيد حضرت رسول (ص ) کاتبان وحي آن را نوشته اند و جمع و تدوين و ترتيب و مصحف ساختن آن از عصر رسول اللّه (ص ) تا زمان عثمان به طول انجاميده , و مجموعه وحـي الـهي بدون هيچ افزود و کاست , البته بدون نقطه و نشانها و اعراب , به دستور عثمان و بر مبناي جمع اصلي زمان حيات رسول اللّه (ص ) و جمع ديگر در زمان ابوبکر , جمع نهايي يافته و به صورت مدون بين الدفتين و مصحف [ کتاب به صورت اوراق شيرازه بسته مجلد ] درآمده است ( تا پيش از سال 28 هجري ). ( ـ مـقـالـه قرآن و قرآن پژوهي در همين کتاب ) و آن همين قرآن مقدسي است که امروزه در دسـت داريـم و هيچ گونه تحريفي نيز در آن رخ نداده است ( ـ مقاله تحريف ناپذيري قرآن در همين کتاب ) نگارنده اين سطور , اعتقاد خود را که درست برابر با اعتقاد رسمي اسلامي و شيعي است از آن روي بيان کرد تا تصور نشود مانند بعضي از مستشرقان که قرآن کريم را - العياذ باللّه - معروض و تابع هرگونه تحقيق تاريخي و متن شناسي و معناشناسي قرار مي دهند , عمل مي کند. حاصل آنکه , چنانکه پيشتر هم اشاره شد , هر تحقيق آزاد و آزادانديشانه اي را درباره اين وحي نامه قـدسـي مـجـاز نـمي دانيم , ولي با همين معيارها , بحث حاضر را در بررسي چون و چند کلمات مـعـرب فارسي الاصل قرآن بلااشکال و حتي قابل توجه محققان و قرآن پژوهان و فرهنگدوستان مي دانيم . هر چه هست اين گام لرزان اول است , نه حرف محکم آخر. و براي تسهيل مراجعه کلمات را به ترتيب الفبايي درج مي کنيم .
1 ) اباريق .
[ واقـعـه , 18 ] سـيوطي در المتوکلي ( ص 7 ) , و المهذب ( ص 33 ) , و اتقان ( 2/129 ) , و آرتور جـفـري ( واژه هـاي دخيل در قرآن مجيد , ترجمه فارسي , ص 101 ـ 102 ) و ادي شير در الالفاظ الـفـارسية المعربة ( ص 6 ) آن را فارسي مي دانند و دو منبع اخير تصريح دارند که معرب آبريز است . ويدن گرن آن را معرب آبريغ مي داند. ( واژه هاي دخيل ص 34 ).
2 ) ابد.
[ 28 بار در قرآن به کار رفته است , به صورت ابدا , از جمله : بقره , 95 ; نساء , 57 ].
منابع اساس کار ما درباره اين کلمه خاموشند. فـقـط ادي شير به اشتباه آباد را که جمع اين کلمه است , از آباد فارسي به معناي معمور و آبادان مي گيرد. ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 6 ). راغب نيز در مفردات آن را کلمه اي مولد ( غير عربي اصيل , به نوعي معرب ) مي داند. احتمال دارد که ابد , متخذ از پت [ پد ] فارسي ميانه مانوي باشد به معناي زوال , پايان , تمام شدن و نظاير آن ( ـ فرهنگ پهلوي مکنزي ) , که بر سر آن حرف نفي ا درآمده است . در هر حال اين مساله شايان تحقيق و بررسي بيشتري است .
3 ) الاريکة .
[ که فقط جمع آن به صورت الارائک , 5 بار در قرآن به کار رفته است : از جمله در کهف , 31 ].
ادي شير ( در الالفاظ الفارسية المعربة , ص 9 ) آن را معرب اورنگ فارسي مي داند. که خود تلفظي از اورند است . جفري مي نويسد که به نظر نمي آيد که اين سخن درست باشد. اما قائل به اصليت ايراني آن است .
4 ) استبرق .
[ چهار بار در قرآن به کار رفته است , از جمله در کهف , 31 ].
جواليقي ( در المعرب , ص 15 ) , سيوطي در المتوکلي ( ص 7 ) , و اتقان ( 2/130 ) , و المهذب ( ص 39 ). هـمچنين ادي شير ( در الالفاظ الفارسية المعربة , ص 10 ) همه آن را فارسي معرب و به معناي الديباح الغليظ دانسته اند. ادي شير آن را معرب استبر [ ستبر ] مي داند. آرتـور جفري در واژه هاي دخيل ( ص 116 ـ 118 ) اين نظر را تاييد و آن را صورت استبرک پهلوي مي داند. ( نيز ـ تعليقه ويدن گرن درباره اين کلمه در آغاز کتاب واژه هاي دخيل , ص 35 ).
5 ) اسوة .
[ 3 بار در قرآن به کار رفته است , از جمله در احزاب , 21 ].
از ميان همه منابع , فقط ادي شير آن را ماخوذ از آساي فارسي مي داند. در اعتبار اين قول , جاي ترديد هست .
6 ) برزخ .
[ 3 بار در قرآن به کار رفته است , از جمله در المؤمنون , 100 ] ادي شير آن را معرب پرزک فارسي مي داند , و آرتور جفري نظر او را رد مي کند. و خـود معتقد است که برزخ ( يعني مانع و حائل يا فاصله ميان دو چيز ) صورتي از فرسخ است که همان پرسنگ يا فرسنگ فارسي است ( واژه هاي دخيل , ص 139 ). اما ويدن گرن در تعليقه اي که بر اين کلمه نوشته است راي و نظر جفري را به دلايل زبانشناختي رد کـرده است و اين واژه را مرکب از برز + اخو که جزء اولش به معناي بلند و رفيع و جزء دومش از ريشه آهو به معناي هستي است . لذا برزخ مجموعا به معناي هستي برتر است در مقابل دوزخ که به معناي هستي بد مي باشد , و بهشت به معناي هستي برين ( واژه هاي دخيل , ص 36 ).
7 ) برهان .
[ 8 بار در قرآن به کار رفده است , از جمله در نساء , 174 ].
ادي شير برهان را که به معناي حجت و دليل است , معرب کلمه پروهان فارسي ( روشن و آشکار و معروف ) مي داند. ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 21 ). اما آرتور جفري مي نويسد اين امر تا حدي بعيد مي نمايد. ( واژه هاي دخيل , ص 140 ) و به پيروي از نولدکه آن را متخذ از اصل حبشي برهان مي داند ( به معناي روشن و روشنايي ). دکـتر فريدون بدره اي در تعليقه اي که بر اين کلمه نوشته شده است , مي نويسد که معلوم نيست قول نولدکه بر قول ادي شير ترجيح داشته باشد. ( واژه هاي دخيل , ص 37 ).
8 ) تنور.
[ 2 بار در قرآن به کار رفته است , از جمله : هود , 40 ].
جواليقي آن را فارسي معرب مي داند ( المعرب , ص 84 ) سيوطي هم مي نويسد که جواليقي و ثعالبي [ در فقه اللغة , ص 316 ] برآنند که فارسي معرب است ( اتقان , 2/131 ; المهذب , ص 50 ). ادي شير چنين مدخلي در کتابش ندارد. آرتـور جـفـري از قول مزهر سيوطي و معرب جواليقي برمي آورد که اصمعي و ابن دريد هم آن را فارسي معرب مي دانسته اند. و بـر آن اسـت کـه اين کلمه هم در زبانهاي سامي ( آرامي و اکدي و غيره ) سابقه دارد , و هم در زبانهاي ايراني ( از جمله اوستايي ).
( واژه هاي دخيل , ص 160 ) 9 ) جناح .
[ 25 بار در قرآن رفته است .
از جمله بقره , 158 ]. ادي شير آن را معرب گناه فارسي مي داند. ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 45 ). آرتور جفري هم همين نظر را تاييد مي کند. ( واژه هاي دخيل , 169-170 ).
10 ) جند.
[ 21 بار به صورت مفرد و جمع ( جنود ) در قرآن به کار رفته است .
از جمله : يس , 38 ]. آرتـور جفري مي نويسد : امکان دارد که اين واژه از اصل ايراني خود [ گند در پهلوي ] مستقيما به زبان عربي رفته باشد. اما احتمال بيشتر آن است که اين کار از طريق زبان آرامي انجام گرفته باشد. ( واژه هاي دخيل , 171 ـ 172 ).
11 ) دين .
[ در حدود 91 بار در قرآن به کار رفته است , از جمله : بقره , 132 ].
ادي شير آن را متخذ از دين فارسي مي داند. ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 69 ). آرتـور جفري پس از ذکر معناي حکم و داوري و دين , به بيان اينکه دين و مدين و تداين هم با آن ارتـبـاط دارد مـي نـويسد : در حقيقت ما در اينجا با دو واژه مختلف از دو ريشه مختلف سروکار داريم . 1 ) در معناي دين و مذهب , واژه از ريشه ايراني گرفته شده است . در زبـان پهلوي ما واژه دين به معناي مذهب و دين را داريم , که از دينک به معناي قانون ديني , همدين به معناي همدين و هم مذهب و دينان به معناي آدم مذهبي و متدين و مؤمن آمده است . واژه پهلوي خود از واژه اوستايي دئنا به معناي دين آمده است . ( هرچند احتمال دارد که خود اين واژه از واژه ايلامي دئن گرفته شده باشد. گـذشـتـه از آن واژه دين در فارسي جديد از آن گرفته شده است ... 2 ) دين به معناي داوري و حـکـم گـرفته شده از آرامي است ... ( واژه هاي دخيل , ص 207 ـ 208 ) مترجم براي اين واژه , تـعـلـيـقـه اي آورده اسـت : ويدن گرن مي گويد : جاي تعجب است که مؤلف ( يعني جفري ) مي گويد که واژه اوستايي دئنا , خود احتمالا از واژه عيلامي دين گرفته شده است . در حقيقت واژه دئنا همان واژه سانسکريت دهيناست . باري صورت صحيح واژه در پهلوي دين است . ( واژه هاي دخيل , ص 39 ـ 40 ).
12 ) رزق .
[ در قرآن بارها به صورت اسم و فعل و با مشتقات ديگري چون رازق و رزاق به کار رفته است ].
ادي شير مي نويسد : تعريب روزي است که خود منسوب به روز است . ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 72 ). آرتـور جـفـري مي نويسد : دانشمندان غربي از خيلي پيش , اين واژه را , واژه اي دخيل و قرضي دانسته اند که از اصلي ايراني گرفته شده و از طريق زبان آرامي وارد زبان عربي شده است . در پهلوي روچيک به معناي روزي و نان روزانه است . ( واژه هاي دخيل , ص 223 ).
13 ) روضة .
[ ايـن کـلـمه به همين صورت يک بار ( روم , 15 ) , و به صورت روضات يک بار ( شوري , 22 ) در قرآن به کار رفته است ]. آرتور جفري بر آن است که اين کلمه از رود فارسي گرفته شده است . و نـظـر ادي شير را که روضه را از ريز فارسي مي گيرد , رد مي کند ( واژه هاي دخيل , ص 226 - 227 و ذيل صفحه اخير ).
14 ) زبانية .
[ فقط يک بار در سوره علق , آيه 18 به کار رفته است ].
ادي شير مي نويسد : به نظر من واحد آن زباني است و معناي آن جهنمي است و منسوب به زبانه فارسي به معناي لهيب است . ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 77 ). آرتـور جـفـري نظر ادي شير را نقل مي کند و مي افزايد که زبانه خود از واژه پهلوي زبان به معني زبان گرفته شده است . اما نهايتا نظر او را تاييد نمي کند , و اين کلمه را سرياني مي داند. ( واژه هاي دخيل , ص 230 ).
15 ) زرابي .
[ در قرآن فقط يک بار در سوره غاشيه , آيه 16 , به کار رفته است .
]يعني فرشهاي مجلل . ادي شـيـر آن را تعريب زرآب فارسي مي داند و مي نويسد که فرانکل آن را معرب از زيرپا مي داند ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 77 ). آرتور جفري مي نويسد که فرانکل آن را سرياني مي داند ولي از قول هوفمان آن را گرفته شده از زيرپا ي فارسي مي داند که احتمال صحت بيشتري دارد. و هـوروويـتس آن را ممکن مي انگارد ... هر چند اگر آن را فارسي بينگاريم محتمل تر آن است که واژه بـا صـورتـي از واژه پهلوي زرين ... ربط داشته باشد . سپس حدس نولدکه که آن را از منشا حبشي مي داند تضعيف مي کند و سرانجام مي نويسد : و در نتيجه اين تمايل در انسان پديد مي آيد کـه احـتـمالا هم واژه عربي و هم واژه حبشي ( زربيه ) از يک منبع ايراني گرفته شده باشند که متاسفانه در حال حاضر ما شواهد کافي براي اثبات آن در دست نداريم . ( واژه هاي دخيل , ص 233 ). مـتـرجـم مـحـترم واژه هاي دخيل در تعليقه اي بر اين کلمه آورده است : شوشتري در فرهنگ واژه هاي فارسي در زبان عربي ( ص 306 ) آن جمع زربي و معرب زرباف فارسي گرفته است . نظر او محتمل تر از زير پا ي ادي شير است . در اين صورت بايد پنداشت که تصحيفي در واژه رخ داده است . ( واژه هاي دخيل , ص 42 ).
16 ) زمهرير.
[ در قرآن فقط يک بار , در سوره انسان , آيه 13 به کار رفته است ].
ادي شـيـر مي نويسد : زمهرير يعني شدة البرد [ شدت سرما , سرماي سوزان ] مرکب از زم يعني سرما , و هرير يعني موجب [ مثلا - زا ] , و در همين زمينه گويند ازمهراليوم , يعني سرماي امروز بالا گرفت . ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 79 ). محمد علي امام شوشتري نيز اين راي را تاييد مي کند و در شرح آن مي نويسد : لغت زم به معني سرما در ترکيبات فارسي بسيار آمده است . از جـمـلـه در لفظ : زمستان و سميرم و سميران ( نام کوهي بوده در شمال بندر سيراف قديم ) و شميران و ديگرها ديده مي شود. درباره جزء دوم کلمه که نويسنده برهان قاطع آن را کننده معني کرده است , نتوانستيم گواهي به دست آوريم . ( فرهنگ واژه هاي فارسي در زبان عربي , ص 320 ).
17 ) زور.
[ اين کلمه چهار بار در قرآن به کار رفته است .
از جمله : حج , 30 ]. جواليقي آن را به معناي قوه و معرب از فارسي مي داند. ( المعرب , ص 165 ). ادي شير نيز بر همين قول است . ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 82 ). ولـي زور از جـمله قول الزور , به معناي قوت نيست بلکه قول الزور به نحو شگرفي با حرف زور فارسي امروز تطبيق دارد. يعني ناحق و نادرست و نظاير آن . آرتور جفري مي نويسد : به نظر مي رسد که اين واژه از يک ريشه ايراني گرفته شده باشد. در فـارسـي زور بـه معناي دروغ و باطل آمده است ... واژه زور نه تنها در پهلوي به صورت بسيط زور بـه مـعـنـاي دروغ و بـاطل و افسانه آمده , بلکه در ترکيبهايي مانند زورگوکاسيه به معناي گواهي دروغ , شهادت دروغ , و در پازند به معناي زور و به معناي دروغ نيز به کار رفته است . و گذشته از آن , در فارسي باستان , در سنگ نبشته بيستون هم آمده است ... احتمال دارد که اين واژه مستقيما از فارسي ميانه وارد زبان عربي شده باشد. ( واژه هاي دخيل , ص 240 ). گـفـتـنـي اسـت که در قرآن مجيد , يک بار هم در مورد شهادت به کار رفته است : و الذين لا يشهدون الزور ( فرقان , 72 ) ( و کساني که شهادت ناحق نمي دهند ).
18 ) سجيل .
[ 3 بار در قرآن به کار رفته است .
از جمله : هود , 82 ]. سـيوطي در المتوکلي ( ص 7 ) , و اتقان ( 2/134 ) و المهذب ( ص 69 ) گفته است که اين کلمه معرب از فارسي و مرکب از سنگ و گل است . جواليقي نيز همين را مي گويد ( المعرب , ص 181 ). آرتور جفري مي نويسد : از ديرباز دانشمندان به بيگانه بودن اين واژه پي برده اند و عموما آن را از اصلي فارسي شمرده اند. طـبري تا آنجا پيش رفته که اظهار داشته است : و هو بالفارسية سنگ و گل ... اين واژه از فارسي ميانه مستقيما وارد زبان عربي شده است ... ( واژه هاي دخيل , ص 252 ). دکتر علي اشرف صادقي بر آن است که اين مرکب از سگ و گل است و سگ تلفظي از سنگ است و به همان معني . نيز ـ مقاله سجيل نوشته دکتر محمد تقي راشد محصل , نشريه دانشکده ادبيات و علوم انساني تبريز , سال دوم , شماره دوم , تابستان 1363.
19 ) سراب .
[ 2 بار در قرآن به کار رفته است .
از جمله : نور , 39 ]. معلوم نيست اين کلمه عربي است يا فارسي . در حاشيه برهان آمده است که اين کلمه مشترک فارسي و عربي است . ( شايد کمابيش مثل دين ). در المعرب جواليقي نيامده است . ادي شـيـر مـي نـويـسـد کـه ايـن کلمه مرکب از سر به معناي فوق , و آب به معناي ماء است , اما مي افزايد که مرجح آن است که آن را گرفته شده از سرياني ( به معناي خشک شد ) بگيريم . ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 88 ). آرتـور جـفـري آن را در واژه هـاي دخـيل در قرآن مجيد نياورده است و با اين حساب آن را عربي اصيل شمرده است . مـحـمـد علي شوشتري در فرهنگ واژه هاي فارسي در عربي اين کلمه را جزو کلمات فارسي که خيلي قديم وارد زبان عربي شده شمرده است . ( ص 355 ).
20 ) سرابيل .
[ 3 بار در قرآن به کار رفته است .
از جمله : نحل , 81 ]. مفرد اين کلمه سربال است . و گاه به جاي سرابيل , تلفظ سراويل هم ديده مي شود. ادي شـيـر مـي نـويـسد سربال مرکب از سر , يعني فوق , و بال يعني قامت [ شايد مخفف بالا ؟
] ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 88 ). آرتـور جـفـري پس از آنکه توضيح مي دهد که معناي سربال , پيراهن [ قميص ] - به ويژه پيراهن مردانه - است مي نويسد : فريتاگ گمان مي برد که اين واژه همان شلوار فارسي است که اصل و منشا سروله نيز دانسته شده , و سربال هم از آن گرفته شده است . بـسـيـاري از دانشمندان با اين نظر موافق اند , اما دوزي خاطرنشان مي سازد که شلوار فارسي به معني تنبان است , نه تن پوش و پيراهن , و آن مرکب از شل به معناي ران , و وار ... سپس توضيح مـي دهـد که معادل آرامي و سرياني آن هم از فارسي گرفته شده است و احتمال مي رود که در زبان عربي يک واژه قرضي قديمي از زبان آرامي باشد. ( واژه هاي دخيل , ص 256 ).
21 ) سراج .
[ 4 بار در قرآن به کار رفته است .
از جمله : فرقان , 61 ]. اين کلمه در المعرب جواليقي وارد نشده است . ابن منظور در لسان العرب , و فيروزآبادي در قاموس اشاره اي به معرب بودن آن نکرده اند. ادي شير آن را معرب چراغ فارسي مي داند که خود گرفته شده از آرامي است . ( الالفاظ الفارسية المعربة ,ص 89 ). آرتـور جـفري مي نويسد : فرانکل خاطرنشان ساخته است که اين واژه از آرامي و سرياني گرفته شده است ... اما اين صورتها خود از واژه فارسي چراغ آمده اند ; و از اين رو , هم او در کتاب ديگرش حـدس زده اسـت که اين واژه احتمالا از يک منبع ايراني مستقيما وارد زبان عربي شده است ... و بي ترديد حق با فولرس است که واژه عربي سراج را برگرفته از [ معادل سرياني ] آن مي داند [ که سرياني خود گرفته شده از چراغ فارسي است ]. ( واژه هاي دخيل , ص 254 ).
22 ) سرادق .
[ فقط يک بار در قرآن به کار رفته است : کهف , 29 ].
جـوالـيقي آن را فارسي معرب مي داند و اصل فارسي آن را سرادار مي شمارد ( المعرب , ص 200 ) سـيـوطي نـيـز در المتوکلي ( ص 7 ) و المهذب ( ص 71 ) و اتقان ( 2/134 ) و اصل فارسي آن را سردار يعني سترالدار مي داند. مـحـمـد ابـوالـفضل ابراهيم , در حاشيه مربوط به اين کلمه نوشته است : در طبع شيخ عثمان عبدالرزاق , ص 15 به جاي سردار , سرابرده [ سراپرده ] آمده است . ادي شير متعرض اين کلمه نشده است . آرتـور جفري مي نويسد بعضي از محققان آن را متخذ از سرادر , بعضي متخذ از سراپرده , و بعضي از سراطاق , و بعضي برگرفته از سراچه مي دانند. و مـي افـزايد : سراپرده فارسي , صورتي است که واژه سرادق مي بايست از آن گرفته باشد ... اين يـک لـغـت قرضي قديمي است , اما آيا مستقيما از زبان فارسي يا از طريق زبان آرامي وارد عربي شده است , پرسشي است که اکنون نمي توان بدان پاسخ داد. ( واژه هاي دخيل , ص 255 ).
23 ) سرد.
[ فقط يک بار در قرآن به کار رفته است : سبا , 11 ].
اين کلمه در المعرب جواليقي نيامده است . ابن منظور و فيروزآبادي هم به معرب بودن اين کلمه اشاره نکرده اند. ادي شير نيز متعرض آن نشده است . سرد يعني زره . آرتـور جـفـري مي نويسد : به نظر مي رسد که سرد صورت و گونه اي از زرد [ فارسي ] است که مانند مزرد در ميان اعراب شيوع داشته است . امـا واژه زرد چـنـانـکـه فرانکل يادآور شده است ... از منابع ايراني گرفته شده است . در اوستايي زراده بـه معناي زره است ... که در پهلوي زريه و در فارسي جديد زره ... شده است ... اين واژه يک واژه قـرضـي قديمي است که در دوره پيش از اسلام وارد زبان عربي شده و احتمالا بي واسطه از فارسي يا از طريق سرياني وارد آن زبان شده است . ( واژه هاي دخيل , ص 257 ). گفتني است که در عربي به زره ساز يا زره باف , زراد مي گويند. چنانکه سراد نيز مي گويند ( ـ لسان العرب ).
24 ) سرمد.
[ 2 بار در قرآن به کار رفته است .
از جمله : قصص , 71 ]. جواليقي در المعرب , و نيز ابن منظور در لسان العرب , و فيروزآبادي در قاموس به فارسي معرب بودن اين کلمه اشاره اي ندارند. ادي شير آن را فارسي و مرکب از سر + امد يعني زمان , مي داند. ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 90 ). محمد علي امام شوشتري نيز قائل به فارسي بودن سرمد و سرمدي است . ( فرهنگ واژه هاي فارسي در عربي , ص 259 ـ 360 ).
25 ) سندس .
[ 3 بار در قرآن به کار رفته است .
از جمله : کهف , 31 ]. جواليقي مي نويسد که معناي آن ديباي نازک است . و اهل لغت در معرب بودن آن اختلاف نظري ندارند. اما تصريح يا حتي اشاره اي به فارسي بودن آن نکرده است . ادي شير متعرض اين کلمه نشده است . مـحـمد علي امام شوشتري اين واژه را با معناي پرند در فرهنگ واژه هاي فارسي در زبان عربي ( ص 376 ) آورده است . بدون هيچ توضيحي . آرتور جفري نوشته است : ابريشم ظريف , ديباي تنک . تـنـها در ترکيب با استبرق در توصيف جامه هاي زيبا و فاخر ساکنان بهشت به کار رفته است , و از ايـن رو احـتـمـال مي رود که يک واژه ايراني باشد ... فريتاگ در واژه نامه اش آن را از زبان فارسي دانسته ... اما فرانکل در اين مورد اظهار ترديد مي کند ... [ جفري نهايتا اين کلمه را اکدي مي داند ] ( واژه هاي دخيل , ص 270 ).
26 ) شي ء.
[ بيش از دويست بار به همين صورت مفرد و چند بار به صورت جمعش اشياء به کار رفته است ].


از مـيـان هـمه منابع فقط ادي شير ادعا مي کند که شي ء تعريب چي و آن هم مخفف چيز فارسي است . ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 105 ). اين راي نيازمند بررسي بيشتر است , و بايد با احتياط تلقي شود.
27 ) صليب .
[ تـوضـيـح آنـکـه کـلـمه صليب در قرآن به کار نرفته است ولي مشتقات فعلي آن مانند صلبوه , لاصلبنکم , و يصلبوا جمعا 6 بار به کار رفته است ]. ادي شير متعرض اين کلمه نشده است . امـام شوشتري آن را معرب چليپاي فارسي مي داند ( فرهنگ واژه هاي فارسي در زبان عربي , ص 435 ). آرتـور جفري با آنکه صليب را در عربي متخذ از آرامي و سرياني مي داند , ولي صورت آرامي آن را اصيل نمي داند و احتمالا متخذ از چليپاي فارسي مي داند. ( واژه هاي دخيل , ص 293 ).
28 ) صهر.
[ فقط يک بار در قرآن به کار رفته است : فرقان , 54 ].
ادي شـيـر آن را کـه بـه معناي داماد يعني شوهر خواهر و شوهر دختر است , معرب شوهر فارسي مي داند. ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 109 ). امام شوشتري نيز همين نظر را از ادي شير , با نظر قبول , نقل کرده است . ( فرهنگ واژه هاي فارسي در زبان عربي , ص 440 ). جفري به اين کلمه نپرداخته است .
29 ) ضنک .
[ فقط يک بار در قرآن به کار رفته است : طه , 124 ].
جواليقي به اين کلمه نپرداخته است . ادي شير آن را معرب دنگ به معناي حيران و سرگشته مي داند. ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 110 ). اما گويا معرب تنگ فارسي است . ايـن کـلمه در قرآن مجيد به صورت صفت براي معيشت به کار رفته است : فان له معيشة ضنکا ( طه , 124 ) و در فارسي هم معيشت يا زندگاني تنگ گفته مي شود. جفري و امام شوشتري به اين کلمه نپرداخته اند.
30 ) عبقري .
[ در قرآن فقط يک بار به کار رفته است : الرحمن 76 ].
جواليقي به اين کلمه نپرداخته است . ادي شير بر آن است که اين کلمه معرب آبکار فارسي به معناي رونق و عزت و کمال است . ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 114 ). امام شوشتري هم همين نظر ادي شير را با تاييد نقل کرده است . آرتـور جفري آن را نوعي فرش گرانبها معني مي کند و مي نويسد که بنظر مي آيد که اين واژه ايراني باشد. سـپس نظر ادي شير را نقل مي کند و مي افزايد : در اين صورت آبکار پهلوي مي بايست به معناي اثر و دست ساخته اي باشکوه , يا مجلل و پر زرق و برق باشد. اما بر روي هم بايد تصديق کرد که اين وجه اشتقاق بسيار ساختگي مي نمايد. ( واژه هاي دخيل , ص 311 ).
31 ) عفريت .
[ فقط يک بار در قرآن به کار رفته است : نمل , 39 ].
جواليقي و ادي شير و امام شوشتري به اين کلمه نپرداخته اند. آرتور جفري با استناد به قول هس و فولرس آن را از آفريد ( آفريدن ) فارسي مي داند. ( واژه هاي دخيل , ص 316 ).
32 ) غمز / غمزه .
[ البته در قرآن فقط يک بار مشتق يتغامزون به کار رفته است : مطففين , 30 ].
جواليقي از اين کلمه ياد نکرده است . ادي شير آن را اشاره خاص به چشم و ابرو و معرب از غمزه فارسي مي داند. ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 116 ). امام شوشتري با استناد به ادي شير و برهان قاطع آن را فارسي دانسته است . ( واژه هاي فارسي در زبان عربي , ص 418 ).
33 ) فردوس .
[ 2 بار در قرآن به کار رفته است .
از جمله : کهف , 107 ]. سـيـوطي در اتـقان ( 2/137 ) و مهذب ( ص 100 ـ 102 ) و جواليقي آن را معرب , و بر وفق منابع مختلف رومي [ يعني يوناني ] و سرياني مي شمارد. ( المعرب , ص 240 ـ 241 ). ادي شير به اين کلمه نپرداخته است . مـحـمـد علي امام شوشتري مي نويسد : فردوس ج : فراديس : باغ , باغ وحش , اين واژه در قرآن کريم به کار رفته است . شکل فارسي واژه پرديس است که به معني باغي بوده که جانوران را در آن نگه مي داشته اند. ( فرهنگ واژه هاي فارسي در زبان عربي , ص 492 ). آرتور جفري مي نويسد : فردوس نماياننده پارادئي سوس يوناني است , و گ . هـوفـمان بر شالوده جمع آن فراديس واژه را مستقيما گرفته شده از يوناني مي داند ... اصل واژه ايراني است . در اوستايي پاييريدئزا در حالت جمع به معناي جاي گرد دوربسته است . گـزنفون اين واژه را وارد زبان يوناني کرد و براي باغها و گردشگاههاي شاهنشاهان ايران به کار بـرد ... فـولـرس گـمـان مي برد که صورت قرضي واژه , فراديس است و فردوس بعدا از روي آن ساخته شده است ... ( واژه هاي دخيل , ص 327 ـ 328 ). 34 ) فيل . [ فقط يک بار در قرآن به کار رفته است : سوره فيل , 1 ]. جواليقي به اين کلمه نپرداخته است . ادي شير مي نويسد که گويند معرب از فارسي است ولي به نظر من اصل آرامي دارد. ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 123 ). امام شوشتري نيز آن را معرب پيل فارسي مي داند. ( فرهنگ واژه هاي فارسي در زبان عربي , ص 510 ـ 511 ). آرتـور جفري مي نويسد : واژه فيل صورت ايرني دارد ... و به گونه مستقيم از فارسي ميانه , يا به گونه غيرمستقيم از طريق زبان آرامي وارد زبان عربي شده است ... ( واژه هاي دخيل , ص 336 ) . 35 ) قسورة . [ فقط يک بار در قرآن به کار رفته است : مدثر , 51 ]. جواليقي به اين کلمه نپرداخته است . ادي شير مي نويسد قسوره يعني اسد [ شير ] و عزيز و شجاع . قيسري يعني مرد نيرومند. و اينها معرب کلمه کشورز فارسي است يعني عظيم و عزيز : ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 126 ) . آرتور جفري به اين کلمه نپرداخته است . امـام شـوشـتري مي نويسد : به نظر ادي شير اين واژه فارسي عربي شده است و شکل فارسي آن کشورز است که به معني بزرگ و استوار در فارسي است . نويسنده برهان قاطع لغت کشورز را به معني بزرگ و کشورزيان را به معني بزرگان آورده است . ( فرهنگ واژه هاي فارسي در زبان عربي , ص 531 ).
36 ) کاس .
[ 6 بار در قرآن به کار رفته است .
از جمله : صافات , 45 ]. جواليقي به اين کلمه نپرداخته است . ادي شير مي نويسد : يعني قدح و از فارسي کاسه است . ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 131 ). آرتـور جـفـري مي نويسد : کمترين شکي وجود ندارد که اصلش آرامي است ... به نظر مي آيد که مـنـشـا کاسه فارسي سرياني باشد ... ( واژه هاي دخيل , ص 355 ) مترجم اين اثر , دکتر فريدون بـدره اي , در تـعـلـيـقـه مربوط به اين کلمه مي نويسد : وجود واژه کاسوک در پهلوي به معناي لاک پشت , و کاسه ( کاس + ه پسوند ) مي تواند نشان آن باشد که واژه از فارسي گرفته شده , نه از سرياني . ( پيشين , ص 47 ).
37 ) کافور.
[ فقط يک بار در قرآن به کار رفته است : انسان , 5 ].
سيوطي مي نويسد که جواليقي و جز او آن را فارسي معرب ياد کرده اند ( اتقان , 2/138 ). 1 , جـواليقي در المعرب فقط مي گويد که گمان مي کنم عربي محض نيست , و اشاره به فارسي بودنش ندارد. ( المعرب , 285 ـ 286 ). ادي شير آن را فارسي مي داند. ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 136 ). آرتـور جـفري بر آن است که اصلش هندي است و وارد زبانهاي ايراني شده و در پهلوي به صورت کاپور وجود دارد , و واژه کافور فارسي از آنجاست ... بسيار محتمل است که واژه سرياني مانند واژه يوناني ... از ايراني گرفته شده باشد . ادي شير واژه عربي را هم ماخوذ از فارسي مي داند. امـا احتمال آن است که صورت عربي مانند حبشي ... از سرياني اخذ شده باشد ( واژه هاي دخيل , 356 ـ 357 ).
38 ) کنز.
[ 4 بار به همين صورت , دوبار به صورت کنوز و سه بار به صورت فعل در قرآن به کار رفته است .
از جمله : هود , 12 ]. جواليقي آن را فارسي معرب مي داند. ( المعرب , 297 ). سيوطي نيز قول او را با تاييد نقل مي کند. ( اتقان , 2/138 ; مهذب , ص 116 ). ادي شير به اين کلمه نپرداخته است . آرتـور جـفـري مـي نـويسد که جواليقي در معرب , ثعالبي در فقه اللغة و خفاجي در شفاءالغليل همگي آن را ماخوذ از واژه گنج فارسي دانسته اند ... در اينکه واژه اصلا ايراني است , جاي ترديدي نيست . پازند آن گنز و پهلويش گنج است ... بسيار احتمال دارد که اين واژه مستقيما از فارسي ميانه به عـربـي رفـته باشد ... ( واژه هاي دخيل , ص 362 ـ 363 نيز ـ تعليقه مفصل مترجم در تاييد قول جفري , پيشين , ص 48 ).
39 ) کورت .
[ يک بار به همين صورت : تکوير , 1 , و دوبار به صورت يکور به کار رفته است ].
جواليقي در المعرب ( ص 287 ) نوشته است و آن به فارسي کور بور [ گور پور ؟
] است . سيوطي نيز در اتقان ( 2/138 ) و مهذب ( ص 16 ) فارسي شمرده است . ادي شير به اين کلمه نپرداخته است . امام شوشتري شرح نسبتا مفصلي درباره آن دارد : ابوهلال فعل کورت را در آيه اذالشمس کورت , از ريشه واژه کور در فارسي گرفته است . معني آيه چنين است : آنگاه که خورشيد تار شد. کور شدن به معني خاموش شدن روشني و آتش در فارسي خيلي رواج دارد. ريشه ک . و. ر در عـربـي بـا مـعـنـي فعلي که در اين آيه به کار رفته است سازگاري ندارد ... در شوشتر واژه روزکـور بـه مـعني تيره بخت و نيز آساره کور / ستاره کور به همين معني به کار مي رود و همگي اينها نظر ابوهلال را استوار مي سازد. ( فرهنگ واژه هاي فارسي در زبان عربي , ص 599 ـ 600 ).
40 ) مجوس .
[ فقط يک بار در قرآن به کار رفته است : حج , 17 ].
جواليقي اين کلمه را اعجمي ( فارسي ؟
) مي داند ( المعرب , ص 320 ). سيوطي هم همين نکته را با تاييد از او نقل کرده است ( المتوکلي , ص 7 ; اتقان , 2/139 ; مهذب , ص 120 ). محمد علي امام شوشتري مي نويسد : مجوسي : زردشتي . از اين واژه فعل نيز در عربي ساخته اند. مانند مجسه يعني او را زردشتي خواند. و تمجس يعني زردشتي شد. آرتور جفري مي نويسد : روشن است که اين واژه همانا واژه مگوش فارسي باستان است . از صـورت اوسـتـائي آن واژه ارمـني و عبري و همچنين فارسي جديد مغ آمده است ( واژه هاي دخيل , ص 347 ).
41 ) مرجان .
[ 2 بار در قرآن به کار رفته است : الرحمن , 22 , 58 ].
جواليقي مي نويسد : بعضي از اهل لغت گفته اند که اين لغت اعجمي [ فارسي ؟
] معرب است . ( المعرب , ص 329 ). سيوطي هم همين نظر را با تاييد نقل مي کند : المتوکلي ( ص 7 ) ; اتقان , 2/139 ; المهذب , ص 120. ادي شير آن را احتمالا فارسي و همخانواده با مرواريد اما نهايتا و با احتمال بيشتر اصل آن را آرامي مي داند. ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 144 ). آرتـور جـفـري آن را مـرواريد خرد معرفي مي کند و مي نويسد : از قديم آن را گرفته شده از فـارسـي مـي دانستند , اما مسلم است که اين واژه مستقيما از منابع ايراني وارد زبان عربي نشده است ... [ بلکه ] از يکي از صورتهاي آرامي به زبان عربي وارد شده است . ( واژه هاي دخيل , ص 377 ).
42 ) مسک .
[ فقط يک بار در قرآن به کار رفته است : مطففين , 21 ].
جواليقي نوشته است : [ نوعي ] عطر : فارسي معرب است . ( المعرب , ص 325 ). ادي شير به اين کلمه نپرداخته است . امام شوشتري آن را معرب مشک فارسي مي داند ( فرهنگ واژه هاي فارسي در عربي , ص 639 ). آرتـور جـفـري مـي نويسد : [ اين ] واژه در ميان اعراب در پيش از اسلام , کاربردي وسيع داشته است , و دانشمندان عموما مي دانسته اند که واژه اي است قرضي از زبان فارسي . گمان مي رود که واژه مشک پهلوي نهايتا از وازه سانسکريت آمده باشد. [ امـا از صـورت فـارسـي اسـت که به ارمني , يوناني , آرامي , سرياني و حبشي رفته است ] بيشتر احتمال دارد که مستقيما از فارسي ميانه به عربي رفته باشد ... ( واژه هاي دخيل , ص 380 ـ 381 ).
43 ) نمارق .
[ فقط يک بار در قرآن به کار رفته است : غاشيه , 15 ].
ابن منظور نوشته است [ که مفرد نمارق ] نمرق و نمرقة و نمرقة است يعني بالش , نازبالش . ( لسان العرب ). بايد گفت که در اين کلمه که معرب از فارسي است , قلب و تصحيفي رخ داده است . زيرا از نرم / نرمک / نرماک فارسي تعريب شده است . چنانکه جواليقي اين کلمه را به صورت نرمق وارد کرده و از نرم فارسي دانسته است . ( المعرب , ص 333 ). امـام شـوشتري نيز آن را زير نرمق وارد کرده و به پارچه اي نرم و لطيف , يا سفيد نرم معني کرده است ( فرهنگ واژه هاي فارسي در عربي , ص 668 ). ادي شير آن را ماخوذ از نرماک فارسي به معناي هر چيز نرم و لطيف مي داند. ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 154 ). آرتـور جـفـري مـي نويسد : کندي در رسالة , ص 85 , آن را واژه اي قرضي دانسته که از فارسي گرفته شده است ... لاگارد يادآور شده است که اين واژه از کلمه ايراني نمر به معناي نرم گرفته شـده اسـت [ بـا اين حساب در تعريب آن قلب و تصحيفي رخ نداده است ] ... در ايراني قديم ما به واژه نـمـره بـرمـي خـوريـم که اوستايي آن [ هم ] نمره , ... و پهلوي نرم از آن آمده است . و از يک صـورت فـارسـي مـيـانه اي نرم + پسوند ک , به زبان آرامي و به گونه نمرق به زبان عربي رفته و سپس از آن صيغه جمع نمارق ساخته شده است . ( واژه هاي دخيل , ص 403 ).
44 ) هاروت و ماروت .
[ فقط يک بار در قرآن به کار رفته است : بقره , 102 ].
جواليقي اين هر دو نام را اسم اعجمي دانسته است ( المعرب , 371 , 346 ). جـفري از قول لاگارد با موافقت نقل مي کند که هاروت و ماروت از هئوورتات و امرتات اوستايي است که بعدها در فارسي به صورت خرداد و مرداد درآمده است . ( واژه هاي دخيل , ص 408 ). ( نيز ـ مقاله هاروت و ماروت در دايرة المعارف اسلام ( ط 2 , به انگليسي , طبع ليدن ).
45 ) وردة .
[ فقط يک بار در قرآن به کار رفته است : الرحمن , 37 ].
جواليقي مي نويسد گويند اصل اين کلمه عربي نيست ( المعرب , ص 344 ). ادي شير به اين کلمه نپرداخته است . امام شوشتري آن را به معناي گل سرخ و فارسي دانسته است . ( فرهنگ واژه هاي فارسي در عربي , ص 690 ). آرتـور جـفـري نـوشته است : دانشمندان عموما برآنند که واژه قرضي است , اما عجيب است که لـغـويـان دربـاره اصـل آن چـيـزي نگفته اند و حال آنکه اين واژه از فارسي گرفته شده است ( واژه هاي دخيل , ص 406 ). ( نيز ـ تعليقه مترجم بر همين کلمه در کتاب پيشين , ص 51 ).
46 ) ورق .
[ 2 بار به همين صورت در اعراف , 22 , و طه , 121 , و يک بار به صورت ورقة , در انعام , 59 به کار رفته است ]. مـتاسفانه هيچ يک از منابع اساس کار ما و نيز برهان قاطع و حواشي دکتر معين بر آن , و فرهنگ مـعـين و لغت نامه دهخدا , به اين توضيح ريشه شناسي نپرداخته اند که ورق , معرب برگ فارسي است . لـذا ايـن ريشه شناسي را که راقم اين سطور , سي سال پيش , هنگام تحصيل در دانشکده ادبيات دانـشگاه تهران , از استادان خود شادروانان ابراهيم پور داود و بهرام فره وشي و پرويز ناتل خانلري شنيده است , در حال حاضر بر اثر کمبود منابع نمي تواند مستند کند.
47 ) وزير.
[ 2 بار در قرآن به کار رفته است : طه , 29 ; فرقان , 35 ].
جواليقي و ادي شير و امام شوشتري به اين کلمه نپرداخته اند. آرتـور جفري تصريح دارد که وزير که وزن فعيل دارد , مشتق از وزر ( يعني بردن و حمل کردن ) نيست , بلکه از ويچيراي اوستايي و ويچير پهلوي گرفته شده است . براي تفصيل بيشتر ـ واژه هاي دخيل , ص 406 و 407. و نيز تعليقه مترجم بر آن ( ص 51 ).



 
تماس با ما:
(آدرس ما در شبكه هاي اجتماعي)
لطفا كليك کنید

دفتر مرکزی :  (37741600-025)
فروشگاه مرکزی قم :  (37737020-025)
مسئول امور نمایندگی ها: آقای حسین زاده
تلفن: 09011515811 ، 09123513137